کاوشگر دژ ایرانی در خلیج فارس
عبدالرضا دشتی زاده - تابستان گرم و شرجی زده سال ۱۳۸۹ بود؛ با پذیرفتن حکم مسئولیت رییس اداره میراث فرهنگی، تازه به جزیره قشم آمده بودم، در تماسی تلفنی از استاد اسماعیل یغمایی خواهش کردم کاوش «قلعه تاریخی قشم» معروف به قلعه پرتغالیها را انجام دهند. میدانستم خستهاند، اما با همان آرامش همیشگی گفت: «دشتی جان، این دژ ایرانی است، نه قلعه پرتغالی.»
سالها بعد دستگیرم شد که این جمله تنها یک باور یا تعصب ملی نبود، بلکه بر یافتههای علمی کاوشهای ایشان استوار بود؛ یافتههایی که بعدها در کتاب ارزشمند «دژ استعمار» منتشر شد.
این پژوهش نشان داد که در لایههای زیرین یکی از برجهای این سازه نظامی، با مصالح سنگ و ساروج، شواهدی از استقرار ایرانیان پیش از حضور استعمارگران پرتغالی به دست آمده است؛ کشفی که نگاه ما را به تاریخ جزیره قشم دگرگون کرد.
اسماعیل یغمایی در وهله نخست برای من «استاد زندگی» بود بعد استاد دانشگاهی؛ نه از سر تعارف، باستانشناسی دلسوز، مهربان، بیریا و در عین حال سختگیر و جدی در کارش.
نخستین بار که در یکی از فصلهای کاوش باستانشناسی، در دوران کارشناسی دانشگاه، همراه او بودم، مثل همیشه سیگار باریکش را به لب گرفت، لبخندی زد و گفت: «تو دیگر دانشجوی تازهکاری نیستی؛ به جای اینکه فقط در کاوش باشی، برو غارهای اطراف را هم بررسی کن.»
آن روزها جوان بودم و شبهای زیادی را تا سحر روی ابزارهای سنگی بهدستآمده از کاوش کار میکردم. گاهی نیمهشب به سراغم میآمد، نگاهی به کارهایم میکرد و با مهربانی میگفت: «تو هم عاشقی، جوانی؛ برو بخواب.»
آن روزها تمام ذهنم درگیر ادامه تحصیل در خارج از کشور بود. میخواستم هرچه زودتر از همهچیز فاصله بگیرم و چند سالی در گوشهای از دنیا خودم را گم کنم. بعد ها بدون آنکه به من گفته باشد، پشتم ایستاد و باعث شد که چند ماه دیگر برای تحصیل به هند بروم. محبتی که هیچگاه در زندگی ام فراموش نمی کنم. شبهای پایانی همان فصل کاوش را هرگز فراموش نمیکنم. شبی همه دانشجویان را دور هم جمع کرد و از تکتک ما پرسید: «کدامیک از شما میخواهید باستانشناسی را ادامه دهید؟»
آن زمان جوانی آرمانگرا و شیفته هیجان کشف در کاوش های میدانی علم جذاب باستان شناسی بودم؛ نوشتن مقاله، انتشار پژوهش و تا حدی نیز جویای نام. اما امروز، پس از سالها تجربه، بیش از هر زمان دیگری معنای آن گفتوگو را درک میکنم.
باستانشناسی تنها حفاری، کشف، شهرت یا حضور در تلویزیون و روزنامه نیست. اگر باستانشناسی میهندوست باشی، باید آمادگی از دست دادن بسیاری از داشتههای زندگی را نیز داشته باشی؛ باید توان تحمل فشارها را پیدا کنی. گاهی حتی نزدیکترین دوستان و همکارانت تو را پس میزنند و گاهی برای پاسداری از هویت و میراث ایران، ناچار میشوی در برابر هموطن خود نیز بایستی.
امروز، پس از سالها تجربه مدیریتی، معنای سخنان استاد را بیش از هر زمان دیگری میفهمم. راستش احساس میکنم دِینی بر گردن استاد یغمایی دارم.
هنوز هم همسایههای قدیمی دژ ایرانی قشم او را به خاطر دارند. میگفتند: «مردی آمده بود که ماهها در گرمای طاقتفرسای جزیره اینجا خاکبرداری میکرد.» همیشه آرزو داشتم از استادی که با کاوشهای علمی خود در جزیره قشم و انتشار کتاب ارزشمند «دژ استعمار» سهمی ماندگار در شناخت تاریخ و باستانشناسی خلیج فارس داشت، به شایستگی دعوت و قدردانی شود اما افسوس که نشد؛ محدودیتی به نام زمان و پایانی به نام مرگ، همه انسان ها را غافلگیر می کند حتی باستان شناسان را که کمترین دوره زمانی برای آنان سده و هزاره است نه ساعت و روز و هفته و ماه و سال!
بدرود کاوشگر دژ ایرانی خلیج فارس؛ بدرود اما اینجا پرچمت در جزیره قشم همچنان بالاست، ای مرد بزرگ؛ آقای باستان شناس!
باستان شناس و رییس اداره میراث فرهنگی منطقه آزاد قشم