printlogo


«سرآمد» بررسی می کند؛
هزینه‌های  محاصره

واکاوی تبعات امنیتی، اقتصادی و سیاسی محاصره دریایی ایران
​​​​​​​گروه تحلیل- امید ایرانی - در تاریخ مناسبات بین‌الملل، محاصره دریایی همواره به‌مثابه یکی از خشن‌ترین و درعین‌حال حساب‌شده‌ترین ابزارهای اعمال قدرت، جایگاهی دوگانه داشته است. ازسویی، اهرمی بازدارنده و ازدیگرسو، عاملی برای آزمودن مرزهای شکننده صلح. این شیوه از تقابل، که ریشه در سنت‌های کهن ژئوپلیتیک دارد، در جهان مدرن با لایه‌هایی از پیچیدگی‌های حقوقی، اقتصادی، روانی و فناورانه درهم‌آمیخته و به‌ویژه در مورد ایران، به دلیل موقعیت کم‌نظیر ژئوپلیتیکی، همجواری با آبراه‌های استراتژیک و وابستگی ساختاری اقتصاد به دریا، به موضوعی بسیار حساس و راهبردی بدل شده است. هرگونه اختلال در این عرصه، به‌ویژه در گلوگاه‌های حیاتی مانند تنگه هرمز، صرفاً یک مسئله منطقه‌ای نیست، بلکه پازلی است که با معادلات کلان امنیت انرژی جهانی، نظم اقتصادی بین‌الملل و حتی ثبات بازارهای مالی پیوندی ناگسستنی دارد. ایالات‌متحده آمریکا با تکیه بر برتری کم‌نظیر نیروی دریایی خود، شبکه گسترده پایگاه‌های نظامی در منطقه و تجربه عملیاتی فراوان در مهار آبراه‌های حساس، از توان فنی و لجستیکیِ بالایی برای اجرای چنین سناریویی برخوردار است. بااین‌حال، آنچه این اقدام را از یک عملیات صرفاً نظامی فراتر می‌برد، ماهیت ترکیبی، چندلایه و زمان‌مند آن است. هدف نهایی، نه صرفاً محدودسازی نظامی یا قطع یک مسیر آبی، که اعمال مجموعه‌ای از فشارهای هم‌افزا در ابعاد امنیتی، اقتصادی و سیاسی است تا از رهگذر آن، تغییر محسوسی در محاسبات راهبردی، معادلات داخلی و رفتارهای بین‌المللی ایران حاصل شود. مراکز تحلیل راهبردی در واشنگتن و لندن، این رویکرد را ذیل مفهوم «فشار حداکثری هوشمند» طبقه‌بندی می‌کنند که در آن ابزارهای سخت و نرم با ظرافتی کم‌نظیر در هم تنیده می‌شوند تا بیشترین اثرگذاری را با کمترین هزینه‌ی نظامی مستقیم بر جای گذارند.
در بُعد نظامی-امنیتی، سناریوی محاصره دریایی، فراتر از یک مانع فیزیکی شناور، در پی تضعیف بنیان‌های بازدارندگی دریایی ایران است. هسته اصلی این بازدارندگی، بر تاکتیک‌های نامتقارن، جنگ نامنظم، انبوهی از توانمندی‌های موشکی ساحلی و دریایی، مین‌گذاری هوشمند و استفاده از شناورهای تندرو استوار است که در طول دو دهه گذشته به‌عنوان پاسخ راهبردی به برتری متعارف نیروی دریایی آمریکا تدوین و تکمیل شده است. یک محاصره موفق و پایدار، از طریق محدودسازی میدان تحرک، افزایش فشار عملیاتی شبانه‌روزی، ایجاد هزینه‌های گزاف لجستیکی و کاهش ناگهانی زمان واکنش، می‌تواند به‌تدریج این ظرفیت‌ها را فرسایش دهد. این فرسایش، نه در یک نبرد بزرگ، که در هزاران تعامل کوچک، تعقیب وگریزهای روزانه و افزایش خستگی عملیاتی نیروهای ایرانی شکل می‌گیرد. همچنین، حضور مستمر، متراکم و هماهنگ نیروهای خارجی از جمله ناوگان پنجم آمریکا و متحدان منطقه‌ای در محدوده تنگه و دریای عمان و شمال اقیانوس هند، عملاً دامنه مانور ایران را کاهش داده و هرگونه اقدام عملیاتی را با پیچیدگی، ابهام و ریسک بالایی مواجه می‌سازد. کارشناسان ارشد نظامی در مراکز مطالعاتی مانند بروکینگز و RAND بر این باورند که سلطه کامل و مطلق بر تنگه هرمز، با توجه به عرض اندک آن، تراکم بالای ترافیک دریایی روزانه و وجود شناورهای غیرنظامی متعدد، هیچ‌گاه میسر نخواهد بود و همواره با درجه‌ای از ابهام، خطر برخوردهای ناخواسته و محاسبات اشتباه همراه است. کنترل این گلوگاه راهبردی، اگرچه هرگز کامل نیست، اما به آمریکا امکان می‌دهد جریان انرژی جهانی را تا حد قابل توجهی مدیریت کرده، بیمه‌نامه‌های دریایی را دستکاری نماید و در عین حال، اهرم ژئوپلیتیکی ایران را که مبتنی بر تهدید به بستن تنگه است، به چالش بکشد. این کنترل از طریق حضور نظامی مستمر، اسکورت اجباری کشتی‌های تجاری، اعمال بازرسی‌های دقیق دریایی و حتی مختل کردن سیستم‌های ارتباطی و ناوبری منطقه محقق می‌شود.
در این میان، یکی از اهداف محوری اما اغلب نادیده‌گرفته‌شده در تحلیل‌های عمومی، موضوع جمع‌آوری اطلاعات نظامی و رصد دقیق و لحظه‌ای زیرساخت‌ها، الگوهای عملیاتی، جابه‌جایی‌های نیرو و حتی عادات رفتاری فرماندهان دریایی ایران است. محاصره، بستری ایده‌آل برای نظارت شبانه‌روزی الکترونیک، تصویربرداری ماهواره‌ای با دقت بالا، شنود ارتباطات و تحلیل الگوریتمی ترافیک دریایی فراهم می‌آورد. افزون بر این، تشدید تنش‌ها و قرارگیری مستمر در آستانه درگیری، می‌تواند به‌عنوان مقدمه‌ای پوششی برای اقدامات نظامی محدود یا حتی گسترده‌تر علیه تاسیسات حیاتی نظیر جزیره خارک، پایانه‌های نفتی و گازی، سکوهای فراساحلی و زیرساخت‌های پشتیبانی بندرگاهی تلقی شود. تجربه تاریخی عملیات‌های مشابه در جنگ‌های خلیج‌فارس و نیز محاصره‌های دریایی در کارائیب و مدیترانه نشان می‌دهد که این فشارهای فزاینده و فشرده، به‌مرور زمان، توان پاسخ‌گویی سریع، مانورپذیری و روحیه نیروهای طرف مقابل را تحلیل برده و موازنه قدرت منطقه‌ای را به نفع مهاجم تغییر می‌دهد. در چنین شرایطی، زیرساخت‌های حیاتی و خطوط تامین نه‌تنها از منظر فیزیکی، بلکه از نظر روانی و مدیریت بحران تحت فشار قرار گرفته و توان پاسخ‌گویی فرماندهی یکپارچه کاهش می‌یابد و این وضعیت می‌تواند زمینه را برای عملیات‌های محدود کماندویی، ضربات جراحی یا حتی درگیری‌های گسترده‌تر منطقه‌ای فراهم کند که پیامدهای آن به‌سادگی قابل مهار نخواهد بود.
اما شاید مهم‌ترین، ملموس‌ترین و زودهنگام‌ترین تأثیرات محاصره، در بُعد اقتصادی آن ریشه داشته باشد. هدف اصلی در این حوزه، کاهش حداکثری، سریع و هدفمند درآمدهای ارزی ایران از طریق اختلال جدی، برنامه‌ریزی‌شده و فزاینده در صادرات انرژی، به‌ویژه نفت خام و فرآورده‌های نفتی است. اقتصاد ایران که همچون طنابی محکم اما شکننده بر چاه‌های نفت آویخته است، به‌شدت در برابر این شوک بیرونی آسیب‌پذیر خواهد بود. محدودیت در صادرات، افزون بر کاهش مستقیم و آنی درآمدهای بودجه‌ای دولت، زنجیره ارزش واردات کالاهای اساسی مانند گندم، دارو و روغن، مواد اولیه صنعتی، قطعات یدکی ماشین‌آلات و تجهیزات پیشرفته را نیز با اختلال جدی مواجه ساخته و از این رهگذر، چرخ‌های تولید داخلی، اشتغال و تأمین نیازهای مصرفی روزمره مردم را دچار لرزشی عمیق و طولانی‌مدت می‌کند. در چنین شرایطی، افزایش چشمگیر هزینه‌های حمل‌ونقل دریایی، حق‌بیمه‌های گزاف که گاه تا چندین برابر نرخ عادی افزایش می‌یابد و همچنین الزام به استفاده از مسیرهای جایگزین با هزینه‌های بالاتر و زمان بیشتر، به‌مثابه ابزاری غیرمستقیم اما بسیار مؤثر و هوشمند، تجارت خارجی ایران را با چالش‌های فنی، حقوقی و مالیِ جدی روبه‌رو می‌سازد. بسیاری از شرکت‌های بزرگ کشتیرانی، بیمه‌گذاران بین‌المللی، بانک‌های تأمین‌کننده اعتبار اسنادی و حتی واردکنندگان سنتی کالاهای ایرانی، از همکاری با بنادر و تجار ایران منصرف شده و مسیرهای خود را به مقاصد دیگر تغییر می‌دهند. حتی مسیرهای تجارت غیرنفتی، مانند پتروشیمی، محصولات معدنی و صنایع دستی نیز با اختلال جدی مواجه می‌شوند و هزینه‌های سربار تولید، انبارداری و دیرکرد در تحویل، به طرز قابل توجهی افزایش می‌یابد و رقابت‌پذیری کالاهای ایرانی را در بازارهای جهانی به شدت کاهش می‌دهد.
جالب‌توجه آنکه این فشار اقتصادی، پژواکی جهانی و بازتابی فوری در بازارهای مالی نیز خواهد داشت. تنگه هرمز به‌عنوان شاهرگ حیاتی انتقال انرژی، روزانه بیش از ۱۷ میلیون بشکه نفت خام و حجم قابل توجهی از ال‌ان‌جی را از خود عبور می‌دهد که معادل حدود سی درصد از کل تجارت نفت دریایی جهان است. کارشناسان برجسته اقتصادی بانک جهانی و آژانس بین‌المللی انرژی هشدار می‌دهند که هرگونه بی‌ثباتیِ پایدار و بیش از چند هفته در این گذرگاه، می‌تواند قیمت نفت را به‌طرز چشمگیری و جهشی افزایش داده و حتی از مرزهای روانی ۱۵۰ تا ۱۷۰ دلار در هر بشکه عبور دهد. چنین افزایش ناگهانی و بی‌سابقه‌ای، که ناشی از کاهش عرضه فیزیکی، افزایش حق‌الخطر ژئوپلیتیکی و رفتارهای سوداگرانه در بازارهای آتی است، تورم را در سراسر جهان دامن زده، نرخ بهره را افزایش داده، هزینه‌های حمل‌ونقل، تولید و توزیع را برای تمامی کشورها، از جمله متحدان راهبردی آمریکا در اروپا و شرق آسیا، به شدت افزایش خواهد داد. بدین‌سان، آمریکا با این اقدام، نه‌تنها اقتصاد ایران را تحت فشار می‌گذارد، بلکه آرامش اقتصادی جهانی و به‌ویژه جیب رای‌دهندگان آمریکایی را که مستقیماً با افزایش قیمت بنزین، گازوئیل و هزینه‌های گرمایشی مواجه می‌شوند، هدف قرار می‌دهد. در سطح کلان جهانی نیز، کنترل تنگه هرمز می‌تواند به آمریکا امکان مدیریت هوشمندانه بازار انرژی و تاثیرگذاری بر قیمت‌ها را بدهد، هرچند که این مدیریت همواره با واکنش پیش‌بینی‌نشده سایر تولیدکنندگان بزرگ مانند عربستان سعودی، روسیه و اعضای اوپک پلاس مواجه خواهد شد که منافع مختص به خود را دنبال می‌کنند.
با ورود به عرصه سیاسی، ابعاد پیچیده‌تر، ظریف‌تر و گاه متناقض‌تری از این پدیده آشکار می‌شود. در سطح داخلی ایران، فشارهای اقتصادی حاصل از محاصره، مستقیماً سفره‌ها، معیشت و آینده‌ی شغلیِ مردم را هدف گرفته و می‌تواند به افزایش سریع، بی‌سابقه و سراسری قیمت‌ها، کاهش شدید دسترسی به کالاهای ضروری و نهایتاً تشدید نارضایتی‌های عمومی و بی‌اعتمادی به نهادهای حکومتی منجر شود. در چنین فضای ملتهبی، شکاف میان حاکمیت و جامعه عمیق‌تر، آشکارتر و مدیریت‌ناپذیرتر گشته و مدیریت افکار عمومی، کنترل فضای مجازی و حفظ انسجام سیاسی داخلی به مراتب دشوارتر از همیشه می‌شود. این وضعیت، به طور طبیعی، جریان‌ها و جناح‌های سیاسیِ اصلاح‌طلب و اعتدال‌گرا را که راه‌حل را در کاهش تنش، احیای برجام و بازگشت به میز مذاکره با غرب می‌جویند، تقویت کرده و از سوی دیگر، دامنه گزینه‌های راهبردیِ تصمیم‌گیران کلان کشور در حوزه‌های نظامی، اقتصادی و سیاست خارجی را به شدت محدود می‌سازد. هدف غاییِ این روند پرفشار، واداشتن ایران به بازنگری اساسی در سیاست‌های منطقه‌ایِ خود، کاهش حمایت از گروه‌های نیابتی و انعطاف‌پذیری در موضوعات هسته‌ای و موشکی است تا بستر برای نوعی توافق جدید که شروط آمریکا را برآورده سازد، فراهم آید. در سطح تصمیم‌گیری راهبردی، افزایش فشارها ممکن است محاسبات سنتی را تغییر داده و رهبران ایران را به این نتیجه برساند که ادامه مسیر کنونی، هزینه‌هایی به مراتب سنگین‌تر از دستاوردهای آن دارد و این تغییر نگرش، هسته اصلی هدف غایی محاصره را شکل می‌دهد.
در مقیاس ژئوپلیتیکی منطقه‌ای و نظم بین‌الملل، تشدید تنش‌های دریایی در خلیج‌فارس، نقشی دوگانه، پیچیده و گاه پارادوکسیکال ایفا می‌کند. ازیک‌سو، به تثبیت نقش آمریکا به‌عنوان تأمین‌کننده امنیت جمعی در خلیج فارس و افزایش نفوذ سیاسی و نظامی آن در میان متحدان سنتی چون عربستان، امارات، بحرین و کویت یاری رسانده و آنان را که همواره از قدرت‌یابی منطقه‌ای و توان موشکی ایران هراس داشته‌اند، بیش از پیش به دامن آمریکا پناهنده می‌سازد. این همگرایی امنیتی، می‌تواند به انعقاد پیمان‌های نظامی جدید، استقرار سامانه‌های پدافندی پیشرفته و افزایش فروش تسلیحات آمریکایی به منطقه منجر شود. ازدیگرسو، فشار اقتصادی و نظامی می‌تواند دامنه نفوذ منطقه‌ای ایران را با کاهش منابع مالی، لجستیکی و تسلیحاتیِ لازم برای حمایت از متحدانش در محور مقاومت در سوریه، لبنان، عراق و یمن، به شدت محدود کرده و معادلات پیچیده قدرت در این کشورها را دستخوش تغییرات بنیادین کند. بااین‌حال، این تحلیل یک‌سویه نیست و برخی ناظران برجسته و منتقدان سیاست خارجی آمریکا معتقدند که محاصره، برخلاف نیات و خواست کاخ سفید، می‌تواند به همگرایی هرچه بیشتر و عمیق‌تر قدرت‌های مخالف با نظم لیبرال موجود، مانند چین و روسیه، منجر شده و روند شکل‌گیری جهانیِ چندقطبی و ظهور نظم‌های موازی را به طرز چشمگیری شتاب بخشد. همچنین، متحدان منطقه‌ای آمریکا نیز ممکن است از عواقب ناخواسته، غیرقابل پیش‌بینی و سرریز شونده این سیاست، مانند افزایش بی‌ثباتی، گسترش دامنه درگیری، افزایش فعالیت گروه‌های تروریستی و آسیب‌پذیری زیرساخت‌های خود، به شدت نگران باشند و این نگرانی، می‌تواند به اختلاف نظرهای درون ائتلاف ضدایرانی دامن بزند.
با نگاهی جامع، عمیق و آینده‌نگر به افق پیش‌رو، باید اذعان کرد که محاصره دریاییِ تمام‌عیار ایران، نه یک مانور ساده نظامی، نه یک اقدام محدود تنبیهی و نه حتی یک ابزار چانه‌زنی معمول، که آزمونی خطیر، چندبعدی و بی‌سابقه برای سنجش مرزهای قدرت، تحمل و حکمرانی در قرن بیست‌ویکم است. هزینه‌های گزاف اقتصادی برای هر دو طرف، دشواری‌های بی‌سابقه عملیاتی و لجستیکی برای نیروی دریایی آمریکا و متحدانش، پیامدهای سیاسیِ غیرقابل‌پیش‌بینیِ آن در عرصه داخلی ایران، منطقه و جهان، و همچنین چالش‌های حقوقی بین‌المللیِ جدی، همگی نشان از آن دارند که این اهرم فشار، شمشیری دو لبه، بسیار برنده اما خطرناک است؛ شاید توانایی گزند رساندن عمیق به دشمن را داشته باشد، اما به‌یقین، به دلیل ماهیت درهم‌تنیده اقتصاد و امنیت جهانی، می‌تواند دستِ استفاده‌کننده از آن را نیز به شدت زخمی کرده و جایگاه بین‌المللی آن را مخدوش سازد. ناتوانی ساختاری ایران در جایگزینی سریع و کامل مسیرهای دریایی با خطوط لوله زمینی، کریدورهای شرقی یا مبادی جایگزین، و از سوی دیگر، وابستگی حیاتی و ساختاری اقتصاد جهانی به عبور بی‌دردسر و امن از تنگه هرمز، هر دو طرف این معادله پیچیده را به مسیری پُرنوسان، سرشار از مخاطره، مملو از محاسبات اشتباه و آکنده از پیامدهای دوربرد کشانده است. 
در نتیجه آن چه بر سر این گذرگاه باریک و حیاتی خواهد آمد نه پیروزی نظامی قطعی و تحقیر آمیز یک طرف بر دیگری که گواهی بر محدودیت های فزاینده پیچیدگی های روز افزون و عقب نشینی تدریجی ابزارهای سنتی قدرت صرفاً نظامی در جهانی است که دیگر به سادگی گذشته از سوار کاران تنها ابر قدرت های یک جانبه گرا و نسخه های از پیش نوشته شده اطاعت نمی کند. حقیقت آن است که در نظم نوین جهانی به شدت به هم پیوسته هیچ گلوگاه آبی را نمی توان با زور صرف نظامی برای همیشه مهار کرد و هیچ ملتی را با تحمیل محاصره و گرسنگی نمی توان به زانو در آورد بدون آن که بهای گزاف آن به قیمت فروپاشی تدریجی بنیادهای اخلاقی مشروعیت بین المللی و ثبات داخلی خود مهاجم تمام نشود و افکار عمومی جهان تصویر نهایی این رویارویی را در ترازوی تاریخ به دقت بسنجد.