«سرآمد» بررسی میکند؛
«بندرها و آیینهای فراموششده» میراث ناملموس خلیج فارس
گروه - مرتضی فاخری - هنگامی که خورشید از پشت نیمرخ تار بادگیرهای لافت سر میزند، گرمای نفسگیر تابستان هنوز فرصت نکرده بر تنِ کوچههای گلی سایهاندازد. اما بوی دریا، نمک و ماهیِ دودی از همان ساعات نخستین صبح، در شریانهای این بندرِ سنگی جاریست؛ بویی که نه فقط خاطرهای حسی، بلکه تمام یک جهانبینیِ مردمان جنوب ایران را با خود حمل میکند. خلیج فارس برای ناظر بیرونی غالباً در هالهای از منازعات ژئوپلیتیک، میادین نفتی و کشتیهای جنگی تعریف میشود؛ اما آنکه پایش را به کوچه پسکوچههای بندرعباس، کنگ، گناوه یا جزیرهی قشم بگذارد، روایتی دیگر مییابد: روایتی از فرهنگ زنده و نفسکشندهای که در موسیقی ضربیِ بندری، در آیینِ «زاری» و آوازهای دستهجمعی، در طعم ترش و تند قلیهماهی، و در هوشمندیِ بادگیرهایی که بادهای موسمی را به طرزی معجزهآسا به رگهای خانه میدمند، جاری است. اینجا هویت خلیج فارس را نه بر پایه مرزهای سیاسی، که بر ستونهای فرهنگ ناملموس باید سنجید.
به گزارش اقتصادسرآمد؛ نخستین گام در این وادی، گشودن گوش به سوی موسیقی بندری است؛ زایشگاهی از ریتمهای تپنده که ریشه در آمیختگی تمدنهای کرانهای دارد. برخلاف تصور رایج که موسیقی جنوب را صرفاً شاد و رقصآور میپندارد، در عمق آن میتوان نوای غمآشنای دوری از دریا، فراق ملوانان و فریاد زنانی را شنید که هفتهها و ماهها به چشمراه قایقهای لنج دوختهاند. این دوگانگیِ شادی و اندوه، در آیینِ کمکم فراموششدهی «زاری» به اوج خود میرسد. زاری که در برخی نقاط «بخوان و بزن» نامیده میشود نمایشی تمامعیار از پیوند تن و صدا است: مردان و زنان به صف میایستند، دستها را بر سینه میزنند و با ضرباهنگی یکسان، اشعاری را در مدح دریا، ناخداهای دلاور یا سوگ غریقان زمزمه میکنند. نوایِ نیانبان (نیهبانی) و دهلِ دونده، ریتمی خلسهآور میآفریند که در آن مرز میان فرح و ماتم از میان برمیخیزد. این آئین که شاید بتوان آن را همتای جنوبیِ تعزیه یا دایرهزنیِ نواحی غربی کشور دانست، نه فقط شیوهای برای صیانت از حافظه جمعی، که بستری برای ابراز همبستگی اجتماعی است. متأسفانه گسترش سبکهای موسیقی صنعتی، مهاجرت نسل جوان به شهرهای بزرگ و کمرنگ شدن مجالس محلی، زاری را به محاقی از یادرفتگی رانده است. امروزه جز در جشنهای بومیِ معدود یا برنامههای میراث فرهنگی، به ندرت صدای دستانی را میشنوی که به رسم نیاکان بر سینه میکوبند و آوازِ «بَلا بَلا، جانِ جان» را در شبهای مهتابی تکرار میکنند.
گذر از میدانگاه موسیقی به سفرههای بندری، حکایت دیگری از همین زیستبومِ پیچیده را روایت میکند. خلیج فارس برای ساکنانش نه یک توده آبی، که انبانِ نعمتی خروشان است و این فزونی نعمت در شیوه طبخ خوراکهای محلی بازتابی مستقیم دارد. در این میان، «قلیهماهی» بیگمان شاخصترین نشانه هویت غذایی جنوب است. خورشتی ترشمزه با پایهای از تمر هندی، شنبلیله، گشنیز و سیر که قطعات ماهیِ شکمپر (معمولاً از گونههای محکمِ گوشتی نظیر شیر یا سرخو) در آن میجوشد. هر قاشق از این غذا، طعم شورِ دریا، گسِ تمر هندی، و عطر سبزیهای داغکرده را با هم در کام میآمیزد – تجربهای که نه فقط کام، بلکه خاطراتِ ماهیگیرانی را برمیانگیزد که پیش از طلوع آفتاب، تورهای خود را از آب گرفتهاند. در کنار قلیهماهی اما «هولی» جایگاهی خاص دارد. هولی که برخی آن را نوعی آش یا خوراکِ خشک با ماهی دودی، برنج و ادویههای محلی میدانند، غذایی بود که بیشتر در سفرهای دریاییِ طولانی پخت میشد؛ غذایی مقوی، فسادناپذیر و یادآور تدبیری که ملوانان جنوبی برای بقا در دل اقیانوس اندیشیده بودند. افسوس که امروز در بسیاری از بندرها، هولی به فراموشی سپرده شده یا تنها در خانههای پدربزرگها و مادربزرگهایی پخته میشود که هنوز به سنت وفادارند. رستورانهای توریستی، با شعار حفظ غذاهای محلی، غالباً نسخههای دگرگونشده و فاقد اصالت از این خوراکها ارائه میدهند. مثلاً قلیهماهی را با رب گوجه که مزۀ اصلی را میپوشاند، یا هولی را با افزودن سیبزمینیِ سرخکرده که هیچ نسبتی با روش اصلی ندارد. این تحریف، گاهی از بیلطفیِ ناآگاهان و گاهی از سودجویی بازاریانِ بیرحم ناشی میشود. اما حقیقت آن است که یک قلیهماهی اصیل، فارغ از هر مد روز و سلیقهی وارداتی، همچنان در دلِ خانوادههای اصیل بندرعباس یا کیش و هرمز پخته میشود؛ در دیگهای سفالی که روی آتش هیزمی میجوشند و هوشمندانه، همه رمز و رازِ یک تمدن دریانوردی را در بافت خود هضم کردهاند.
در کنار این خوراکها، اگر خواهان بینشی عمیقتر از رابطه انسان جنوبی با محیط پیرامونش باشیم، ناگزیر به معماری بادگیرهای لافت خواهیم رسید. لافت، این شهر تاریخی در شمال جزیره قشم، با بادگیرهای لانهزنبوریِ گِلی خود، شاهکاری از دانش بومی در مواجهه با اقلیم سخت خلیج فارس است. بادگیرها برخلاف تصور که گاهی آنها را تنها عنصری تزئینی یا لاکچری میپندارند در حقیقت دستگاههای تهویهی طبیعیِ پیشرفتهای هستند که بر پایه فیزیک جریان هوا و اختلاف فشار طراحی شدهاند. جهتگیری دقیق روزنهها به سوی وزش بادهای غالب شمالی-جنوبی، دریچههای چوبیِ قابل تنظیم (پنجرههای اویزان)، و ترکیب آنها با حوضچههای آب یا باغچههای کوچک در طبقه همکف، همه به گونهای معنا مییابند که هوای گرم و شرجی پیش از ورود به فضاهای نشیمن، خنک و صاف شود. اما مهمتر از کارکرد فنی، نماد فرهنگی این بادگیرهاست. در لافت قدیم، بلندی بادگیر هر خانه نه فقط نشانگر توان مالی، که نشانهای از خردِ معمار و احترام به باد به عنوان مهمان همیشگیِ خلیج بود. نقلِ محلیهاست که وقتی ناخدایی لنج به خانه بازمیگشت، نخست به بادگیر سلامی میداد و بعد وارد صحن خانه میشد. امروزه، وضعیت بادگیرهای لافت خود گواهی تلخ از بیتوجهی به میراث ناملموس است. بسیاری از آنها فرو ریخته، یا با سیمان و گچِ نامناسب بازسازی ناشیانه شدهاند. چند سال پیش، طرح جنجالیِ «بهبود بافت تاریخی» لافت بدون نظارت کارشناسان مرمت، منجر به نابودی جزئیات منحصربهفرد چند بادگیر شد. ساکنان محلی که معنای این عناصر را از درون لمس میکنند، بیتابانه شاهدند با هر بادگیرِ تخریبشده، تار و پودی از دانشی هزارانساله نیز از میان میرود. با این حال، نفسِ به جا مانده از همین بادگیرها در گرمای ۴۸ درجه تابستان، هنوز هم غیرقابلانکارترین دلیل زنده بودن این دانش است.
از خلال این تکتک مولفهها، موسیقی ضربیِ زاری، طعم بیبدیل قلیهماهی و هولی، و هوشمندیِ بادگیرها، تصویری واضح پدیدار میشود: آنچه هویت خلیج فارس را از دریاهای دیگر جهان متمایز میکند، صرفاً منابع طبیعی یا موقعیت استراتژیک نیست، بلکه زیست فرهنگیِ مردمانی است که در معرض سختترین شرایط اقلیمی، زیباترین و تابآورترین راههای معنابخشی به زندگی را خلق کردهاند. این میراث ناملموس، برخلاف بناها و آثار منقول، بسیار شکننده است؛ هرگز در موزهای به نمایش درنمیآید و در کاتالوگهای یونسکو هم به سادگی جای نمیگیرد. آیین «بخوان و بزن» بر بستر شفاهی و چشمی نسلها منتقل میشود؛ دستور پخت هولی در ذهن مادر بزرگها حفظ میشود؛ و دانش بادگیرها در قامت استادکارانی تکرار میشود که شاگردی برایشان نمیماند. متأسفانه، شتاب مدرنیته، ترویج سبک زندگی مصرفگرا، و نگاه ابزاری به جنوب بهعنوان محلی برای ترانزیت کالا و انرژی، این میراث را در معرض فروپاشی قرار داده است. بسیاری از جوانانِ بندرنشین، آوازهای محلی خود را خجالتآور میدانند و به جای نواختن نیهبان، ترجیح میدهند پای موسیقی پاپ غربی بنشینند، و این چیزی نیست که بتوان با چند جشنواره فصلی و برنامه تلویزیونی مقطعی جبران کرد.
در پایان، باید بر این نکته اصرار ورزید که بازشناسی هویت خلیج فارس، دستکم از زاویه فرهنگی و مردمشناختی، مستلزم عبور از کلیشههای امنیتی و سیاسی است. سیاستمداران ممکن است بر سر نام خلیج فارس یا خطوط مرزی کشتیها مناقشه کنند، اما در لافت، بندرعباس، کنگ، گناوه و دیر، مردم به روایتی دیگر از تاریخ دل بستهاند: روایتی که در آن یک زن در مراسم «زاری» دست بر سینه میزند، پیرمردی ماهی را در قلیه با تمر هندی میپزد، و بادگیرهای گلی از هوای شرجی لطافت میربایند. این روایت نه بوی باروت میدهد، نه نفت، نه اختلاف مرزی؛ بلکه بوی نان و نمک و نم دریا میدهد. شاید احیای این میراث ناملموس، دشوار و گاه نشدنی بهنظر برسد، اما نخستین گام آن بسیار ساده است: به رسمیت شناختن این حقیقت که خلیج فارسِ زنده و نفسکشنده، بیش از آنکه به حضرات قدرت تعلق داشته باشد، به آن مردمی تعلق دارد که با هر موج و هر جزرومَد، آیین و هنر و خوراک خود را بازآفرینی میکنند. تا آن هنگام که یک نانوا در بندر لافت هنوز هولی را با دستور مادرش میپزد و یک نوجوان جنوبی با شنیدن ضربِ نیهبان، بیاختیار کف دست خود را به سینه میزند – میتوان امید داشت که این میراث نمرده است؛ شاید تنها به چرت سنگینی فرو رفته و سخت منتظر بیدارباشی مهربان است.