«سرآمد» تحلیل می دهد؛

در ستایش امیدِپساجنگ 

تأملی بر نسبت جنگ، عقلانیت و توسعه در پساجنگ
​​​​​​​گروه تحلیل - رضا جهان‌فر - هر روز خبر شهادت تعدادی از هموطنانمان را در پیچیده‌ترین جنگ ترکیبی در برابر دشمنان که در تراز جنگ‌های جهانی است، می‌شنویم مشاهده شهادت دوستانی که خاطراتی از آنها در ذهنمان جای گرفته، تلخی بی‌پایانی برایمان ترسیم کرده است. این تلخی به همراه ویرانی تأسیسات و اماکن مختلف کشور، ناشی از حملات ناجوانمردانه متجاوزان، زخمی دیگر بر پیکرمان می‌گذارد که البته ایرانِ هزار زخم خورده از جهلِ دوستان، خیانتِ منافقان و حسادتِ بیگانگان، با این زخم‌ها در طول تاریخ ناآشنا نیست. در  بیش از 2720 سال اخیر، ایران درگیر 1140 جنگ بود. ایرانیان در 670 جنگ پیروز شدند، در 404 جنگ شکست خوردند، تعداد 55 جنگ به صلح انجامید و نتیجه 11 جنگ نامشخص است. 
دکتر رضا جهان‌فر در نوشتاری به «سرآمد» آورده است: تقریباً در همه جنگ‌ها، ایران و ایرانی دچار آسیب‌هایی شدند. حتی برای تعداد 4 بار ایران توسط کشور یا نیروی نظامی خارجی اشغال شد. البته با در نظر گرفتن معنای اشغال و وسعت آن، زیرا هر تصرف کوتاه مدت به معنای اشغال نیست. 
از ابتدای استقرار مادها تاکنون، ایران یک بار در اواخر دوره هخامنشیان توسط اسکندر مقدونی، یک بار در پایان سلسله ساسانیان توسط اعراب، یک بار در پایان دوره خوارزمشاهیان توسط مغول‌ها و یک بار هم در پایان دوره پهلوی اول توسط متفقین اشغال شد. هیچ کدام از این اشغال‌ها ابدی نبود و هیچ متجاوزِ اشغالگری در ایران عاقبت بخیر نشد. توانایی تأثیرگذاری ایرانیان بر اشغالگران به عامل حیات ملی آنها حتی پس از اشغال مبدل شد. فصل مشترک همه جنگ‌ها صرف نظر از نتیجه، باقی ماندن ایران و امید ایرانیان برای بازسازی کشورشان در پساجنگ بوده است. ایرانیان ققنوس وار در پس هر شکستی، خود را بازسازی کردند و بهتر و توانمندتر از قبل ادامه حیات دادند. 
 به هر حال جنگ بر علیه کشورمان، فقط مرزهای جغرافیایی را ویران نمی‌کند؛ پیش از آن، مرزهای روحی و روانی جامعه را هدف قرار می‌دهد. نخستین قربانی هر جنگ، نه ساختمان‌ها، بلکه احساس امنیت، اعتماد به آینده و توانایی رؤیاپردازی یک ملت است. جامعه‌ای که دیگر نتواند فردای خود را در ذهن تصور کند، حتی اگر از میدان نبرد نیز جان سالم به در ببرد، در عرصه تاریخ شکست خواهد خورد.
در چنین روزهایی که هر خبر می‌تواند روایت فقدان عزیزی باشد و هر وداع، می‌تواند آخرین دیدار باشد، سخن گفتن از «امید» شاید ساده‌انگارانه و حتی ساده لوحانه به نظر برسد؛ اما امید، خوش‌بینی کودکانه یا نادیده گرفتن واقعیت نیست. امید، کنشی عقلانی در برابر ناامیدی است؛ انتخابی آگاهانه و از روی عقلانیت برای آنکه انسان، به رغم آگاهی از دشواری‌های فعلی، حیات و آینده را همچنان ممکن بداند.
من هم که در این ایام و گاهی هر روز، داغدار شهادت دوستان، همکاران و همرزمانم هستم، و ویرانی کشور را به دلیل حملات بداندیشانه دشمنان بشریت، شاهدم، بیش از گذشته با شکنندگی زندگی روبه‌رو شده‌ام و اکنون بیش از هر زمان دیگری متن یاداشتِ بزرگ سربازِ مردم ایران، شهید سپهبد سید عبدالرحیم موسوی را درک می‌کنم، که قبل از شهادت نوشته بود: «دنیا چیز بدی است، چون اگر همه را هم به‌دست بیاوری چیزی به‌دست نیاورده‌ای؛ اما این حسن دنیا هم هست، چرا که اگر کل آن را هم از دست بدهی چیزی را از دست ندادی». شهید سید عبدالرحیم موسوی به دنیا کم‌اعتنا بود ولی برای ساخت و ارتقای کشور و توسعه اقتدار دفاعی و امنیتی تمام تلاش و همت خود را به کار بست. تلاش برای افزایش هم افزایی و همگرایی بین نیروهای مسلح و توسعه سرمایه اجتماعی، تقویت دانشگاه‌ها و مراکز مطالعات و تحقیقات نیروهای مسلح در حوزه علمی، پژوهشی و فناوری و توسعه علمی و فناورانه در نیروهای مسلح، ایجاد همگرایی در حوزه جنگ شناختی و ده‌ها اقدام اثرگذار دیگر را در مدت هشت ماه مسئولیت ریاست ستاد کل نیروهای مسلح رقم زد. یکی از مهمترین متغیرها در ذهن شهید موسوی، «مردم» بود. چنانکه به صراحت گفته بود حاضر است جانش را فدای مردم ایران کند و صداقت وی در بیان این سخن به اثبات رسید.  
 شهید سپهبد موسوی نمادی از عقلانیت در ارتش جمهوری اسلامی ایران بوده است. او که مؤسس مرکز مطالعات راهبردی ارتش جمهوری اسلامی ایران و به حق شهیدی از حوزه علم، پژوهش و فناوری محسوب می‌شود، افسری باهوش، دانشمند، تحلیل‌گر، با مدیریت جهادی، همت ستودنی و دقیق نسبت به رخدادهای محیط اطراف بود. سال‌ها پیش پژوهشی در مورد شهید ستاری فرمانده شهید نهاجا به رشته تحریر درآورده بودم. اقدامات شهید ستاری در نهاجا پس از سه دهه از شهادت وی، هنوز هم دارای اثرگذاری در حوزه هوانوردی و پدافند هوایی است. در واقع اقدامات شهید ستاری در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در پساجنگ و حتی در جنگ های بعدی بر علیه مردم ایران، اثرگذار بوده است. شهید سرلشکر منصور ستاری نیز نمادی از عقلانیت، امیدآفرینی، خودباوری و توسعه در نهاجا بوده است. 
مقاله‌ای از پژوهش خود استخراج کردم و در یکی از همایش‌های مرتبط شرکت کردم. شهید سپهبد موسوی که در آن زمان مسئولیت فرماندهی ارتش را بر عهده داشتند، در مراسم اختتامیه همایش به عنوان یکی از اهداکنندگان جوایز در جایگاه حاضر بودند. زمانی که برای دریافت لوح تقدیر کسب رتبه برتر در همایش، فراخوان شدم، شهید موسوی سئوالاتی در مورد مقاله و درس آموخته‌هایم از سبک فرماندهی و مدیریت شهید ستاری پرسیدند و اصل پژوهش را مطالبه و مطالعه کردند. شهید موسوی همچون شهید ستاری فردی دارای توسعه یافتگی فردی بود. افرادی می‌توانند توسعه سازمانی و ملی را رقم بزنند که «توسعه فردی» در آن‌ها شکل گرفته باشد.  
 در طول سال‌ها مطالعه و نگارش در مورد فرماندهان و شهدای گرانقدر کشورمان و برابر مشاهدات مستقیم و غیرمستقیم از این عزیزان، «عقلانیت»، «امید بخشی» و «تلاش مضاعف و جهادی»، «توسعه فردی» و... از جمله ویژگی‌های مشترک این افراد است. با توجه به درس آموخته‌هایمان از این شهدا، در این شرایط بحرانی و حتی فاجعه گونه و در برابر چنین تجربه‌ای از روزگار که نمی‌دانیم تا ساعاتی دیگر چه سرنوشتی داریم و آینده را غیرقابل تضمین لمس می‌کنیم؛ نباید ناامید بود باید تلاش کرد و به صورت عقلانی به دنبال حل نظام مسائل و ساختن آینده بود. «بسط ناامیدی»، خیانت به مردم و کشور و «قبض حیات ملت» است. اما همین ناپایداری اوضاع و عدم قطعیت آینده، مسئولیت ساختن آینده وطن و هموطنانمان را سنگین‌تر می‌کند. 
جنگ، سرنوشت امروز را می‌نویسد، اما کیفیت پساجنگ را تصمیم‌هایی تعیین می‌کنند که همین امروز گرفته می‌شوند. جنگ نیز دیر یا زود پایان خواهد یافت و البته بدیهی است که همه جنگ‌ها این‌گونه‌اند و روزی تمام می‌شوند؛ همان‌گونه که پیش از این همه جنگ‌های تاریخ، پایان یافته‌اند و «پساجنگ» مهمتر از «جنگ» است. اما شاید در این زمانه پرسش اصلی این نیست که جنگ چه زمانی تمام می‌شود، بلکه این است که ما پس از جنگ، با چه برنامه و سرمایه‌ای وارد آینده خواهیم شد. اگر «امید»، «اعتماد و مشارکت اجتماعی» و «عقلانیت» را در میانه بحران از دست بدهیم، بازسازی شهرها و روستاهای آسیب دیده، آسان‌تر از بازسازی جامعه نخواهد بود.
 اهمیت و ضرورت تصمیم عاقلانه در جنگ و پساجنگ غیرقابل انکار است. اگرچه در جنگ ترکیبی، «عملیات روانی» و «جنگ شناختی» مهم است ولی نباید فراموش کرد که حرفِ آخر در جنگ، با «حقیقت» به «عمل» تبدیل می‌شود. در نهایت اینکه، شعار؛ سرنوشت جنگ را تعیین نمی‌کند.‌ با این توضیحات کاملاً شایسته است که در این لحظات، از توسعه کشور در پساجنگ سخن بگویم.
«توسعه»، پیش از آنکه یک مفهوم اقتصادی باشد، یک وضعیت شناختی، ذهنی و فرهنگی و حاصل تجزیه و تحلیل صحیح و عقلانی است. هیچ جامعه‌ای تنها با انباشت سرمایه یا گسترش زیرساخت‌ها توسعه نمی‌یابد. توسعه زمانی آغاز می‌شود که انسان‌ها از وضع موجود رضایت نداشته باشند و در عین حال، توان تصور وضعی بهتر را از دست نداده باشند. هر تحول بزرگی، ابتدا در قلمرو خیال متولد می‌شود و سپس در عرصه عمل تحقق می‌یابد.
در این میان، چهار مفهوم به هم پیوسته، معماری توسعه را شکل می‌دهند: «رؤیا»، «امید»، «عقلانیت» و «چشم‌انداز». 
«رؤیا»، گشاینده «افق» است و قابلیت‌های جدید را پیش روی جامعه قرار می‌دهد. «امید»، نیروی اخلاقی و روانی ادامه مسیر است. امید زایشگر سرمایه اجتماعی است؛ سرمایه‌ای که اجازه می‌دهد جامعه هزینه‌های تغییر را تحمل کند، بدون آنکه به یأس یا خشونت فروغلتد. عقلانیت، میان خواستن و توانستن ارتباط برقرار می‌کند و پل می‌زند؛ منابع محدود را با اهداف بلندمدت هماهنگ می‌کند و مانع آن می‌شود که هیجان‌های زودگذر، جایگزین تصمیم‌های سنجیده شوند. چشم‌انداز نیز این چهارچوب ذهنی را به برنامه‌ای مشترک برای آینده تبدیل می‌کند؛ آینده‌ای که همه بازیگران اجتماعی بتوانند خود را در ساختن آن شریک بدانند.
اگر در روزگار و شرایط جنگی فعلی، امید نباشد، جامعه در اکنون حبس می‌شود و باقی می‌ماند؛ اگر عقلانیت نباشد، امید به توهم بدل می‌شود؛ و اگر رؤیا نباشد، عقلانیت به مدیریتی بی‌افق فروکاسته خواهد شد. توسعه، نه حاصل غلبه احساس بر خرد است و نه محصول سلطه تکنوکراسی و متخصصان بر آرمان‌خواهی؛ بلکه نتیجه تعادل میان این دو است.
شاید بتوان این نسبت را در قالب گزاره‌ای ساده و با رویکردی جدید بیان کرد: توسعه = (رؤیا + امید) × عقلانیت« یعنی توسعه مساوی است با حاصل جمع رویا و امید ضرب در عقلانیت».
این صرفاً یک فرمول نیست، بلکه یادآور آن است که هیچ‌یک از این مؤلفه‌ها جای دیگری را پر نمی‌کند. عقلانیت، بدون امید، توان بسیج و مشارکت اجتماعی ندارد و امید، بدون عقلانیت، توان ساختن آینده را. امید بدون عقلانیت، مسیر ما را به گفتمان «شبه علم» منحرف خواهد کرد. باید همه این اجزا را در نظر داشت.
با این همه، توسعه زمانی اصالت می‌یابد که عدالت را نیز در درون خود حمل کند. رشدی که تنها در چند شهر یا منطقه متمرکز شود، اگرچه ممکن است آمارها را بهبود بخشد، اما احساس تعلق ملی را تضعیف می‌کند. هنگامی که فاصله فرصت‌های زندگی میان مرکز و پیرامون به شکافی ساختاری تبدیل می‌شود، توسعه از یک پروژه ملی به تجربه‌ای نابرابر بدل خواهد شد. هیچ ملتی با جزیره‌های پیشرفت، به توسعه پایدار دست نمی‌یابد. در سفر به یکی از مناطق کشورمان کارخانه‌ای حاوی صنعتی چند میلیارد دلاری در را کنار روستایی دیدم که مدرسه روستا به دلیل مهاجرت روستاییان تعطیل شده بود. نوجوان 16 ساله ای را دیدم که مشغول چوپانی بود. از او سئوال کردم که چند کلاس درس خوانده است؟ به من گفت که به دلیل تعطیلی مدرسه روستا، مدرسه نرفته است. باورکردنی نبود. در روستایی که صنعتی میلیاردی وجود داشت، مدرسه‌ای برای درس خواندن وجود نداشت و تعطیل شده بود. صرف نظر از اینکه مسئولان این کارخانه مفهوم «مسئولیت اجتماعی» و برآورده کردن خدمات مورد نیاز محیط اطراف را نادیده گرفته بودند، واقعیت تلخ «توسعه نامتوازن» در آن روستا، زخمی بر چهره زیبای توسعه ملی به جا گداشته بود. باید مراقب باشیم که در آینده و پساجنگ دچار توسعه نامتوازن نشویم. 
در نهایت اینکه «امید»، وعده پیروزی نیست؛ امکان ادامه دادن و «تاب آوری» است. عقلانیت، تضمین موفقیت نیست؛ بهترین شیوه مواجهه با عدم قطعیت است. و توسعه، مقصدی ثابت و پروژه‌ای نیست؛ فرآیندی مستمر برای نزدیک‌تر شدن به جامعه‌ای که در آن کرامت انسان، عدالت، آزادی و کیفیت زندگی، نه آرزوهایی دوردست، بلکه تجربه‌ای روزمره باشند.
شاید مأموریت و رسالت نسل‌هایی که امروز جنگ را تجربه می‌کنند، تنها عبور از بحران و کسب پیروزی نباشد؛ بلکه حفظ توان رؤیاپردازی برای نسلی باشد که قرار است پس از آنان، ایران را دوباره بسازد. مهم نیست که سربازی همچون من در پساجنگ، باشد یا نه، مهم این است که بدانیم که بخش مهمی از وظیفه ما در دفاع از وطن و هموطن، گفتمان‌سازی برای حفظ رویا، امیدآفرینی، عقلانیت، تقویت سرمایه اجتماعی و تلاش مضاعف برای ساختن وطنی بهتر از گذشته است. پیروز جنگ در پساجنگ و مشروط به دارا بودن توان بازسازی کشور و انسجام اجتماعی مشخص خواهد شد. 
در ستایش امیدِپساجنگ 
ارسال دیدگاه
عناوین این صفحه
اخبار روز
ضمیمه