printlogo


«سرآمد» بررسی می‌کند؛
اقتصاد انرژی قطر در محاصره

گروه راهبردی - مرتضی فاخری - در منطقه‌ای که هر نوسان ژئوپلیتیکی آن چون موجی بر بدنه‌ی اقتصاد ملی کشورها می‌کوبد، کمتر سناریویی به اندازه‌ی وقوع درگیری نظامی مستقیم میان ایران و آمریکا، می‌تواند معادلات مالی و انرژی را دچار دگرگونی‌های بنیادین سازد. در این میان، قطر به عنوان یکی از بازیگران کلیدی صادرکننده‌ی گاز طبیعی مایع، به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی، ساختار شکننده‌ی بودجه‌ای و وابستگی عمیق به مسیرهای آبی راهبردی، در زمره‌ی آسیب‌پذیرترین اقتصادهای منطقه جای می‌گیرد. گزارشی که به تازگی از سوی نشریه‌ی فایننشال تایمز منتشر شده، اگرچه در ظاهر روایتی از داده‌های مالی و آماری را عرضه می‌کند، اما در باطن، تصویری هشداردهنده از آینده‌ای است که در آن، شوک‌های بیرونی می‌توانند ظرف چند ماه، دستاوردهای چندین دهه‌ای یک کشور نفتی‑گازی را به چالش بکشند. این مقاله در پی آن است تا با نگاهی فراتر از اعداد، به واکاوی ابعاد پنهان این فروپاشی خاموش بپردازد و نشان دهد که چگونه یک تصمیم نظامی، زنجیره‌ای از پیامدهای اقتصادی را به حرکت درمی‌آورد که نه تنها ترازنامه‌های مالی، بلکه منزلت بین‌المللی و ثبات داخلی یک دولت را تحت الشعاع قرار می‌دهد.
از نخستین نشانه‌های این بحران، کاهش ۳۰ درصدی بودجه‌ی دولتی قطر است، رقمی که در نگاه اول ممکن است صرفاً به معنای تعدیل برخی طرح‌های عمرانی یا کاهش هزینه‌های جاری تلقی شود، اما در عمق خود، بیانگر از میان رفتن یک سوم از توانایی دولت برای ایفای نقش سنتی خود به عنوان موتور محرک اقتصاد و تأمین‌کننده‌ی رفاه عمومی است. بودجه‌ی دولت در دوحه، همواره مبتنی بر قیمت‌های بلندمدت قراردادهای صادرات گاز و درآمدهای حاصل از میعانات گازی تدوین می‌شده، اما وقوع جنگ، این معادله را به کلی بر هم می‌زند. نخست آنکه هزینه‌های نظامی و امنیتی به طور تصاعدی افزایش می‌یابد و دولت ناچار می‌شود بخش بزرگی از منابع را به جای سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌ها یا خدمات عمومی، به تجهیز نیروهای مسلح و تأمین امنیت مرزهای دریایی اختصاص دهد. دوم آنکه بیم و هراس ناشی از ادامه‌ی درگیری، بازارهای جهانی انرژی را دچار نوسانی بی‌سابقه می‌کند و خریداران آسیایی که مقصد عمده‌ی گاز قطر محسوب می‌شوند، یا قراردادهای خود را به حالت تعلیق درمی‌آورند یا با تخفیف‌های سنگین، خواهان بازنگری در بندهای قیمتی می‌گردند. نتیجه‌ی این دو روند، چیزی جز کسری بودجه‌ای گسترده نیست که دولت را ناگزیر از اتخاذ سیاست‌های انقباضی در زمانی می‌کند که اقتصاد به بیش‌ترین میزان ممکن به تزریق نقدینگی نیاز دارد.
اما شاید تلخ‌ترین و گویاترین نمود این ورشکستگی تدریجی، در آمار کاهش ۸۵ درصدی کمک‌های خارجی قطر منعکس شود. این رقم نه صرفاً یک داده‌ی مالی، بلکه نشانه‌ای از عقب‌نشینی استراتژیک یک قدرت متوسط منطقه‌ای است که سال‌ها با اتکا به درآمدهای کلان گازی، نقش «حامی مالی» بحران‌های خاورمیانه را ایفا می‌کرد. از حمایت از گروه‌های سیاسی در لیبی و سوریه گرفته تا سرمایه‌گذاری در طرح‌های عمرانی در سودان و سومالی، همه و همه مبتنی بر این فرض بود که منابع درآمدی قطر هیچ‌گاه دچار اختلال نمی‌شود. اکنون، در سایه‌ی جنگی که مجتمع‌های کلیدی تولید گاز را هدف گرفته، دوحه ناچار است دست کم تا فروکش کردن غبار نبرد، از تعهدات مالی خود در خارج از مرزها شانه خالی کند. این عقب‌نشینی، پیامدهایی فراتر از روابط دوجانبه دارد؛ زیرا قطر را در قامت یک شریک غیرقابل اعتماد در پروژه‌های منطقه‌ای معرفی می‌کند و به تدریج، جایگاه آن را به عنوان یک میانجی مالی در اختلافات سیاسی تضعیف می‌نماید. کشورهایی که تا پیش از این به کمک‌های قطری چشم دوخته بودند، ناگاه خود را در برابر خلأیی می‌بینند که نه تنها پروژه‌های عمرانی، بلکه ثبات سیاسی داخلی آنان را نیز به مخاطره می‌اندازد و این خود حلقه‌ی دیگری از زنجیره‌ی بی‌ثباتی منطقه‌ای را تشکیل می‌دهد که در ابتدا از یک نقطه‌ی کانونی در خلیج فارس شعله‌ور شده است.
در دل این گزارش، اما آنچه بیش از هر شاخص دیگری زنگ خطر را به صدا درمی‌آورد، اشاره به کاهش ۱۷ درصدی ظرفیت صادرات گاز قطر در پی حمله به مجتمع عظیم رأس‌لفان است. این تأسیسات، که قلب تپنده‌ی صنعت گاز مایع کشور به شمار می‌رود، نه تنها بخش اعظم درآمدهای ارزی قطر را تأمین می‌کند، بلکه کلیت زنجیره‌ی ارزش انرژی این کشور را به گونه‌ای طراحی کرده که هرگونه اختلال در آن، قابل جبران با میادین جایگزین نیست. تصور کنید مجموعه‌ای از خطوط لوله، پالایشگاه‌های سرمایشی و اسکله‌های صادراتی که با هماهنگی دقیق میلیاردها دلار ارزش افزوده ایجاد می‌کنند، ناگهان هدف حملات هوایی یا موشکی قرار گیرند. تعمیر و بازسازی چنین زیرساختی، نه در بازه‌ی چند هفته یا چند ماه، بلکه احتمالاً در طی سال‌ها امکان‌پذیر خواهد بود و در این میان، قراردادهای بلندمدتی که با ژاپن، کره‌ی جنوبی و هند منعقد شده‌اند، مشمول بندهای فورس ماژور می‌شوند. این به معنای از دست رفتن سهم بازار به نفع رقبایی چون استرالیا و آمریکا است که پیش از این نیز در کمین فرصتی برای تصاحب جایگاه قطر در بازار رو به رشد آسیا بودند. اما نکته‌ی ظریف‌تر آنکه کاهش ظرفیت صادرات، صرفاً به معنای کم شدن درآمد نیست؛ بلکه هزینه‌های نگهداری از تأسیسات آسیب‌دیده و جریمه‌های احتمالی ناشی از نقض قراردادها، بار مضاعفی را بر دوش دولت می‌گذارد که با کاهش بودجه‌ی ۳۰ درصدی، عملاً اداره‌ی آن به یک کابوس مدیریتی بدل می‌شود.
با این حال، نباید از تأثیر راهبردی بسته شدن تنگه‌ی هرمز بر اقتصاد قطر غافل شد، چراکه این تنگه به عنوان شاهرگ حیاتی صادرات انرژی در منطقه، نقشی بی‌بدیل در زنجیره‌ی تأمین و صادرات ایفا می‌کند. فایننشال تایمز به صراحت اشاره دارد که فلج شدن این آبراه، صادرات قطر را با اختلالی بنیادین مواجه ساخته، و این عبارتِ «فلج»، اغراقی نیست، بلکه واقعیتی تلخ در جغرافیای اقتصادی خلیج فارس است. اگرچه قطر تا اندازه‌ای از وابستگی به تنگه‌ی هرمز برای صادرات گاز خود کاسته و از مسیرهای جایگزین از طریق کانال سوئز یا خطوط لوله‌ی فراساحلی بهره می‌برد، اما حجم عظیم محموله‌های گاز مایع که با کشتی‌های غول‌پیکر متان‌دار به مقصد اروپا و آسیا حمل می‌شوند، همچنان به گذر از این آبراه باریک وابسته‌اند. بسته شدن تنگه، یعنی توقف عملی صادرات دریایی تا اطلاع ثانوی و انباشت شناورها در بنادر دوحه و رأس‌لفان، که خود نه تنها هزینه‌های دموراژ را به شدت افزایش می‌دهد، بلکه خطر آتش‌سوزی و حوادث زیست‌محیطی را نیز چندین برابر می‌کند. علاوه بر این، صنعت کشتیرانی قطر که طی سال‌های اخیر با سرمایه‌گذاری کلان در ناوگان حمل گاز توسعه یافته، ناگهان با بحران بیکاری و راکد ماندن سرمایه‌های سرگردان مواجه می‌شود؛ سرمایه‌هایی که بازدهی آن‌ها تنها در سایه‌ی تردد مستمر از مسیرهای آبی باز تضمین می‌گردید. بدین ترتیب، بسته شدن تنگه‌ی هرمز را باید نقطه‌ی عطفی در فروپاشی شبکه‌ی لجستیکی قطر دانست که پیش از این، به عنوان یکی از کارآمدترین سیستم‌های صادراتی منطقه شناخته می‌شد.
در کنار این داده‌های میدانی، پیش‌بینی صندوق بین‌المللی پول مبنی بر کاهش ۸.۶ درصدی تولید ناخالص داخلی قطر در سال جاری میلادی، جای تأمل عمیق دارد. این رقم، که در ادبیات اقتصادی حکایت از یک رکود شدید و تمام‌عیار دارد، نه تنها رشد صفر درصدی را برای دوحه به ارمغان می‌آورد، بلکه آن را به ورطه‌ی انقباض اقتصادی می‌کشاند که پیامدهای اجتماعی ناگواری به دنبال خواهد داشت. کاهش تولید ناخالص داخلی به معنای کوچک شدن کیک اقتصادی است، در حالی که جمعیت مقیم و نیروی کار خارجی در قطر، همچنان بر حجم خود می‌افزایند؛ بنابراین، درآمد سرانه به شدت تنزل می‌یابد و دولت با چالش بزرگی در تأمین حداقل‌های معیشتی برای شهروندان و کارکنان بخش عمومی مواجه می‌شود. این کاهش تولید، ریشه در دو عامل بنیادین دارد: نخست، افت فاحش درآمدهای صادراتی ناشی از حملات به تأسیسات و بسته شدن تنگه، و دوم، کاهش شدید سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی به دلیل فضای مملو از ریسک نظامی. سرمایه‌گذاران بین‌المللی که پیش از این، قطر را بهشت امنیت و سودآوری می‌دانستند، اکنون با جنگ، سرمایه‌های خود را به بازارهای دورتر و باثبات‌تری چون سنگاپور و زوریخ منتقل می‌کنند و این خروج سرمایه، حلقه‌ی نهایی زنجیره‌ای است که رکود اقتصادی را از یک پیش‌بینی آماری به یک واقعیت غیرقابل انکار بدل می‌سازد. افزون بر این، کاهش تولید ناخالص داخلی با افزایش بیکاری در بخش‌های خدماتی و ساختمانی همراه می‌شود، زیرا بسیاری از پروژه‌های عمرانی که موتور اشتغال در دوحه بودند، به دلیل کمبود بودجه متوقف یا به تعویق می‌افتند و کارگران مهاجر که ستون فقرات اقتصاد قطر را تشکیل می‌دهند، ناچار به ترک این کشور می‌شوند و این خود، خلا نیروی کار ماهر را در میان‌مدت برای دولت ایجاد می‌کند.
اما در این میان، شاید آسیب‌پذیرترین مؤلفه‌ی راهبردی قطر، اتکای آن به ذخایر ارزی عظیم به عنوان سپر دفاعی در برابر طوفان‌های مالی باشد. گزارشی که به استفاده‌ی قطر از ۵۰۰ میلیارد دلار ذخایر خود برای حفظ نقدینگی اشاره دارد، در واقع اعترافی تلخ به پایان یافتن دوران «پول آسان» در این کشور است. ذخایر ارزی برای هر کشوری، حکم خط مقدم دفاع در برابر شوک‌های خارجی را دارد و مصرف یکباره‌ی چنین حجم عظیمی، اگرچه در کوتاه‌مدت می‌تواند از سقوط ارزش ریال و نکول در تعهدات بین‌المللی جلوگیری کند، اما در بلندمدت، قدرت چانه‌زنی دوحه را در مذاکرات مالی و سیاسی به شدت تضعیف می‌نماید. هنگامی که ذخایر ارزی به زیر سطح امن کاهش پیدا کند، سازمان‌های رتبه‌بندی اعتباری ناگزیر به تنزل درجه‌ی اعتباری قطر اقدام می‌کنند و این به معنای افزایش هزینه‌های استقراض برای دولت و شرکت‌های دولتی است. در چنین شرایطی، دیگر خبری از آن اعتبار بی‌نظیر قطری در بازارهای بین‌المللی نخواهد بود و بانک‌های اروپایی و آمریکایی با دیده‌ی تردید به درخواست‌های وام دوحه می‌نگرند. از سوی دیگر، این ذخایر نه صرفاً پول نقد، بلکه ترکیبی از دارایی‌های مالی، اوراق قرضه‌ی خارجی و سهام در شرکت‌های چندملیتی است که با فروش شتابزده‌ی آن‌ها در شرایط بحران، ارزش واقعی دارایی‌ها به میزان قابل توجهی کاهش می‌یابد و دولت مجبور می‌شود با زیانی سنگین، نقدینگی مورد نیاز خود را تأمین کند. بنابراین، تصمیم به استفاده از ۵۰۰ میلیارد دلار، اگرچه در ظاهر راهگشا می‌نماید، اما در عمل، حکم بریدن شاخه‌ای را دارد که دولت روی آن نشسته است؛ چراکه پس از اتمام این ذخایر، دیگر هیچ پشتوانه‌ای برای مواجهه با بحران‌های احتمالی آتی باقی نخواهد ماند و قطر در موقعیتی شکننده‌تر از هر زمان دیگری قرار خواهد گرفت.
با نگاهی جامع‌تر به مجموعه‌ی این تحولات، می‌توان دریافت که جنگ علیه ایران، صرفاً یک درگیری نظامی در مرزهای شرقی خلیج فارس نیست، بلکه آزمونی سرنوشت‌ساز برای مدل اقتصادی مبتنی بر «رانت انرژی» در منطقه به شمار می‌آید. قطری که طی دو دهه‌ی اخیر با تکیه بر درآمدهای گازی، توانسته بود از پوسته‌ی یک کشور کوچک صحرایی فراتر رود و در عرصه‌های دیپلماسی، رسانه‌ای و ورزشی صاحب نام و نفوذ شود، اکنون با معادله‌ای روبروست که در آن، امنیت نظامی و ثبات اقتصادی، دو روی یک سکه‌ی جدایی‌ناپذیرند. کاهش بودجه، توقف کمک‌های خارجی، آسیب به تأسیسات انرژی، بسته شدن آبراه‌های حیاتی و افت تولید ناخالص داخلی، همگی نشانه‌هایی از یک بیماری مزمن در ساختار اقتصادی قطر هستند که در دوران رونق، پنهان می‌ماند و در بحران، به یکباره آشکار می‌شود: وابستگی افراطی به یک منبع درآمدی واحد و عدم تنوع‌بخشی جدی به پایه‌های تولیدی و خدماتی. این درس تلخ برای سیاست‌گذاران دوحه، حکایت از آن دارد که حتی بزرگ‌ترین ذخایر گازی جهان نیز در برابر تصمیمات نظامی و ژئوپلیتیکی، بی‌دفاع و شکننده هستند و هیچ حجمی از ثروت نفتی نمی‌تواند جایگزین ثبات سیاسی و روابط مسالمت‌آمیز با همسایگان گردد.
از منظری کلان‌تر، سناریوی مذکور، زنگ خطری برای تمامی کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس به شمار می‌رود تا بازنگری جدی در معادلات امنیتی‑اقتصادی خود انجام دهند. تجربه‌ی قطر در این جنگ، نشان می‌دهد که هزینه‌های غیرمستقیم یک درگیری، چه بسا بسیار سنگین‌تر از هزینه‌های مستقیم آن باشد؛ هزینه‌هایی چون از دست دادن اعتماد سرمایه‌گذاران، تخریب زیرساخت‌های حیاتی، فرار مغزها و نیروی کار ماهر، و کاهش قدرت نرم منطقه‌ای که تا پیش از این، با اتکا به رسانه‌هایی نظیر الجزیره و میزبانی رویدادهای بین‌المللی، به دنبال ایفای نقش یک میانجی قدرتمند بود. اکنون، در سایه‌ی این بحران، قطر نه تنها در قامت یک طرف درگیر، بلکه به عنوان نمونه‌ای از یک کشور «شکست‌خورده‌ی اقتصادی» در میان رقبای منطقه‌ای نظیر عربستان و امارات متحده‌ی عربی ظاهر می‌شود که هر یک به نوعی، از این بی‌ثباتی برای پیشبرد منافع خود بهره می‌برند. چه بسا که این کاهش بودجه و ذخایر، در درازمدت، زمینه‌ساز تغییر در توازن قدرت در شورای همکاری خلیج فارس گردد و قطر را از جایگاه یک بازیگر مستقل و بعضاً سرکش، به سمتی سوق دهد که ناچار باشد برای بقای اقتصادی خود، تن به توافقاتی بدهد که پیش از این هرگز حاضر به پذیرش آن‌ها نبوده است.
در پایان، نباید از یاد برد که ارقام و آمارهای منتشر شده در گزارش فایننشال تایمز، هر چند هشداردهنده و مستند به نظر می‌رسند، اما تنها بخشی از واقعیت پیچیده‌ی پیش رو را ترسیم می‌کنند. پشت هر درصد کاهش بودجه، هزاران خانواده‌ی قطری و مهاجر قرار دارند که زندگی روزمره‌ی آن‌ها با تعلیق یارانه‌ها، افزایش قیمت کالاهای اساسی و کاهش فرصت‌های شغلی، دچار دگرگونی می‌شود. پشت هر واحد کاهش صادرات گاز، قراردادهایی است که اکنون به دلیل شرایط فورس ماژور، یک‌باره رنگ می‌بازند و جای خود را به رقبای دیرینه می‌دهند. و پشت هر دلاری که از ذخایر ارزی هزینه می‌شود، چشم‌اندازی از آینده‌ای است که در آن، قطر برای تأمین حداقل‌های معیشتی خود، محتاج کمک‌های بین‌المللی یا وام‌های سنگین خواهد شد و این بزرگ‌ترین تناقض تاریخی برای کشوری است که تا دیروز، بزرگ‌ترین صادرکننده‌ی گاز مایع جهان به شمار می‌رفت. 
بنابراین، آنچه در این گزارش به عنوان «ویرانی اقتصاد قطر» از آن یاد شده، نه یک پیش‌بینی دور از ذهن، بلکه هشداری عینی بر اساس مدل‌سازی مالی و تجربیات مشابه در دیگر نقاط جهان است که نشان می‌دهد حتی ثروتمندترین کشورها نیز در برابر هیولای جنگ، جزو بی‌پناه‌ترین موجودات این کره‌ی خاکی هستند. شاید مهم‌ترین پیام این تحلیل برای مخاطب ایرانی و منطقه‌ای، تأکید بر این نکته باشد که ثبات اقتصادی، در گرو صلح و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز با همسایگان است و هیچ کشوری، هر قدر هم که از ذخایر انرژی سرشار برخوردار باشد، نمی‌تواند هزینه‌های یک جنگ تمام‌عیار را برای مدت طولانی تحمل کند، مگر آنکه خواهان بازتعریف کامل هویت اقتصادی خود در نظم نوین جهانی باشد؛ نظمی که در آن، دیگر جایی برای اتکای صرف به درآمدهای نفتی و گازی باقی نخواهد ماند و تنها کشورهایی در این مسیر دشوار تاب می‌آورند که پیش از وزش توفان، زیرساخت‌های اقتصادی خود را بر پایه‌های دانش، نوآوری و تنوع‌بخشی استوار کرده باشند. قطر در این سناریو، اگرچه با ذخایری هنگفت وارد میدان شده، اما غفلت از این واقعیت بنیادین، آن را در آستانه‌ی فروپاشی خاموشی قرار داده است که شاید ماه‌ها و سال‌ها طول بکشد تا از میان آن، راهی به سوی بازسازی و بازیابی اعتبار از دست‌رفته بیابد.