«سرآمد» تحلیل میدهد؛
وارونگی آرمانها
کالبدشکافی تأثیر تفکر چپ بر ساختار اقتصاد سیاسی ایران
گروه راهبردی - مرتضی فاخری - مفهوم «چپ» در تاریخ اندیشه اقتصادی ایران، همواره با نوعی تناقض همراه بوده است. در یک سر این طیف، وعدههایی چون توزیع عادلانه ثروت، مهار سرمایهداری بیضابطه و توانمندسازی طبقات محروم، چهرهای آرمانشهری از این جریان ترسیم میکند و در سوی دیگر، کارنامه عملیِ سیاستهای متأثر از این نگرش، تصویری از تمرکز قدرت، گسترش رانت و ناکارآمدی نهادی را به نمایش میگذارد. برای درک این شکاف میان نظر و عمل، ناگزیر باید از کلیشههای رایج عبور کرد و تأثیر این نحله فکری را در لایههای پنهان تصمیمگیریهای کلان، قواعد بازی اقتصادی و حتی در ذهنیت عامه نسبت به دولت و بازار مورد واکاوی قرار داد.
نخستین گام در این مسیر، شناخت تکثر درونی جریان چپ در بستر تاریخی ایران است. این جریان هرگز یک بلوک یکپارچه نبوده؛ بلکه شامل دو شاخه اصلی با مبانی معرفتی متفاوت میشود. شاخه اول، چپ کلاسیک با ریشههای مارکسیستی است که اقتصاد را عرصه نبرد طبقاتی میدانست و توسعه نیافتگی ایران را نتیجه همدستی استبداد داخلی و امپریالیسم خارجی تفسیر میکرد. این نگاه که در دهههای پیش از انقلاب، به ویژه در محافل روشنفکری و دانشگاهی رواج داشت، راه حل را در براندازی کامل ساختارهای موجود و جایگزینی آن با مالکیت جمعی بر ابزار تولید جستجو میکرد. در سوی مقابل، شاخه دوم یعنی چپ دینی یا سوسیالیسم اسلامی، کوشید تا میان ارزشهای برابریطلبانه و مفاهیم اسلامی چون عدالت و امر به معروف، پیوندی ارگانیک برقرار کند. این جریان با نقد مدرنیسم غربی و در عین حال، نقد سنتِ راکد، به دنبال «راه سوم» بود؛ راهی که نه به لیبرالیسم سرمایهداری متمایل شود و نه به سوسیالیسم کمونیستی، بلکه بر پایه آموزههای دینی، نظم اقتصادی جدیدی را بنا نهد. این دوگانه، یعنی تقابل و گاه تعامل میان چپ سکولار و چپ دینی، سرنوشتسازترین بنمایه فکری برای سیاستگذاری اقتصادی در دوران معاصر به شمار میرود.
با وقوع دگرگونی بزرگ اجتماعی در اواخر دهه پنجاه، بسیاری از این مفاهیم نظری، فرصت ورود به عرصه عمل یافتند. در آن فضای پرالتهاب، خواست عمومی برای بازتوزیع ثروت و مقابله با نابرابریهای فاحش، بستری مساعد برای نفوذ گفتمان چپ فراهم آورد. با این تفاوت که این بار، چپ دینی به دلیل تطابق صوری با شعارهای انقلابی و پشتوانه مشروعیتبخش دینی، نقش پررنگتری در طراحی نهادهای اقتصادی ایفا کرد. نتیجه این فرآیند، شکلگیری یک «اقتصاد سیاسی ترکیبی» بود که در آن سه مؤلفه اصلی به طور همزمان عمل میکردند: نخست، دولتگرایی گسترده که مالکیت و مدیریت بخش عظیمی از صنایع مادر، معادن و تجارت خارجی را در دست گرفت؛ دوم، ایجاد نهادهای عمومی غیردولتی که با وجود استقلال ظاهری، به مثابه بازوهای اجرایی دولت عمل کرده و بخش بزرگی از منابع ملی را مدیریت میکردند؛ و سوم، تداوم بخش خصوصیِ وابسته که نه بر اساس کارایی، بلکه بر پایه روابط نزدیک با مراکز قدرت، سهم خود را از اقتصاد حفظ میکرد. این سه ضلع، اگرچه ریشه در آرمانهای اولیه عدالتمحور داشتند، اما در گذر زمان، به شبکهای از منافع تبدیل شدند که عملاً هرگونه اصلاح ساختاری را ناممکن میساختند.
آنچه در عمل رخ داد، از منظری جامعهشناختی، پدیدهای قابل تأمل است: ایدههای رهاییبخش چپ، به مثابه نیرویی برای تمرکز قدرت عمل کردند. در ادبیات نظری چپ، دولت باید ابزاری برای مهار سرمایه و توزیع عادلانه باشد، اما در تجربه مورد بحث، دولت و نهادهای شبهدولتی به نهادهایی تبدیل شدند که نه تنها مهار نکردند، بلکه خود به بزرگترین سرمایهداران و رانتخیزترین بازیگران تبدیل گشتند. این وارونگی کارکردی، ریشه در یک نقص ساختاری عمیق داشت: سیاستهای توزیعی در غیاب نهادهای شفاف و پاسخگو، به سرعت به ابزاری برای چپاول منابع تبدیل میشوند. یارانههای گسترده، قراردادهای دولتی، و انحصارات قانونی، همگی با لباس حمایت از محرومان و توزیع عادلانه، در حقیقت به خلق ارزشهایی انجامیدند که تنها گروههای خاصی از آن بهرهمند شدند. به بیان دیگر، در این ساختار، عدالت نه به معنای فرصت برابر، که به معنای «دسترسی برابر به رانت» تعبیر شد؛ مفهومی که نه تنها با اندیشه چپ بیگانه است، بلکه در تناقض آشکار با روح آن قرار دارد.
برای تحلیل دقیقتر این پدیده، باید به مفهوم «اقتصاد دستوری» اشاره کرد؛ اقتصادی که در آن سازوکار قیمتها و تخصیص منابع، تابع اراده مستقیم یا غیرمستقیم قدرت حاکمه است، نه بازی نیروهای بازار. در چنین فضایی، تصمیمات کلان اقتصادی نه بر اساس بهرهوری و کارایی، که بر مبنای اهداف سیاسی و امنیتی اتخاذ میشوند. این شیوه مدیریتی، که رگههایی از برنامهریزی متمرکز سوسیالیستی را با عناصر اقتصاد سنتی و رانتمحور ترکیب میکند، همواره با کسری بودجه مزمن، تورم ساختاری، فرار سرمایه و کاهش انگیزههای تولیدی همراه بوده است. نکته حائز اهمیت این است که این ناکارآمدیها، نه از سر ندانستن یا کمتوجهی، بلکه نتیجه منطقیِ یک پارادایم فکری است که بازار و مکانیسم قیمتها را ذاتاً «غیرعادلانه» و «استثمارگر» میداند. این نگاه بدبینانه به بازار، اگرچه در آثار اولیه نظریهپردازان چپ ریشه دارد، اما در کاربست عملی، به جای ایجاد یک جایگزین عادلانهتر، به تقویت انحصارات و شکلگیری اقتصاد زیرزمینی گسترده انجامیده است؛ جایی که بسیاری از معاملات بزرگ خارج از چارچوب رسمی و با قیمتهای دلالی انجام میشود و نتیجه نهایی آن، فاصلهی عمیقتر میان طبقه مرفهِ نزدیک به قدرت و تودههای محروم جامعه است.
در این میان، تأثیر تفکر چپ بر مفهوم «مالکیت» نیز قابل تأمل است. در تئوری کلاسیک چپ، مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، منشأ اصلی استثمار و نابرابری شمرده میشد. اما در ساختار اقتصادیِ حاصل از این تفکر، ما شاهد نوعی «مالکیت مختلط» هستیم که در آن، مرز میان مالکیت دولتی، عمومی و خصوصی چنان درهم آمیخته که عملاً نظارت بر آن ناممکن میشود. این وضعیت، زمینهساز ظهور پدیدهای شده که میتوان آن را «خصوصیسازی رانتی» نامید؛ فرآیندی که در آن بنگاههای دولتی با قیمتهای پایین به نهادهای شبهدولتی یا افراد نزدیک به قدرت واگذار میشوند و این نهادها، با تکیه بر انحصارهای قانونی، به سودآوری کلان دست مییابند. در چنین نظامی، حتی اگر گزارههای عدالتخواهانه در متون قانونی و سخنرانیهای مسئولان به وفور یافت شود، سازوکارهای اجرایی به گونهای طراحی شدهاند که نتیجه نهایی، دقیقاً معکوس آن آرمانها باشد. از این رو، میتوان ادعا کرد که بزرگترین ضربه به حیثیت تفکر چپ، نه از سوی مخالفان بیرونی، که از سوی همین کاربستهای ناقص و واژگونهی آن در قالب سیاستهای اقتصادی رخ داده است.
برای درک عمیقتر این شکاف، بررسی نگرش به «طبقه کارگر» و «دهقانان» به عنوان سوژههای اصلی آرمانهای چپ، راهگشاست. در ادبیات چپ، این گروهها نقش رهاییبخش تاریخ را بر عهده دارند. اما در سیاستگذاری عملی، آنچه رخ داده، نوعی «سکوت استراتژیک» در برابر دگرگونیهای این طبقات است. رشد بیسابقه بخش خدمات، گسترش اقتصاد غیررسمی و ظهور قشر وسیعی از کارگران پیمانی و موقت، همگی از تحولاتی سخن میگویند که در چارچوب نظری چپ کلاسیک پیشبینی نشده بود. این جریان فکری، در مواجهه با این واقعیتهای جدید، یا به انکار آنها پرداخته، یا با توصیههای شعاری مانند «حمایت از تولید ملی» و «مقابله با بیکاری»، به ارائه راهحلهایی کلیشهای اکتفا کرده است. عدم موفقیت در بازتعریف خود در قبال طبقات اجتماعی جدید، باعث شده تا گفتمان چپ، در عین حفظ جایگاه خود در شعارها، در عمل، تدریجاً به حاشیه تصمیمگیریهای واقعی رانده شود. جای خالی یک نظریه اقتصادی بهروز که بتواند همزمان به مطالبات عدالتخواهانه پاسخ دهد و با واقعیتهای جهان امروز، شامل جهانی شدن، فناوریهای نوین و پیچیدگیهای بازار مالی، سازگار باشد، به شدت احساس میشود.
این خلأ نظری، پیامدهای مهمی را در افکار عمومی و کنشهای اجتماعی بر جای گذاشته است. در نسلهای جدید، تصویر تفکر چپ به شدت مخدوش شده و اغلب با مفاهیمی چون «شعارهای توخالی»، «دولتسالاری فاسد» و «سرکوب آزادیهای فردی» گره خورده است. این تغییر نگرش، تا حدی مرهون عملکرد اقتصادیِ دولتهای متأثر از این گفتمان است که نتوانستند رفاه ملموسی برای اکثریت جامعه به ارمغان آورند و تا حدی نیز ناشی از تحولات جهانی در فروپاشی بلوک شرق و افول ایدئولوژیهای تمامعیار اقتصادی است. اما فراتر از این دلایل، آنچه اعتبار تاریخی چپ را در ایران با چالش مواجه کرده، ناتوانی آن در ارائه الگویی عملیاتی برای «اقتصاد مقاومتی»ِ واقعی است؛ اقتصادی که نه با طرد کامل بازار، بلکه با تنظیم هوشمندانه آن و تمرکز بر توانمندیهای داخلی، بتواند در عین حفظ استقلال، به بهبود مستمر معیشت عمومی بینجامد. یکی از مهمترین میراثهای فکری چپ که همچنان در فضای اقتصاد ایران زنده است، مفهوم «عدالت توزیعی» است. این مفهوم، برخلاف نگاه لیبرالی که عدالت را به معنای برابری فرصتها تعریف میکند، بر برابری نتایج تأکید دارد. نفوذ این مفهوم در نظام بودجهریزی، سیاستهای یارانهای و برنامههای توسعه، به گونهای بوده که بسیاری از تصمیمگیران را به سمت سیاستهای کوتاهمدت و پوپولیستی سوق داده است؛ سیاستهایی که با افزایش موقت قدرت خرید اقشار کمدرآمد، محبوبیت ایجاد میکنند، اما در بلندمدت، با ایجاد تورم و کاهش ارزش پول ملی، به خودِ این اقشار نیز آسیب میرسانند. این تناقض، یعنی ناتوانی در تشخیصِ «عدالت پایدار» از «بخششهای کوتاهمدت»، یکی از معضلات اصلی نظام اقتصادی متأثر از چپاندیشی است که حل آن نیازمند بازنگری اساسی در مبانی نظری و پذیرش این واقعیت است که هیچ توزیعی، بدون تولید و رشد پایدار، نمیتواند معنادار و ماندگار باشد.
به این ترتیب، میتوان تصویر کلیای از سیر تحول و تأثیر این جریان ارائه داد: شروع با ایدههای رهاییبخش و عدالتجویانه، تبدیل به ابزاری برای نهادسازی قدرتمند و متمرکز، و نهایتاً، فرسایش این ایدهها در کورهی بیرحمانهی رانت و فساد و بیگانگی از واقعیتهای اجتماعی. این مسیر، شبیه به هشداری است برای هر جریان فکری که در پی تغییر بنیادین اقتصاد است: اگر اصلاحات نهادی و شفافیتسازی، همراه با آرمانهای توزیعی نباشد، بهترین ایدهها نیز در عمل به آفاتی برای همان هدفهای اولیه تبدیل میشوند. تفکر چپ در ایران، بیش از آنکه یک ایدئولوژی شکستخورده باشد، نماد این هشدار تاریخی است که میان نظر و عمل، میان شعار و اجرا، و میان آرمان و واقعیت، شکافهای عمیقی وجود دارد که تا زمانی که به آنها توجه نشود، هر نسخه درمانی دیگری نیز دچار همان سرنوشت خواهد شد. پرسش بنیادین برای آیندهی اقتصاد ایران، فارغ از نامها و نهادها، این است که آیا میتوان ترکیبی از آزادیهای اقتصادی و عدالت اجتماعی را تصور کرد که در آن، نهادهای پاسخگو و رقابت شفاف، جایگزین اقتصاد رانتی و دستوری امروزین شوند؟ پاسخ به این پرسش، مستلزم عبور از تقابلهای دوگانهی چپ و راست کلاسیک و رسیدن به نظریهای جامعتر است که در آن، بازار نه به مثابه شیطانی بیرحرم، بلکه به مثابه ابزاری هوشمند برای تخصیص منابع و دولت نه به مثابه ناجی کامل، بلکه به عنوان ناظری قانونمند و تضمینکنندهی بازی منصفانه دیده شود. تا زمانی که چنین چارچوبی شکل نگیرد، اقتصاد ایران همچنان در دامِ سیاستهای مقطعی و تصمیمات سلیقهای اسیر خواهد ماند و میراث فکری چپ، چه به عنوان عامل و چه به عنوان واکنشدهنده، همچنان یکی از عناصر کلیدی این معضل خواهد بود.