در مدح میراث بان بزرگ فرهنگ بومی خلیج فارس
اقتصاد سرآمد-عبدالرضا دشتیزاده، باستانشناس و مردمشناس - رئیس میراث فرهنگی سازمان منطقه آزاد قشم - سال ۱۳۸۹، از همان ماههای نخست ورودم به جزیره قشم شانس این را داشتم با میراث بان بزرگ فرهنگ بومی خلیج فارس آشنا شوم؛ «استاد محمد زبیری». دقیقتر بگویم، از طریق اقبال، پسرش که همکار ما در سازمان منطقه آزاد قشم بود[ مدتی بعد او مدیر ژئوپارک جهانی یونسکو قشم شد]، به خانهاش در روستای دیرستان [مرکز جزیره] رفتم. البته وقتی دیدمش، فهمیدم خیلی بیشتر از آن چیزی است که دربارهاش شنیده بودم.
با دلخوری، همه وسایل موزهاش را در یکی از اتاقهای خانه انبار کرده بود. او نه موزهداری خوانده بود و نه ادعایی داشت؛ اما عمر خود را صرف جمعآوری وسایل اجدادش کرده بود.
کنارش ایستادم و با دقت یادداشت برمیداشتم و عکس میگرفتم. وسایلی را که با سختی و در طول عمرش جمع کرده بود، برایم توضیح میداد. انگار برایم یک کارگاه آموزشی برگزار کرده باشد. از «هاش» یا آسیاب دستی تا «لینگار» (لنگر) و انواع «منجل» (دیگ و قابلمه) آشنا شدم. همچنین با انواع دستبافتهای تولید شده از «پیش مغ»( برگ درخت خرما) به گویش محلی آشنا شدم. البته بعد از آن کارگاه آموزشی صمیمانه، بارها از ایشان درباره نام بومی وسایلی که یاد گرفتنشان برایم سخت بود، پرسیدم.
هر مدیری که به جزیره میآمد، باید می نشستم و برایش روزهای طولانی از فرهنگ بومی جزیره و اهمیت آن توضیح میدادم. در گذر این سالها، دهانم کف کرده از بس حرف زدهام. البته الان دیگر انرژی چندانی هم برای این کار ندارم.
خلاصه، بعد از سالها گفتوگو با مدیران و صاحبمنصبان رنگارنگ، فرصتی پیش آمد که موزه استاد محمد زبیری را راهاندازی کنیم. دهیار و شورا زحمت کشیدند و فضایی در اختیار موزه قرار دادند.
سال ۱۳۹۸ در دوره مدیریت خانم شهرکی [مدیریت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایعدستی منطقه آزاد قشم]، ساختمان این موزه محلی را تعمیر و بازسازی کردیم. تابلو و ویترین نمایش وسایل را هم فرستادیم.
یادم میآید هفته گردشگری بود. هیچوقت از این هفته خوشم نمیآید، چون احساس میکنم بسیاری از برنامهها تبلیغاتیاند؛ انگار میخواهیم اثبات کنیم این هفته برای سازمان منطقه آزاد خیلی مهم است.
همیشه بعد از پایان این هفته جنجالی و تبلیغاتی، یکی از همکاران مورد هجمه قرار میگرفت و او را از اداره بیرون میکردند. آن سال هم، اول هفته، خبر فوت ناگهانی پسرعموی جوانم را به من دادند؛ اما چون هفته گردشگری بود، ماندم.
اینها را گفتم تا روایت کنم چگونه بعد از هزار زحمت، روز افتتاح موزه دیرستان فرا رسید. البته پیش از آن، موزه خال (صالح روزبه) را در روستای طولا افتتاح کرده بودیم.همچنان که مشغول هماهنگی بودم، یکی از دوستان که آن زمان در سازمان اسم و رسمی برای خودش دستوپا کرده بود، خودش را میان جمعیت کشید و آرام در گوشم گفت که مدیرعامل از شما خوشش نمیآید و بهتر است در مراسم افتتاحیه موزه آقای زبیری نباشید. البته اگر عقل الان را داشتم، آن هفته گردشگری نمیماندم که جناب سلطان از چهره من خوشش بیاید یا نیاید.
خلاصه، حاج محمد چند بار زنگ زد که: «همه این کارها زحمت تو است، چرا نیامدی؟» دلم نیامد دلش را بشکنم. یکبار با دوچرخه از قشم به روستای هلر و از آنجا به خانه ایشان رفتم.
هرگاه ملاقاتش میکنم، با بسیاری از جنبههای فرهنگ بومی آشنا میشوم. در این سالها با واژگانی آشنا شدهام که میتوانم بگویم فراموش شده بودند.
همیشه عادت دارم پیش از چاپ، کتابهایم را به استاد زبیری بدهم تا با دقت محتوایش را بررسی کند. واقعاً همیشه راهنماییهایش برایم مهم است.
این مطالب را نوشتم برای رویداد «میراثبان» که اولین برنامهاش، بزرگداشت این چهره علمی جزیره است؛ رویدادی برای گرامیداشت «گنجینه های زنده بشری» در جزیره قشم و سواحل خلیج فارس.
البته بگویم چندین بار در سالهای پیش خواستیم برای ایشان بزرگداشت بگیریم، اما بهخاطر اختلاف نظرهای درونسازمانی و درست تر بگویم بگومگوهای بچگانه، این کار انجام نشد. در این روزها، واقعاً آنقدر خستهام که حوصله هیچ برنامه پرسر و صدایی را ندارم، الان هم که این مطالب را مینویسم، امیدوارم امسال در هفته میراث فرهنگی، به پاس عمری زحمت در موزهداری و میراثبانی، مراسم بزرگداشت این مرد نازنین برگزار شود.
این بزرگداشتها برای جزیره مهماند، چون به دیگران یاد میدهند که آنان کاشفان جزیره نیستند؛ اینجا زادگاه مردان و زنان فرهیخته بسیاری است.