«سرآمد» تحلیل میدهد؛
پنج مطلوبیت لجستیک جهانی زیر سایه محاصره تنگه هرمز
واکاوی گسست جهانی در شریان حیاتی اقتصادانرژی
گروه انرژی، حمید خانی پور - محاصره دریایی تنگه هرمز یکی از بحرانیترین سناریوهای ژئوپلیتیک جهان به شمار می رود؛ چرا که این آبراه حیاتی مسیر ترانزیت حدود ۲۰ درصد از نفت خام مصرفی جهان و حجم عظیمی از گاز طبیعی مایع (LNG) و کالاهای کانتینری است. این تنگه به عنوان شریان حیاتی اقتصاد انرژی ، همواره در کانون توجه سناریوهای ژئوپلیتیک قرار داشته است.
دکتر حمید خانی پور، کارشناس ارشد حوزه حمل و نقل دریایی با تحلیل چگونگی گسست جهانی در شریان حیاتی اقتصادانرژی به «سرآمد» آورده است:هرگونه اختلال یا محاصره دریایی در این آبراه کلیدی، صرفاً یک بحران منطقهای تلقی نمیشود، بلکه تکانهای شدید خواهد بود که ساختار تجارت بینالملل را در لحظه دگرگون میسازد. از منظر مدیریت زنجیره تامین، عبور روزانه بخش عمدهای از انرژی و کالاهای کانتینری جهان از این نقطه، پایداری جریان کالا را به امنیت این تنگه گره زده است. وقوع یک محاصره دریایی در این منطقه، بلافاصله ارکان مطلوبیتهای لجستیکی (زمان، مکان، هزینه، شکل و مالکیت) را به چالش کشیده و پارادایمهای سنتی مدیریت زنجیره تامین را با گسستی عمیق مواجه کرده است. در این مطلب سعی شده است که تاثیر این بحران بر ساختار لجستیک جهانی را مورد تحلیل قرار دهیم.
مطلوبیت زمانی (Time Utility)
پس از محاصره دریایی تنگه هرمز توسط آمریکا، مطلوبیت زمانی در زنجیرههای تامین به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و تاخیر به یک امرعادی تبدیل شده است. از یک سو، با اجبار کشتیها به دور زدن و استفاده از شاهراههای جایگزین (مانند دماغه امید نیک در آفریقا یا بنادر دریای سرخ) زمان سفر (Lead Time) بین ۱۰ تا ۲۴ روز افزایش یافته و این موضوع باعث از بین رفتن مطلوبیت زمانی گردیده و از سوی دیگر، این محاصره منجر به اختلال در زنجیره تامین به موقع (Just-In-Time) صنایع بزرگ (مانند خودروسازی و الکترونیک) در آسیا و اروپا گردیده است چرا که با تاخیر در تحویل قطعات به کارخانه ها خطوط تولید با توقف مواجه میشوند.
مطلوبیت مکانی (Place Utility)
بحران تنگه هرمز، جغرافیای لجستیک منطقه و جهان را دستخوش تغییر ناگهانی کرده است. بنادر داخل خلیج فارس (مانند جبلعلی، دمام و کویت) کارایی ترانزیتی خود را از دست داده اند و در مقابل، بنادر خارج از تنگه هرمز مانند جاسک و چابهار در ایران و بنادر صحار، دقم و صلاله در عمان به هابهای اصلی و مطلوب با دسترسی مستقیم به اقیانوس هند تبدیل شده اند. باید به این نکته مهم نیز اشاره کرد که مسیرهای جایگزین مانند کریدور شمال-جنوب (INSTC) برای اتصال آسیا به اروپا از طریق ایران و روسیه و همچنین مسیرهای جادهای بینالمللی از کشورهای شورای همکاری خلیج فارس به سمت بنادر دریای سرخ (مانند بنادر غرب عربستان) اهمیت استراتژیک پیدا کرده اند.
مطلوبیت هزینه (Cost Utility)
با شروع محاصره دریایی تنگه هرمز هزینههای لجستیک به صورت تصاعدی بالا رفته است و این عامل مطلوبیت اقتصادی زنجیره تامین را به حداقل خود رسانده است. فاکتورهای مانند جهش نرخ کرایه حمل، وضع حق بیمه های سنگین جنگی و افزایش مصرف و هزینه سوخت، مطلوبیت هزینه ای را برای ذی نفعان به شدت مخدوش ساخته است.
مطلوبیت شکل و مالکیت (Form & Possession Utility)
این بعد به در دسترس بودن کالا به شکل مناسب و انتقال مالکیت آن به مصرفکننده نهایی اشاره دارد. با شروع این محاصره دریایی، از یک طرف کشورهای وابسته به انرژی خلیج فارس (مانند ژاپن، کره جنوبی، چین و بخشی از اروپا) بدلیل کمبود کالاهای اساسی و انرژی با بحران تامین انرژی مواجه شده و مجبور به سهمیهبندی یا تغییر فرمهای مصرف انرژی شده اند و از طرف دیگر تغییر در استراتژیهای ذخیرهسازی باعث گردیده است که مدیریت موجودی از مدل "بهموقع" (Just-In-Time) به مدل "برای روز مبادا" (Just-In-Case) تغییر کند. همچنین در این شرایط، شرکتها به دلیل پوشش ریسک عدم مالکیت کالا به سمت انبارداری استراتژیک و افزایش چشمگیر حجم ذخایر خود تمایل پیدا کرده اند.
در پایان باید به این نکته اشاره کرد که محاصره تنگه هرمز رویکرد شرکتها به مدیریت ریسک را کاملاً دگرگون ساخته است. خریداران جهانی تلاش میکنند منابع تامین خود را از خلیج فارس به مناطقی با ریسک ژئوپلیتیک کمتر (مانند آمریکای شمالی، آفریقای غربی یا دریای شمال) منتقل کنند و در این راستا بکارگیری سیستمهای پیشرفته پایش مسیر برای تغییر مسیر پویای کشتیها در صورت بروز درگیری، به یک ضرورت مطلق تبدیل شده است.
بنابراین با تغییر جایگاه مطلوبیت های لجستیکی می توان نتیجه گرفت که پس از محاصره دریایی تنگه هرمز، زنجیرههای تامین جهانی با یک پارادایم شیفت (تغییر الگو) مواجه شده است؛ وضعیتی که «بهینهسازی هزینه» جای خود را به «تضمین امنیت و تداوم تامین» داده است. در نهایت، این بحران، جغرافیای اقتصادی جهان را بازنویسی میکند؛ به طوری که بنادر و کریدورهای خارج از خلیج فارس (مانند بنادر دریای عمان و کریدور شمال-جنوب) به قطبهای نوین و حیاتی تجارت بینالملل تبدیل میشوند. با این حال، هزینه این تغییر آرایش ژئوپلیتیکی در قالب تورم جهانی کالا و سوخت، مستقیماً بر دوش مصرفکننده نهایی سرریز خواهد شد و تابآوری اقتصادی کشورها را به نحوه مدیریت این ریسکهای نوظهور گره خواهد زد.