printlogo


بررسی و تحلیل عملکرد نیروی دریایی  ایران در جنگ جهانی دوم

رضا جهانفر
بخش چهل و سوم
به روايت دريادار شهرام ايراني
امير دريادار شهرام ايراني فرماندة نداجا در مراسم گرامي‌داشت شهيد غلامعلي بايندر در يازدهم شهريور 1402 در پايگاه دريايي شهداي تکاور خرمشهر بيان کرد که «سوم شهريور يادآور روزهاي تلخ اين ملت بزرگ است. روزي که متفقين خاک کشور ما را اشغال کردند. نقطه‌نقطه اين شهر [خرمشهر] به خون شهدا آغشته است... وطن‌پرستي در خون اقوام ايراني مي‌جوشد. براي حفظ و حراست از خاک ميهن عزيزمان، دنيا شاهد جان‌فشاني رشادت و دلاورمردي‌هاي اقوام ايراني در طول تاريخ بوده و اقوام، حضور مؤثري در حفظ اين خاک و عزت اين ملت داشته‌اند. همان‌طور که روزي شهيد بايندر از کردستان برخاست و براي عزت اين مرزوبوم خون پاکش در خاک خوزستان به زمين ريخته شد، در دوران دفاع مقدس هم عزيزاني از خوزستان خون پاکشان در کردستان براي عزت اين ملت به زمين ريخته شد.
دشمن اين اتحاد اقوام ايراني را برنمي‌تابد...» .
به روايت رستم بايندر
رستم بايندر فرزند شهيد دريابان غلامعلي بايندر در سال 1935 ميلادي (1313 هجري شمسي) متولد شد و در زمان شهادت پدر هفت‌ساله بود. وي در مورد شهيد غلامعلي بايندر گفته است:
«پدرم و برادرهايش سيزده تن بودند...[در خصوص نحوة آشنايي غلامعلي بايندر و اميلي سايکس] مادر من به رم مسافرت کرده بود. در کتابخانه انگليسي رم کار مي‌کرد. پدر من آخر هفته به رم مي‌رفت. در همان هتل محل اقامت مادرم، باهم آشنا شدند. در کنسولگري ايران در بيروت عروسي کردند. بعد از ازدواج از بيروت با کشتي به ايران آمدند. مادرم در ايران دچار بيماري شد... پدرم مي‌خواست که ايراني، ايراني باشد. يکي از گرفتاري‌هاي پدرم شرکت نفت ايران و انگليس بود. در آن زمان انگليسي‌ها در جنوب نفوذ داشتند و پدرم خيلي دوست داشت که نفوذ ايران‌ هم بيشتر شود. پدرم دوست داشت که جزاير خليج‌فارس آباد شود.
زندگي ما يک‌دفعه به هم خورد. پدرم کشته ‌شده بود. مادرم هم در همدان بود. يک‌دفعه [انگليسي‌ها] ما را بيرون کردند. انگليسي‌ها گفتند که اينجا جاي شما نيست. بعد از چند سال به ايران برگشتيم... انگليسي‌ها به مادرم گفتند که چون تو انگليسي هستي، بايد از ايران بروي؛ چون امنيت نداري. درصورتي‌که مردم خرمشهر دورتادور خانه پدرم را محافظت مي‌کردند. آن‌ها پدرم را دوست داشتند. فکر نمي‌کنم که اگر خرمشهر مي‌مانديم، کسي از مردم ما را اذيت مي‌کرد... هفت‌ساله بودم که از ايران رفتم و حدود بيست‌ساله بودم که به ايران برگشتم. بعد از چند سال براي ديدن قبر پدرم رفتم. نبودن پدر خيلي مشکل بود. مادرم تا سال‌ها از اين قضيه ناراحت بود...» .
به روايت حسين مسرور؛ شعري براي 
دريابان غلامعلي بايندر
استاد حسين
مسرور  با مطالعه زندگي و فداکاري‌هاي کارکنان نيروي دريايي ايران؛ به‌ويژه غلامعلي بايندر در جنگ جهاني دوم، شعري براي دريابان غلامعلي بايندر سرود که به شرح زير است :
کيست ياران، خفته در دامان بهمن‌شير اين‌جا
خفته در خاکِ سيه با چکمه و شمشير اين‌جا
از چه هر کس پا گذارد، مي‌شود دلگير اين‌جا
بهمن اين‌جا، اردشير اين‌جا، نژاد شير اين‌جا
ناخدا بايندر است اين، تن مشبّک، جامه گلگون
خون ايراني است آري گشته با اين خاک، معجون
ناخداي ماست پس کو کشتي درياگذارش
سازمان نوجوانش، نوجوانان ديارش
غرقه کرد؛ اما به خون خويش خصمِ نابکارش
مي‌زند موج خروشان بوسه هر دم بر مزارش
بوسه‌هاي ماست اين امواج لب بر لب نهاده
بهر ديدار مزارش پشت بر پشت ايستاده
ناخداي ما چرا افتاده اين‌سان بر کرانه
دست از سکان کشيده، مستِ خوابِ جاودانه
رستم است اين‌جا شده تيرِ خيانت را نشانه
يا که بهرام است اين، گم‌کرده اين‌جا تازيانه
گور سربازِ وطن پامال کينِ دشمن است اين 
شعلة يزدان، فسرده از دمِ اهريمن است اين
زد به عمر چند روزي، پشت پاي بي‌نيازي
با مسلسل چون سر زلفِ مسلسل کرد بازي
گفت با پرچم چو کرد آن را به خون خود نمازي
 ‌اي درفش سرفرازان، بيش بادت سرفرازي
آبت از خون مي‌دهم تا جاودان بالنده باشي
بر سر گُردان ايران، گوهري تابنده باشي
خوش بخواب اي سر که زير تاج عزّ و افتخاري
شادباش اي تن که در دامان ميهن سوگواري
از نژاد شيرگيران ديارت يادگاري
گر چه اندر گوشه‌اي، بر گوشِ ايران گوشواري
باش تا روزي پرستش‌گاه ايرانت ببينم
لوحة جاويد ايوان دليرانت ببينم
ادامه دارد...