از فشار تا محاصره
امید ایرانی - در نظریهپردازی کلاسیک روابط بینالملل، وادارکردن یک دولت به پذیرش میز مذاکره غالباً بر سه رکن استوار بوده است: تغییر موازنه قوای نظامی در میدان نبرد، تحمیل هزینههای اقتصادی غیرقابلتحمل از رهگذر تحریمهای فراگیر، یا میانجیگری قدرتهای ثالث که هزینههای تداوم وضع موجود را برای دو طرف به تصویر بکشد. اما آنچه در عمل سیاسی معاصر، به ویژه در مناقشات پیچیدهای نظیر رویارویی جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده، از اهمیت بیشتری برخوردار شده، نه صرفاً کمیت فشارهای وارده، بلکه کیفیت اثرگذاری آن فشار بر لایههای ژرفتر ادراکی کنشگران سیاسی است. فشار زمانی به هدف خود نزدیک میشود که نحوه مسئلهیابی، دایره گزینههای قابل تصور، و حتی برداشت بازیگر از عقلانی بودن یا مشروع بودن مسیرهای پیش رو را دستخوش دگرگونی بنیادین سازد. این همان فرآیندی است که در این نوشتار ذیل عنوان «محاصره روایی» از آن یاد میشود؛ مفهومی که با عبور از تحلیلهای مرسوم قدرت سخت، به معماری شناختی میدان مذاکره میپردازد و نشان میدهد که چگونه یک بازیگر مسلط، پیش از آنکه طرف مقابل را پای میز بنشاند، قالبهای ذهنی او را بازتعریف میکند، تا مذاکره نه به مثابه یک انتخاب در میان بدیلهای متعدد، که چونان تنها مسیر کمهزینه در ذهن تصمیمگیرنده نقش ببندد.
در بازه زمانی متأخر، به ویژه از نهم اسفند ماه سال ۱۴۰۴ که موج جدیدی از عملیاتهای نظامی آمریکا و اسرائیل علیه مواضع ایران آغاز شد و به موازات آن، کانالهای پنهان و آشکار گفتوگو بر سر سه محور اصلی یعنی توقف مخاصمات، وضعیت تنگه هرمز و دایره برنامه هستهای شکل گرفت، شاهد بروز جلوههای بارزی از این راهبرد محاصرهگرانه در سطح کلان هستیم. در این بازه، همزمان با حملات هوایی و تشدید فشارهای دریایی، یک لایه ارتباطی موازی و بسامان نیز به اجرا درآمد که کارویژه اصلی آن، تعریف مرزهای گفتمانی مجاز برای طرف ایرانی بود. معماری این لایه ارتباطی را میتوان از رهگذر نشانههایی چون کوتاهسازی افق تصمیمگیری، تحمیل دستورکار ازپیشتعیینشده، کاربست واژگان دوقطبی تروریسم و تسلیم، بازنمایی مذاکره بهسان یک انتخاب خودخواسته و حذف گزینههای میانی از سپهر گفتمانی، بازشناخت. هدف نهایی از این سازوکار چندلایه، آن است که فضایی برساخته شود که در آن، نه تنها گزینه مذاکره به عنوان یک امکان عقلانی جلوهگر شود، بلکه خود این مذاکره نیز دقیقاً در چارچوبی تعریف گردد که خواست آمریکایی را در رأس دستورکار قرار دهد و بدیلهای قابلارائه طرف ایرانی را به حاشیهای ناپیدا براند.
نخستین گام در این مهندسی ادراکی، فشردهسازی پهنای ادراک از طریق کاربست ضربالاجل و تهدید قریبالوقوع است. در شرایط عادی، تصمیمگیران یک دولت از فرصت نسبی برای وارسی سناریوهای مختلف و طراحی راهبردهای ترکیبی برخوردارند. اما زمانی که مهلتهای اعلامشده به چند روز یا چند هفته تقلیل مییابد و تهدیدهای نظامی با زبانی صریح طرح میشود، قوه تعقل راهبردی به سوی مدیریت فوری خطر سوق داده میشود و از طراحی راهبرد بلندمدت فاصله میگیرد. آمریکا با اعلام مهلتهای کوتاه و متوالی، عملاً تردمیل زمانی مصنوعی میسازد که در آن، هر دقیقه بدون پاسخ مثبت، در روایت رسانهای به مثابه فرصتسوزی بازنمایی میشود. نتیجه آنکه فضای ادراکی به وضعیتی محدب و تکسویه بدل میشود که در آن، تصمیمگیری سریع خود به مثابه فضیلتی اخلاقی و درنگ به منزله کژکارکردی شناختی قلمداد میشود، بیآنکه پیوند این فوریت ساختگی با راهبرد دشمن مورد پرسش قرار گیرد.
دومین مؤلفه این راهبرد، تصاحب دستور مسئله است. در هر فرآیند مذاکراتی، تعیین اینکه چه چیزی موضوع گفتوگوست و چه تعریفی از موفقیت یا شکست صادق است، خود نیرومندترین اهرم قدرت به شمار میرود. ایالات متحده کانون گفتوگوهای احتمالی را حول سه مسئله مشخص یعنی بازگشایی تنگه هرمز، محدودیتهای راستیآزماییپذیر بر برنامه غنیسازی، و تعیینتکلیف ذخایر اورانیوم متمرکز کرد و همزمان، دو مسئله بنیادین دیگر یعنی منشأیابی آغازگر جنگ و سازوکارهای اعتمادسازی متقابل را به حاشیه تبعید نمود. این انتخاب هوشمندانه، از یک سو، طرف ایرانی را در موضع پاسخگویی دائمی قرار میدهد و از سوی دیگر، امکان طرح مسئله سببشناسی مخاصمات یا پیششرطسازی برابر را از او سلب میکند. تعیین دستورکار از بیرون، فرصت مسئلهیابی مستقل را از کنشگر ایرانی میستاند و او را در موقعیت کنشگری واکنشی قرار میدهد که صرفاً به بستههای پیشنویسشده پاسخ میدهد، نه اینکه خود صورتبندی بدیلی از مناقشه را به میان آورد.
سومین لایه از معماری محاصره روایی، انحصار ترجمان واقعیت است که به حوزه زبان و واژگان مجاز گفتمانی بازمیگردد. واژگانی نظیر تروریسم برای توصیف اقدامات نیروهای نیابتی ایران، شکست در اجرای تعهدات برجامی برای تبیین وضعیت هستهای، و حتی واژه تسلیم برای ترسیم سرنوشت احتمالی مقاومت، همگی جایگاه اخلاقی و حقوقی طرفین را در افکار عمومی جهانی و حتی در ذهن نخبگان ایرانی، از پیش تثبیت میکنند. در این ترجمان یکسویه، اگر ایران به میز مذاکره بیاید، این به مثابه دستاورد فشار حداکثری روایت میشود و اگر سرباز زند، به عنوان نیّت سوء و غیرقابل اعتماد بودن تفسیر میگردد. این انحصار، کارزار روایی طرف مقابل را به عرصهای دفاعی بدل میکند که در آن، حتی موفقیت دیپلماتیک ایران نیز در قالب روایت دشمن روایت میشود و از ارزش راهبردی آن کاسته میشود.
چهارمین مؤلفه، تبعید شناختی بدیلهاست. بدیلها هرگز به طور صریح ممنوع اعلام نمیشوند، اما از راه بازتعریف میدان گزینههای معقول، از کانون گفتوگو خارج میگردند. نمونه عینی این پدیده، ساخت دوگانه آتشبس به شرط بازگشایی هرمز در برابر عملیات نظامی گسترده برای تسلیم تهران است. وقتی رسانههای غربی این دو سناریو را به مثابه تنها گزینههای پیش رو ترسیم میکنند، گزینههای سومی مانند آتشبس متقابل بدون پیششرط یا توافق مرحلهای از دایره طرح خارج میشوند. این حذف، از راه غلبه گفتمانی و تولید انبوه محتوای همسو صورت میپذیرد تا جایی که نخبگان سیاسی نیز در چارچوب همان دوگانه تحمیلی به تحلیل بپردازند. آنچه این تبعید را خطرناکتر از تحریمهای فیزیکی میسازد، تنگکردن دامنه تصور یک ملت و اختناق نوآوری راهبردی در سطح کلان است.
پنجمین عنصر، شیبگذاری میدان امکان است که در آن، هزینههای نسبت آنچنان نامتقارن بازنمایی میشوند که یک قطب تصمیم، جذابتر مینماید. مسیر مذاکره، توأم با وعدههایی نظیر رفع تدریجی محاصره و کاهش تحریمها ترسیم میشود، در حالی که مسیر تداوم مقاومت، با تصاویری از حملات هوایی پیوسته و انزوای روزافزون بازنمایی میگردد. این بازنمایی گزینشی به ساخت نقشه ذهنی جهتداری میانجامد که در آن، هر تصمیمگیر منطقی، مذاکره را تنها مسیر کمهزینه برمیگزیند. این شیبگذاری در افکار عمومی نیز اثرگذار است، زیرا تدریجاً این باور شکل میگیرد که انحراف از مسیر مذاکره، به معنای انتخاب آگاهانه جنگ و ویرانی است و فشار درونی بر نهاد تصمیمگیرنده مضاعف میشود.
ششمین مؤلفه، خودانتخابنمایی مسیر هدایتشده است. در این مرحله، ورود ایران به مذاکرات نه به مثابه پاسخی به فشار، بلکه به عنوان ارادهای مستقل و خودجوش تصویر میشود. آمریکا خود را بازیگری معرفی میکند که فرصتی برای دیپلماسی فراهم ساخته و ایران را در موضع گزینشگری قرار میدهد. فشار نظامی که مهمترین عامل شتاببخش به سمت میز مذاکره بوده، از متن روایت حذف میشود و تنها اراده ایران به عنوان متغیر تعیینکننده باقی میماند. در صورت پذیرش مذاکره، این پیروزی روش فشار است؛ در صورت عدم پذیرش، نیّتشکنی ایران مسئول تداوم بحران معرفی میشود. این شیوه، توزیع علیت را در ذهن ناظران بر هم میزند و این توهم را تقویت میکند که سرنوشت مذاکرات صرفاً به تصمیم تهران بستگی دارد.
هفتمین مؤلفه، قفل بازگشت تفسیری است که الگو را به سامانهای خودترمیمگر تبدیل میکند. هر پیامد منفی حاصل از مذاکرات، نه به مثابه نقصی در راهبرد فشار، بلکه به مثابه تأییدی بر ضرورت تشدید آن تفسیر میشود. اگر ایران مذاکره را بپذیرد، نشانه کارآمدی فشار است؛ اگر مقاومت کند، نشانه نیاز به فشار بیشتر؛ اگر توافق به نتیجه نرسد، گواه غیرقابلاعتماد بودن ایران؛ و اگر ایران اقدام متقابل کند، توجیهی برای حملات جدید. این چرخه، روایت آمریکایی را در برابر واقعیات میدانی شکستناپذیر میسازد و محاصره روایی را از تاکتیکی موقت به ساختاری پایدار بدل میکند.
با تجمیع این هفت مؤلفه، دریافتنی است که آنچه آمریکا به کار بسته، سامانهای جامع برای مدیریت ادراک است که از زمان تصمیم تا زبان توصیف و از دستورکار تا بازنمایی هزینهها را در بر میگیرد. این سامانه، زیستجهانی میسازد که در آن، طرف ایرانی همواره در موضع واکنش باقی میماند و هر حرکت او، پیشاپیش در چارچوب معنایی حریف تفسیر شده است. محاصره روایی، اگرچه در ظاهر نامرئیتر از ناوهای هواپیمابر است، اما از حیث تأثیر بر لایههای تصمیمسازی، نافذتر و پایدارتر عمل میکند، زیرا مستقیماً به قوه تصور و دامنه ابتکار کنشگر ایرانی ضربه میزند.
شناخت این الگو، دلالت سیاستی روشنی برای راهبرد دفاعی ایران دارد: گشودن مجدد فضای ادراکی، مستلزم رویههایی در نقطه مقابل مؤلفههای هفتگانه است. در برابر فشردهسازی زمان، گسترش افق تصمیم از طریق اعلام جدولهای زمانی جایگزین. در برابر تصاحب دستور مسئله، تولید دستورکار موازی و طرح مسائلی چون توقف حملات و تضمینهای امنیتی. در برابر انحصار ترجمان، وارد کردن واژگان بدیل به گفتمان. در برابر تبعید بدیلها، شمردن صریح گزینههای سوم و چهارم. در برابر شیبگذاری، بازنمایی برابر هزینههای مذاکره بیتضمین و منافع مقاومت حسابشده. در برابر خودانتخابنمایی، برجستهسازی نقش فشار به عنوان متغیر بیرونی. و در برابر قفل تفسیری، ارائه تفسیرهای رقیب که نشان دهد موفقیت یا شکست مذاکرات، معلول کیفیت تضمینها و متوازن بودن تعهدات است.
مذاکره در ذات خود، هرگز عقلانی یا غیرعقلانی نیست؛ آنچه به آن عقلانیت میبخشد، بستری است که در آن شکل میگیرد. محاصره روایی، پیش از آنکه محتوای توافق مورد بحث قرار گیرد، بستر ادراکی را چنان قالببندی میکند که هر توافقی، مگر در چارچوب خواست طرف مسلط، ناممکن مینماید. گشایش این محاصره، با مهندسی معکوس روایت و احیای ظرفیت تولید دستورکار میسر میشود. ایران زمانی از محاصره روایی خارج میشود که نه تنها بر تعریف مسئله و گزینهها قدرت تولید داشته باشد، بلکه بتواند هزینههای عدم توافق را برای طرف مقابل نیز به تصویر بکشد. تا زمانی که روایت غالب، ایران را در جایگاه پاسخدهنده دائمی و آمریکا را در جایگاه تعیینکننده قواعد قرار میدهد، هر مذاکرهای، حتی اگر به توافقی منصفانه بینجامد، بازتولیدی از همان نظم روایی نابرابر خواهد بود.
راهبرد دفاعی هوشمندانه، نه به معنای طرد مذاکره، که به معنای شرطگذاری متقابل بر سر خود فرآیند است: گشودن فضای ادراکی از رهگذر تنوعبخشی به سناریوها؛ تفکیک پذیرش گفتوگو از پذیرش دستورکار طرف مقابل؛ اعلام صریح گزینههای بدیل برای هر محور پیشنهادی؛ متقارنسازی بازنمایی هزینههای توافق و عدم توافق؛ و مصونسازی تصمیمگیری از تأثیر ضربالاجلهای رسانهای. محاصره روایی، به مثابه فناوری نوین قدرت، نه با بمب و تحریم که با معنا و ادراک سر و کار دارد. بازگشایی فضای ادراکی، مستلزم بازگشت به توانایی تعریف مستقل از واقعیت و ترسیم افقهای بدیل است. تا زمانی که این توانایی زنده و پویا باقی بماند، هیچ محاصرهای نمیتواند دامنه تصور یک ملت را به بنبست دوگانههای تحمیلی محدود کند. مذاکره، از این منظر، نه پایان راه، که ایستگاهی از راه است؛ و ارزش آن، به کیفیت دستورکاری بستگی دارد که هر طرف، پیش و پس از نشستن، توانایی تولید و دفاع از آن را دارد. کشوری که بر تعریف مسئله، تنظیم تضمینها و گشودن گزینههای تازه قدرت داشته باشد، هرگز در محاصره روایی دیگری اسیر نخواهد شد.