«سرآمد» بررسی میکند؛
سوءتفاهم شرقگرایی
سیاست خارجی موفق، ملی است، نه ایدئولوژیک
گروه راهبردی - امید ایرانی - در ادبیات روابط بینالملل، کمتر مفهومی به اندازه «شرق» و «غرب» دچار تحریف معنایی و سوءاستفاده سیاسی شده است. آنچه امروز در گفتمان سیاست خارجی ایران با عنوان «نگاه به شرق» مطرح میشود، نه تنها با ریشههای تاریخی و علمی این مفهوم فاصلهای عمیق دارد، بلکه به مثابه پردهای است که واقعیتهای پیچیده نظام بینالملل را پنهان میکند. سیاست خارجی موفق، پیش از آنکه شرقی یا غربی باشد، باید ملی باشد؛ یعنی بر پایه منافع ملی، واقعگرایی و توازن استراتژیک شکل گیرد، نه بر مبنای شعارهای ایدئولوژیک که در بهترین حالت، ابزار مشروعیتبخشی به تصمیمات از پیش گرفتهشده هستند. این مقاله میکوشد با بازخوانی انتقادی مفهوم «نگاه به شرق» در بستر تاریخی و نظری، نشان دهد که چگونه سیاست خارجی ایران میتواند از دام ایدئولوژی رها شود و به مسیر منافع ملی بازگردد.
ریشههای مفهومی شرق و غرب و تحریف تاریخی «نگاه به شرق»
مفهوم «شرق» و «غرب» در طول تاریخ، فراز و نشیبهای معنایی متعددی را تجربه کرده است. در دوران باستان، این تقسیمبندی بیش از آنکه جغرافیایی باشد، بازتابی از تفاوتهای تمدنی و فرهنگی بود. یونانیان، ایران و سرزمینهای شرقی را نماینده «دیگری» میدیدند؛ دیگریای که هم تهدید بود و هم جذابیت. ادوارد سعید در اثر مشهور خود، «شرقشناسی»، نشان داد که چگونه غرب در طول قرنهای هجدهم و نوزدهم، تصویری تحریفشده و اگزوتیک از شرق ساخت که نه بازتابی از واقعیت، بلکه آینهای از نیازها و خیالپردازیهای خود غرب بود. این تصویرسازی، زمینهساز سلطه استعماری و مشروعیتبخشی به آن شد.
اما آنچه در روابط بینالملل معاصر با عنوان «نگاه به شرق» شناخته میشود، ریشه در شرایط کاملاً متفاوتی دارد. این اصطلاح در ادبیات سیاسی، ابتدا به سیاست «نگاه به شرق» ویلی برانت، صدراعظم آلمان غربی در دهه ۱۹۶۰ اشاره داشت. برانت با اتخاذ این سیاست، در پی تنشزدایی با اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای اروپای شرقی بود. هدف او نه جایگزین کردن شرق به جای غرب، بلکه ایجاد توازن میان روابط آلمان با دو بلوک قدرت بود. «نگاه به شرق» در آن زمینه، به معنای گشودن کانالهای ارتباطی جدید برای کاهش تنش و تأمین منافع ملی بود، نه تسلیم شدن به یک اردوگاه ایدئولوژیک.
در دوران جنگ سرد، جهان به دو اردوگاه سیاسی، امنیتی و ایدئولوژیک تقسیم شده بود. اتحاد شوروی رهبری بلوک شرق را بر عهده داشت و ایالات متحده در رأس بلوک غرب قرار گرفت. «شرق» در این چارچوب، نه یک موقعیت جغرافیایی، بلکه یک تعلق ایدئولوژیک به کمونیسم و بلوک سوسیالیستی بود. با فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، این ساختار دوقطبی از میان رفت و با آن، مفهوم سیاسی «شرق» نیز فروپاشید. امروز نه روسیه رهبر یک بلوک ایدئولوژیک است و نه چین خود را در چنین جایگاهی تعریف میکند. چین یک قدرت اقتصادی است که سیاست خارجی خود را بر پایه منافع ملی تنظیم میکند و روسیه نیز، فارغ از ادعاهای ژئوپلیتیک، دقیقاً همین منطق را دنبال میکند.
آنچه امروز در ایران با عنوان «نگاه به شرق» مطرح میشود، در واقع پاسخی به یک خلأ استراتژیک است، نه یک دکترین منسجم. ریشههای این گرایش را باید در گفتمان «غربزدگی» جلال آلاحمد جستجو کرد. آلاحمد در دهه ۱۹۶۰ کتابی نوشت که تأثیر عمیقی بر روشنفکران ایرانی گذاشت. او غرب را منشأ تمام بدبختیهای ایران میدانست و راه نجات را در بازگشت به سنت و هویت بومی میدید. اما نقدهای او، چنانکه پژوهشگران نشان دادهاند، از ضعف نظری رنج میبرد و آشناییاش با تمدن مدرن سطحی بود . آلاحمد همه مشکلات را به ماشین و تکنیک فروکاست، اما در نهایت راهحل را در تسلط بر تکنیک میدید، تناقضی که در اندیشه او هرگز حل نشد .
این گفتمان، در دهههای بعد به یکی از ارکان فکری سیاست خارجی جمهوری اسلامی تبدیل شد. اما واقعیت این است که «شرقی» که در آن زمان وجود داشت، امروز دیگر وجود ندارد. نه اتحاد شوروی باقی مانده و نه بلوک شرق. چین و روسیه امروز نه به عنوان رهبران یک اردوگاه ایدئولوژیک، بلکه به عنوان قدرتهایی عمل میکنند که منافع خود را در تعامل با همه بازیگران جهانی، از جمله غرب، جستجو میکنند. انتظار اینکه این کشورها منافع خود را فدای ایران کنند، نه تنها واقعبینانه نیست، بلکه نشانه سوءفهمی عمیق از ماهیت سیاست بینالملل است.
چرا ایران به سمت شرق متمایل شد؟
برای درک چرخش ایران به سمت روسیه و چین، باید به مبنای سیاست خارجی جمهوری اسلامی توجه کرد. مسئله اصلی «شرق» نیست؛ مسئله، نوع رابطه ایران با غرب است. انقلاب اسلامی زمانی به پیروزی رسید که جهان هنوز در چارچوب جنگ سرد تعریف میشد. در همان شرایط، جمهوری اسلامی از آغاز، بخش مهمی از سیاست خارجی خود را بر تقابل با آمریکا و سپس با بخش بزرگی از غرب استوار کرد. طبیعی بود که وقتی یک کشور مهمترین قدرتهای اقتصادی و سیاسی جهان را از دایره روابط خود خارج میکند، به دنبال شرکای دیگری بگردد.
خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸ و بازگشت تحریمها، این چرخش را تسریع کرد. ایران که انتظار داشت اروپا در برابر یکجانبهگرایی آمریکا مقاومت کند، با واقعیت تلخی مواجه شد: شرکتهای اروپایی یکی پس از دیگری ایران را ترک کردند و مکانیسمهای وعدهدادهشده برای حفظ تجارت، در عمل بیاثر ماندند. در این شرایط، چین و روسیه به عنوان گزینههای باقیمانده ظاهر شدند. عضویت ایران در سازمان همکاری شانگهای و گروه بریکس، در همین چارچوب قابل فهم است.
اما این چرخش، بیش از آنکه یک انتخاب استراتژیک باشد، واکنشی از سر اجبار بود. کارشناسان مسائل بینالملل تأکید میکنند که نزدیک شدن ایران به روسیه و چین، بخشی از آن از سر ناچاری و پس از ناکامی برجام رخ داد. اگر برجام ادامه مییافت و آمریکا از آن خارج نمیشد، روابط ایران با کشورهای غربی گسترش مییافت و ایران میتوانست روند تدریجی آشتی با غرب را دنبال کند. اما وقتی آمریکا از برجام بیرون آمد، دیگر انتخابی وجود نداشت، جز اینکه علیرغم میل باطنی بخش بزرگی از جامعه نخبگانی ایران که به صورت تاریخی نگاهشان به غرب است، به سمت روسیه و چین بروند.
نکته مهم این است که این چرخش، به معنای شکلگیری یک «اتحاد» یا «ائتلاف» با شرق نیست. روابط ایران با چین و روسیه، روابطی مبتنی بر منافع متقابل و محاسبات سرد استراتژیک است، نه پیوندهای ایدئولوژیک. چین ثبات ایران را برای ادامه پروژه «کمربند-راه» و تأمین مسیرهای انرژی غرب خود ضروری میداند و روسیه ایران را به عنوان رکن مهمی برای توازن استراتژیک در غرب آسیا میبیند. اما هیچیک از این دو کشور، تضمین امنیتی یا تعهد نظامی رسمی به ایران ندادهاند. حمایت آنها محدود و مشروط به منافع ملی خودشان است و در صورت رویارویی مستقیم ایران با آمریکا، ممکن است به سرعت کاهش یابد .
از سوی دیگر، اقتصاد ایران به شدت به چین وابسته شده است. بر اساس گزارشها، حدود ۹۰ درصد صادرات نفت ایران در سال ۲۰۲۴ به چین بوده است. این وابستگی، اگرچه در کوتاهمدت به ایران امکان داده تا تحریمهای نفتی آمریکا را دور بزند، اما در بلندمدت، قدرت چانهزنی ایران را کاهش میدهد و آن را در موقعیت فرودستتری نسبت به شریک اقتصادی خود قرار میدهد. چین، به عنوان یک قدرت اقتصادی عقلانی، هرگز حاضر نیست بازار آمریکا و اروپا را برای ایران از دست بدهد. این واقعیتی است که باید در محاسبات استراتژیک ایران لحاظ شود.
ضرورت بازگشت به منافع ملی و واقعگرایی
مهمترین نقد به مفهوم «نگاه به شرق» در سیاست خارجی ایران این است که این اصطلاح، بیش از آنکه یک مفهوم علمی باشد، به یک شعار تبدیل شده است. شعاری که نه تنها ابهامآفرین است، بلکه میتواند تصمیمگیرندگان را از واقعیتهای پیچیده نظام بینالملل غافل کند. سیاست خارجی موفق، سیاستی است که بر پایه منافع ملی، توازن و واقعگرایی استوار باشد، نه بر مبنای تقابلهای ایدئولوژیک که در نهایت، هزینههای سنگینی بر کشور تحمیل میکنند.
تجربه چهار دهه سیاست خارجی ایران نشان میدهد که تقابل با غرب، نه تنها به بهبود وضعیت اقتصادی و امنیتی کشور کمک نکرده، بلکه به انزوای تدریجی و فرسایش منابع ملی انجامیده است. در عوض، تعامل هوشمندانه با همه بازیگران جهانی، از جمله غرب، میتواند فرصتهای جدیدی برای تأمین منافع ملی فراهم کند. سیاست خارجی موفق، سیاستی است که بتواند از همه ظرفیتهای موجود در خدمت منافع ملی بهره گیرد .
این به معنای تسلیم شدن در برابر غرب یا کنار گذاشتن اصول نیست. بلکه به معنای شناخت دقیق واقعیتهای قدرت در نظام بینالملل و اتخاذ تصمیمات بر پایه محاسبات عقلانی است. ایران کشوری است با موقعیت ژئوپلیتیک منحصر به فرد، منابع انرژی فراوان، و جمعیتی جوان و تحصیلکرده. این ظرفیتها، اگر در چارچوب یک استراتژی منسجم و متوازن به کار گرفته شوند، میتوانند ایران را به یک بازیگر کلیدی در معادلات منطقهای و جهانی تبدیل کنند. اما تحقق این هدف، مستلزم آن است که سیاست خارجی از دام ایدئولوژی رها شود و به مسیر منافع ملی بازگردد.
روابط ایران با روسیه و چین باید بر پایه اصالت پیوندها و منافع متقابل تعریف شود، نه بر اساس درماندگی و نیاز. رابطهای که از سر ناچاری و فقدان گزینههای دیگر شکل گیرد، دیر یا زود به رابطهای نامتوازن تبدیل خواهد شد. ایران باید جایگاه خود را به عنوان کشوری برخوردار از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی، تاریخی، انسانی و اقتصادی تثبیت کند تا همکاری با قدرتهای بزرگ بر پایه احترام متقابل و منافع مشترک شکل گیرد. در عین حال، باید از نگاههای سادهانگارانه به روابط با روسیه و چین پرهیز کرد. همانگونه که هیچ کشور دیگری صرفاً بر اساس دوستی یا دشمنی رفتار نمیکند، این کشورها نیز منافع خاص خود را دنبال میکنند. سیاست خارجی موفق آن است که بتواند زمینههای اشتراک منافع را گسترش دهد و از ظرفیتهای موجود برای تأمین منافع ملی بهره گیرد.
جهان امروز وارد دوران پساقطبی شده است. افول تدریجی هژمونی آمریکا و ظهور مراکز متعدد قدرت، فرصتی تاریخی برای کشورهایی فراهم کرده است که بتوانند با نگاه واقعبینانه و آیندهنگر، جایگاه خود را در نظم در حال شکلگیری تثبیت کنند. ایران نیز برای عبور از دوران تهدیدمحوری و ورود به دوران فرصتمحوری، نیازمند سیاست خارجی متوازن و چندوجهی است؛ سیاستی که در آن، روابط با همسایگان، چین، روسیه، اروپا و دیگر بازیگران جهانی در چارچوب منافع ملی و با تکیه بر توان داخلی تنظیم شود. در این چارچوب، «شرق» و «غرب» نه به عنوان دو قطب متضاد، بلکه به عنوان دو عرصه از عرصههای متعدد تعامل ایران با جهان تلقی میشوند.
سیاست خارجی موفق، نه شرقی است و نه غربی. سیاست خارجی موفق، ملی است. ملی به این معنا که منافع ملت ایران، نه ایدئولوژیهای انتزاعی و نه وفاداریهای بلوکی، معیار اصلی تصمیمگیری باشد. این رویکرد، نه تنها با اصول استقلال و عزت ملی سازگار است، بلکه تنها راه تأمین امنیت، توسعه و رفاه برای نسلهای آینده این سرزمین است.