printlogo


بازنویسی موازنه قدرت ایران پس از جنگ‌های دوگانه

حسین دلیر - در سالگرد آغاز جنگ ۱۲روزه و در شرایطی به سر می‌بریم که ۱۰۵ روز از جنگ ۴۰روزه گذشته است؛ ‏مواجهه‌ای دوگانه که قرار بود برق‌آسا و تعیین‌کننده باشد، اما به فرسایشی پرهزینه و بی‌حاصل دچار شد. تهاجمی ‏که با هدف وادارسازی جمهوری اسلامی به عقب‌نشینی و نهایتاً فروپاشی طراحی شده بود، به ناکامی راهبردی ‏واشنگتن و تل‌آویو انجامید. ۵۲ روز نبرد با ماشین جنگی آمریکا و اسرائیل در خرداد و اسفند ۱۴۰۴، نه‌تنها از ‏ظرفیت بقا و تاب‌آوری ایران پرده برداشت، بلکه مهم‌ترین مفروض سیاست قدرت را به چالش کشید؛ این باور که در ‏سایه برتری نظامی، می‌توان اراده هر دولت-ملت مستقلی را درهم شکست.‏
حمله نهم اسفند، گسترده‌تر از عملیات پیشین، ذیل دکترین فلج‌سازی ساختار فرماندهی نیروهای مسلح ایران ‏طرح‌ریزی شد. تا در کوتاه‌زمان، زنجیره تصمیم‌گیری از هم بپاشد و در سطح داخلی، زمینه فروپاشی اقتدار حکمرانی ‏فراهم شود. هم‌زمان، موساد نیز سناریوی شورش‌های فراگیر شهری را به‌مثابه طرح مکمل پی‌ریزی کرد؛ ایده‌ای که ‏بر تخریب زیرساخت‌ها، آشوب نهادی و فرسایش از درون تکیه داشت. در فضاسازی رسانه‌ای این سناریو نیز، حذف ‏رأس تصمیم‌گیری ایران به استعاره «زدن سر اژدها» تعبیر شد؛ تا خطای محاسباتی احتمالی در لفافه‌ای نمادین پنهان بماند.‏
آمریکا و اسرائیل سه هدف واضح در این دو جنگ را پیگیری کردند؛ نابودی زیرساخت هسته‌ای ایران، ‏مهار توان موشکی-پهپادی و سرانجام فروپاشی ثبات ساختاری جمهوری اسلامی. گزارش‌های پسینی ‏اندیشکده‌ها و سرویس‌های اطلاعاتی غرب برخلاف هدف‌های سه‌گانه‏، تصویر دیگری را پیش چشم گذاشت. نشانه‌ای از فروپاشی ساختاری در ‏ایران دیده نشد و حتی در میانه بحران، کشور منسجم ماند. ایران با وجود پذیرش تلفات و آسیب‌های فراوان، ایستاد و همزمان به واکنش مؤثر و ‏حساب‌شده پرداخت.‏
بخشی از این تاب‌آوری به معماری تصمیم‌گیری در جمهوری اسلامی بازمی‌گردد؛ ساختاری موزاییکی و شبکه‌ای که ‏اقتدار را در سلول‌های متعدد، توزیع کرده و آن را وابسته به نقطه‌ای واحد نمی‌سازد. معماری تاب‌آوری که میراث ‏دهه‌ها تجربه زیسته در مواجهه با تهدید، تحریم و بحران است. بقای چنین نظمی، بیش از اشخاص به ‏تداوم حکمرانی و اداره کشور در روزهای سخت مرتبط خواهد بود.‏
یک سال زیستن زیر سایه‌ی تنش، برای دستگاه اجرایی نیز به آزمونی جدی بدل شد. تداوم خدمات عمومی، مهار ‏التهاب بازار، پیشگیری از اختلال فراگیر و حفظ انسجام اداری، این پیام را مخابره کرد که دولت از توان تمشیت ‏امور ‏در شرایط پرفشار برخوردار است. چنین ثباتی هرچند بی‌نقص نبود، دست‌کم انگاره آسیب‌پذیری فوری را کمرنگ ‏کرد.‏
صورت‌بندی خصومت آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، متکی بر طیفی از انواع ابزارهای فشار بوده است. در همراهی با ‏این فشارها، برخی همسایگان نیز متاثر از رسوب ذهنیت‌های تاریخی، ایران‌هراسی ساختگی و یا همسو با ‏سیاست‌های غربی، به ستیزه‌جویی با ما روی آوردند. تهران اما در اغلب مواقع بر حسن همجواری و خویشتن‌داری ‏تاکید داشته است. جنگ اخیر نشان داد این بردباری، نامحدود و مادام نیست و می‌تواند جای خود را به پاسخی قاطع برای ‏پشیمان‌سازی و هزینه‌زایی متقابل بدهد. واکنشی که از تغییر در منطق بازدارندگی ایران حکایت دارد.‏
اتکای توان نظامی ایالات متحده به جاذبه‌سازی هالیوودی، در نبرد اخیر به شکلی عریان، جلوه‌گر شد. ‏فناوری‌های ‏پیشرفته، ناوهای هواپیمابر، جنگنده‌های خوف‌انگیز و سربازان حرفه‌ای، برای دهه‌ها نماد ‏شکست‌ناپذیری ارتش ‏آمریکا بودند؛ تا آنجا که حرکت هر ناو هواپیمابر، خبری دلهره‌آور تلقی می‌شد. ‏اما همان ناوگان، زیر فشار عملیات ‏موشکی و پهپادی، ناچار به عقب‌نشینی و فاصله‌گیری از آب‌های ‏فراسرزمینی ایران شد. سامانه‌هایی که قرار بود از ‏صدها کیلومتر دورتر برتری خود را تحمیل کنند، در هر مرحله ‏از درگیری، ترک صحنه را بر هماویزی ترجیح دادند.‏
پایگاه‌ها، سامانه‌ها و تجهیزاتی که ستون فقرات برتری نظامی آمریکا تلقی می‌شد، در عمل از کار افتاد. حتی توان ‏اطلاعاتی و سایبری واشنگتن و تل‌آویو نیز نتوانست معادله میدان را به سود آنان تغییر دهد. این تجربه‌ها برای ‏فرماندهان پنتاگون، پیامی روشن داشت؛ معادلات منطقه، برخلاف تصور پیشین، تغییری اساسی کرده است. ایران، ‏علاوه بر جهش در فناوری‌های آفندی و پدافندی، سطحی از ایستادگی و انسجام را نمایان ساخت که در حافظه ‏معاصر، کم‌سابقه است.‏
این خطا، خدشه‌ای جدی بر سیمای هژمونیک ایالات متحده وارد کرد و می‌تواند مبدأ شکاف‌های تازه در دو سوی ‏آتلانتیک باشد. وضعیتی در امتداد تصمیم شتاب‌زده ترامپ که میراث چند دهه تبلیغات در قالب روایت‌های ‏ابرقهرمانی و برتری نظامی را پای میز قمار جنگ تازه آورد. میزی که به وسوسه رژیم صهیونیستی چیده شد، اما به ‏انزوای بیشتر تل‌آویو و فرسایش اعتبار واشنگتن انجامید. نشانه این وضعیت را می‌توان در ناتوانی آمریکا برای تشکیل ائتلاف نظامی جهت مدیریت بحران خلیج فارس مشاهده کرد.
این خطای محاسباتی، در ادبیات کلاسیک جنگ نیز سابقه دارد. «سان تزو» ۲۵۰۰ سال پیش در «هنر جنگ» ‏می‌نویسد: «جنگجویان پیروز، نخست پیروزی را قطعی می‌کنند و سپس وارد جنگ می‌شوند؛ و جنگجویان ‏شکست‌خورده، ابتدا جنگ را آغاز می‌کنند و بعد به دنبال پیروزی می‌گردند.» موقعیت ترامپ در جنگ با ایران به ‏همین تصویر نزدیک است؛ ورود به نزاعی که پیروزی‌اش تضمین نشده بود و خروج از آن برای کاخ سفید، پرهزینه و ‏مبهم مانده است.‏
دشمنان ایران در این سال‌ها، ابزارهای متنوع فشار را آزمودند؛ از تحریم و جنگ روانی تا ترور و تهدید آشکار. ‏هم‌زمان در چرخه پرتکرار مذاکره و توافق بی‌حاصل، کوشیدند تاب‌آوری اجتماعی و اقتصادی کشور را با شوک‌های ‏پی‌درپی بفرسایند. در فاصله دو تهاجم، با فضاسازی رسانه‌ای و بهره‌برداری از بستر اعتراض‌های اقتصادی نیز تلاش ‏شد میان جامعه و حاکمیت شقاق افتد. با این حال، در لحظه تهدید خارجی، نوعی همگرایی دفاعی شکل گرفت که ‏در آن غریزه بقا و دفاع از سرزمین، بر شکاف‌های سیاسی و اقتصادی غلبه کرد. نخبگان و بدنه جامعه با نگاهی به ‏سرنوشت دیگر کشورها و تجربه تاریخی، در حد توان، مانع گسترش شکاف‌ها به ‏گسست‌های عمیق شدند.‏
افزون بر واکنش نیروهای مسلح کشورمان، معادلات دشمن در نتیجه تاب‌آوری اجتماعی و همراهی اجزای جبهه ‏مقاومت نیز به‌شکلی ناباورانه برهم خورد. گروه‌هایی که پیش‌تر به‌عنوان اهرم فشار توصیف می‌شدند، در بحران اخیر ‏به متغیری تعیین‌کننده بدل شدند. مشارکت فعال این جبهه، جغرافیای درگیری را به محدوده‌ای گسترده‌تر کشاند و ‏هر تصمیم نظامی علیه ایران را به معادله‌ای چندوجهی با پیامدهای زنجیره‌ای تبدیل کرد. از همین رو، طراحان ‏جنگی آمریکا و اسرائیل به‌ناچار چند واقعیت را باید بپذیرند: هر مداخله آشکار یا هجوم خارجی، هویت ملی ‏ایرانیان را تقویت می‌کند؛ گرفتن امتیاز از مسیر دیپلماسی را دشوارتر می‌سازد؛ و توان نیروهای عمل‌کننده نظامی و ‏اطلاعاتی ایران را افزایش می‌دهد. مهم‌تر از همه، دشمن باید دریابد که حذف رهبری و برخی سران ‏سیاسی-نظامی، اختلال معناداری در اهداف کلان نظام ایجاد نمی‌کند.‏
در سطح ژئواستراتژیک و از منظر عمل‌گرایی، ایران در موقعیتی ایستاده که هیچ کشوری در منطقه تجربه آن را ‏ندارد. جسارت رویارویی مستقیم با ابرقدرت نظامی جهان و مقابله هم‌زمان با قدرت منطقه‌ای دارنده سلاح هسته‌ای. ‏تجربه‌ای که اعتمادبه‌نفس راهبردی تازه‌ای می‌سازد و می‌تواند نقش منطقه‌ای و حتی وزن جهانی ایران را بازتعریف ‏کند؛ موقعیتی که دهه‌ها، کوشیده شد از دستیابی بدان محروم و محدود گردیم.‏
نباید فراموش کرد که نیروهای مسلح ایران در این نبرد، گسترده‌ترین واکنش تهاجمی علیه پایگاه‌های نظامی و منافع ‏اقتصادی آمریکا را اجرا کردند. ایران، سیلی سخت دشمنان را به رخسار خودشان برگرداند؛ واکنشی که می‌تواند ‏بسیاری از پایتخت‌ها را به بازنگری روابط با تهران وادارد. ایرانِ امروز در موقعیتی ایستاده که می‌تواند بر امنیت انرژی، ‏لجستیک و اقتصاد جهانی اثر بگذارد؛ ظرفیتی که در اوج پروژه مهار و محو ایران، علیه طراحان همان پروژه به کار ‏گرفته شد.‏
نمونه روشن این ظرفیت، تنگه هرمز است؛ شاهرگ حیاتی انرژی که اکنون عبور و مرور در آن، به اراده تهران گره ‏خورده است. در کنار آن، جنگ بر پروژه ژئوپلیتیکی رقیب، یعنی کریدور هند–خاورمیانه–اروپا (‏IMEC‏) نیز تاثیری ‏تعلیقی گذاشت و اهمیت ایران در نقشه لجستیک جهانی را برجسته ساخت.
اگر ایران در روایت رسانه‌ای دشمن به اژدها فرض شد، اژدهایی است که سرش را نمی‌توان برید؛ جمهوری ماندگاری که با شجاعت و نجابت ایرانی - اسلامی درهم‌تنیده است. ساختاری که در تاروپودی از نهادها، تجربه‌ها و باورهای ‏ریشه‌دار گره خورده و از خلال جنگ و تهاجم نمی‌گسلد.‏