printlogo


آرمان و واقعیت در پیچ تاریخ

گروه تحلیل - امید ایرانی -  در روزگاری که ایران با انباشتی از بحران‌های پیچیده درگیر است و هر روز خبری از تازه‌ترین چالش‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی به گوش می‌رسد، پرسشی دیرینه اما هرگز کهنه‌شونده دوباره بر سر زبان‌ها افتاده: چرا متخصصان و نخبگان این سرزمین، که روزگاری موتور محرکه گفتمان‌های توسعه‌محور و کاشفان راه‌های عبور از تنگناها بودند، امروز بیشتر از آنکه در میدان باشند، در حاشیه ایستاده‌اند؟ چرا در عرصه عمومی، به‌ویژه در فضای مجازی و رسانه‌هایی که ذهنیت میلیون‌ها جوان را شکل می‌دهند، صدای آن‌هایی که سال‌ها از عمر خود را صرف فهم دقیق اقتصاد، سیاست، حقوق، مهندسی اجتماعی و روابط بین‌الملل کرده‌اند، غالباً یا اصلاً شنیده نمی‌شود و یا در کورسوی فراموشی قرار می‌گیرد؟ این پرسش نه از سر کنجکاوی ساده، بلکه از سر نگرانی عمیق از آینده کشوری مطرح می‌شود که برای عبور از شرایط جنگی و بازسازی پس از آن، بیش از هر زمان دیگری به عقلانیت جمعی و نظرات کارشناسی نیاز دارد.
برای درک این معما باید دو لایه از واقعیت را همزمان به پیش‌خواند: لایه اول، وضعیت خودِ نخبگان و موانع سخن گفتن آن‌هاست؛ لایه دوم، تحول معنای «مشارکت» و «انقلابی‌گری» در گفتمان عمومی ایران. در دهه‌های اخیر، طیفی از فعالان سیاسی-اجتماعی تصویری از فعالیت مؤثر را رواج داده‌اند که در آن ابتکار، ایده و نقد ساختاری به حاشیه رانده می‌شود و به جای آن، حرف‌های شاد و بی‌قاعده، شعارهای خوش‌آب‌ورنگ بدون پشتوانه اجرایی و گاه تخریب‌های هیجانی جای می‌گیرد. انگار که انقلابی‌بودن با صرافت طبع و بی‌توجهی به محدودیت‌های مادی و انسانی تعریف می‌شود، در حالی که بالعکس، انقلاب‌های ماندگار همواره با نگاه به واقعیت‌های زمینی، منابع دردسترس و تکنیک‌های دقیق پیشبرد تغییر پیش رفته‌اند. در چنین فضایی، یک متخصص عادت کرده به موشکافی، سنجش هزینه-فایده، درنظرگرفتن متغیرهای میان‌مدت و بلندمدت، و احترام به داده‌های میدانی، در قیاس با کسی که صرفاً بلد است واژه‌های بزرگ و آرمانی را بدون ارائه نقشه عملیاتی تکرار کند، به فردی «سرد، محافظه‌کار و بی‌حال» تلقی می‌شود. نتیجه آن‌که بسیاری از نخبگان ترجیح می‌دهند سکوت کنند تا مبادا حرف دقیق و مستندشان در هیاهوی فریادهای بی‌پشتوانه گم شود و یا خودشان متهم به ناامیدی و تضعیف روحیه جمعی گردند.
اما وجه دیگر ماجرا، شاید مهم‌تر از اولی باشد: برخی از نیروهای سیاسی در کشور، به ویژه آن‌هایی که خود را سردمداران بی‌چون‌وچرای آرمان‌های انقلاب می‌دانند، عملاً سقف توقعات را آن‌قدر به آسمان برده‌اند که هیچ جامعه زنده و هیچ دولتی توان دستیابی به آن را ندارد. این پدیده، که می‌توان آن را «فرار به آرمان‌های محال» نامید، یک تله روانی-اجتماعی قدرتمند است. وقتی شعارهایی سر داده می‌شود که تحقق آن‌ها در بازه زمانی معقول و با منابع موجود غیرممکن است، شکاف میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود. هرچه این فاصله بیشتر شود، سه پیامد کشنده پدیدار می‌گردد: نخست پوچی سیاسی، یعنی این احساس که تلاش برای اصلاح وضعیت بیهوده است؛ دوم فرسایش سرمایه اجتماعی، یعنی اعتماد میان مردم و حاکمیت و حتی میان خود مردم از میان می‌رود؛ و سوم، ناامیدی مزمن که جوانان را به دو راهی انفعال یا خروج از نظام مشارکت می‌کشاند. رهبر شهید انقلاب، که سال‌ها تجربه اداره بحران‌های بزرگ را در خود داشت، همواره بر مفهومی کلیدی تأکید می‌کرد: «آرمان‌گرایی واقع‌بینانه». یعنی نه آن‌چنان درگیر واقعیات تلخ شد که آرمان‌ها را فراموش کرد، و نه آن‌چنان شیفته آرمان‌ها گشت که محدودیت‌های عینی را نادیده گرفت. شاید اگر امروز این چارچوب فکری در میان بخش‌های تأثیرگذار جامعه نهادینه می‌شد، نه تنها فاصله آرمان و واقعیت کاهش می‌یافت، بلکه نخبگان نیز جرأت و انگیزه بیشتری برای ورود به صحنه می‌یافتند، چون می‌دانستند حرفشان با ترازوی سنجش عملی سنجیده می‌شود، نه با ترازوی شعارهای دست‌نیافتنی.
اما چرا با وجود همه این موانع، باز هم سکوت نخبگان هزینه‌برتر از فعالیت آن‌ها ارزیابی می‌شود؟ پاسخ در مفهوم «هزینه فرصت» نهفته است. هنگامی که گروهی از متخصصان برجسته در حوزه‌های کلیدی مثل انرژی، آب، دیپلماسی، اقتصاد مقاومتی، سیاست خارجه، آسیب‌های اجتماعی یا نظام اداری تصمیم می‌گیرند از ابراز نظر پرهیز کنند، عملاً میدان برای کسانی باز می‌شود که یا دانش تخصصی کافی ندارند و یا تعهدشان به منافع ملی به اندازه کافی عمیق نیست. این «واگذاری میدان» نه از روی بدخواهی که غالباً از روی خستگی، ترس از حاشیه‌های امنیتی، ناامیدی از تأثیرگذاری یا حتی حریم‌داری اخلاقی رخ می‌دهد. اما نتیجه آن شده که در شبکه‌های اجتماعی و برخی از رسانه‌های جمعی، تحلیل‌های شتاب‌زده، نظریه‌های توطئه ساده‌انگارانه و دعواهای شعاری جای گفت‌وگوهای تخصصی را گرفته است. در چنین وضعیتی، تصمیم‌گیران کشور نیز - هرقدر هم دلسوز و آگاه باشند - از یک منبع عظیم فکری محروم می‌مانند. به عبارت روشن‌تر، سکوت نخبگان نه فقط آن‌ها را از صحنه بیرون می‌راند، بلکه ظرفیت حل مسئله را در سطح کلان جامعه نیز کاهش می‌دهد. دولت‌ها و نهادهای عمومی برای مواجهه با بحران‌هایی مثل جنگ، تحریم، خشکسالی یا نوسانات ارزی ناگزیر از استفاده از خرد جمعی هستند؛ اگر این خرد در انزوا بماند، سیاست‌ها ناقص، واکنش‌ها دیرهنگام و هزینه‌ها صدچندان می‌شود.
حال فرض کنید فردای روز توقف جنگ نظامی در منطقه را تجربه کنیم - جنگی که اکنون بسیاری از منابع مادی و روانی کشور را بلعیده است - آنگاه نوبت به بازسازی و ساختن دوباره می‌رسد. بازسازی به مراتب دشوارتر از دفاع است، زیرا در دفاع روحیه جمعی و انسجام ملی یک سلاح نامرئی قدرتمند است، اما در بازسازی باید از صفر تا صد، برنامه، بودجه، اولویت‌بندی، آموزش، تخصیص بهینه منابع و نظارت بر اجرا را طراحی کرد. دقیقاً در همین نقطه است که نبود نخبگان در میدان احساس می‌شود. بازسازی پساجنگ یک «مسئله فنی» محض نیست؛ یک مسئله مدیریتی، حقوقی، جامعه‌شناختی و حتی روانشناختی است. کدام متخصص شهرسازی می‌داند در شهری که زخم‌های جنگ خورده، اولویت با بازسازی زیرساخت است یا بازآفرینی بافت اجتماعی؟ کدام اقتصاددان می‌تواند بدون تعصب ایدئولوژیک، مدلی برای بازسازی ترکیب کند که هم تورم را کنترل کند و هم اشتغال آسیب‌دیدگان جنگ را ممکن سازد؟ کدام حقوقدان می‌داند چه چارچوب قانونی برای جبران خسارت، داوری اختلافات نوپدید و شفافیت منابع بازسازی باید تدوین شود؟ این پرسش‌ها را نمی‌توان با شعارهای پرشور و بدون نقشه راه پاسخ داد. هر روزی که نخبگان از میدان فاصله می‌گیرند، مسیر بازسازی طولانی‌تر و پرهزینه‌تر می‌شود و شکاف میان آرمان و واقعیت - که از آن بیم داشتیم - باز هم عمیق‌تر می‌گردد.
با این حال، صرفاً نخبگان نیستند که در این قضیه مسئولیت دارند؛ جامعه به طور کلی، رسانه‌ها، نهادهای مدنی و حتی حاکمیت نیز باید زمینه‌ای فراهم کنند که حرف کارشناسی شنیده شود. گاهی یک استاد دانشگاه در رشته علوم سیاسی مطلبی تخصصی در مورد راهکارهای کاهش تنش‌های ژئوپلیتیک می‌نویسد، اما در فضای رسانه‌ای ترجیح داده می‌شود به جای او، فردی با جنجال‌های زرد و توییت‌های تند دعوت شود. گاهی یک متخصص اقتصادی محاسبه می‌کند که یک تصمیم خاص چه عواقب تورمی دارد، اما دستگاه تصمیم‌گیری به جای مطالعه آن محاسبات، به سیاست‌هایی روی می‌آورد که خوش‌آیند گروهی خاص اما زیانبار برای کل جامعه است. در چنین شرایطی، به تدریج در میان نخبگان این باور شکل می‌گیرد که «حرف حساب اثر ندارد» و بهتر است وقت خود را صرف امور روزمره و شخصی کنند. از این منظر، سکوت آن‌ها نه یک انتخاب اخلاقی، که یک سازوکار دفاعی است. اما خطر اینجاست که اگر این روند ادامه یابد، دیگر نه جنگی در کار باشد و نه صلحی، بلکه به‌مرور جامعه با پدیده «تخلیه عقلانیت» مواجه می‌شود؛ وضعیتی که در آن تصمیمات مهم بر پایه سلایق، احساسات زودگذر یا رقابت‌های گروهی گرفته می‌شود و هر انتقاد مستدلی نیز با برچسب «ضعف ایمان» یا «نفوذ» طرد می‌شود.
پس راه چاره چیست؟ نخست آنکه جامعه - به ویژه نسل جوان - باید یاد بگیرد میان فریادهای پرشور و تحلیل‌های پرصلابت تفاوت قائل شود. انقلابی واقعی کسی نیست که بلندترین شعار را سر می‌دهد، بلکه کسی است که در سخت‌ترین شرایط، راهی دقیق برای تغییر بهینه وضعیت پیشنهاد می‌کند. دوم، نهادهای سیاسی و اجرایی باید نظام جامعی برای جذب، شنیدن و ارج‌نهادن به نظرات تخصصی طراحی کنند. این کار با چند جلسه نمادین و تشریفاتی حل نمی‌شود؛ نیاز به سازوکارهای نهادی مثل کمیته‌های مشورتی دائمی، رتبه‌بندی ایده‌ها، شفافیت در نقد سیاست‌ها و مهم‌تر از همه تضمین امنیت فکری و شغلیِ متخصصانی دارد که نقد می‌کنند. سوم و از همه مهم‌تر، خود نخبگان باید از دیار سکوت به درآیند، نه از سر خودشیفتگی دانشی، بلکه از سر احساس دین و مسئولیت نسبت به سرزمینی که برای پیشرفت و اعتلا به عقلانیت آن‌ها نیاز دارد. سکوت هزینه دارد، چه بسا روزی برسد که هزینه سکوت از هزینه فعالیت بیشتر شده باشد و آنگاه نه تنها مجال سخن گفتن که فرصت شنیدن نیز از دست رفته باشد.
در این میان، نباید فداییان و جانفداهای این سرزمین را فراموش کرد. آنانی که در صف‌های مقدم دفاع از ایران ایستاده‌اند و با آبرو و جان خود از مرزهای معنوی و فیزیکی کشور پاسداری می‌کنند. جامعه هم به فدائیان آبرو نیاز دارد که حرمت گفت‌وگو، صداقت، شجاعت نقد منصفانه و مسئولیت‌پذیری را حفظ کنند، هم به جانفداهایی که در شرایط بحرانی با ایثار از کیان ملی دفاع می‌کنند. استاد مطهری، شهید بهشتی، شهید رجایی، شهید چمران و بسیاری دیگر، مصداق بارز جمع میان تخصص و تعهد بودند؛ هر یک در دانش خود سرآمد روزگار خویش و همزمان در میدان عمل بی‌پروا. پیام آن‌ها به نسل امروز این است که میدان و دانشگاه، سنگر و آزمایشگاه، سیاست و اندیشه، نه در تقابل که در تکامل یکدیگر معنا می‌یابند. «آرمان‌گرایی واقع‌بینانه» یعنی همین: دیدن به روشنی محدودیت‌ها اما هرگز دست کشیدن از تلاش برای عبور از آن‌ها.
امروز بیش از هر زمان دیگر، ایران تشنه نگاه‌های دقیق، پیشنهادهای خلاقانه و مشارکت هوشمندانه نخبگان خویش است. سکوت، هرچند به ظاهر آسان و بی‌حاشیه، کلید هیچ دری را باز نمی‌کند. هیاهوی غوغاسالاران و هوچی‌گران، اگر با صدای سنجیده متخصصان پاسخ داده نشود، فضای عمومی را به حراجی بدل می‌کند که هر کسی مدعی حل مسئله است اما هیچ کس نقشه راه ندارد. از این رو، اگر دغدغه ایران در دل دارید، اگر نگران فردای فرزندان این خاک و مسیر بازسازی پس از طوفان‌های سخت هستید، وقت آن رسیده که از سایه امن و بی‌صدای تماشاگران خارج شوید. نه با شعارهای توخالی و نه با ترس محافظه‌کارانه، بلکه با شجاعت اندیشیدن، فروتنی در برابر واقعیت و استقامت در بیان حرف درست. ایران امروز به هر صدای کارشناسی، هر قلم متعهد و هر حضور دلسوزانه‌ای نیاز دارد. دست در دست هم، با نقدهای سازنده، مدارا با اختلاف‌نظرها و احترام به تخصص، می‌توان از این پیچ تاریخی عبور کرد. پایان سکوت، سرآغاز حرکت است. و آغاز حرکت، اولین گام به سوی آن «فردایی» است که آرزویش را سال‌ها در سینه داشتیم؛ فردایی که در آن هیچ نخبه‌ای به بهانه ترس از هیاهو، حرف حق را فرو نمی‌بندد و هیچ متخصصی به گمان بیهودگی، از چاره‌جویی دست نمی‌کشد.