«سرآمد» بررسی می‌کند؛

«جزیره نشینان قشم»  جنگ دیده‌های جنگ زده!

روایتی دست اول از حمله هوایی به «چاه‌تنگو»
​​​​​​​گروه تحلیل - عبدالرضا دشتی زاده - جزیره قشم در ورودی تنگه هرمز، یعنی یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های دریایی جهان، قرار دارد و از دیرباز به دلیل همین موقعیت راهبردی، همواره مورد توجه دولت‌های در پی قدرت‌های دریایی بوده است. 
عبدالرضا دشتی زاده ، باستان شناس و پژوهشگر مردم شناسی خلیج فارس در نوشتاری به سرآمد آورده است: نزدیکی این جزیره پهناور به سرزمین اصلی، در کنار موقعیت راهبردی آن، سبب شد ایرانیان در دوره‌های مختلف تاریخی برای حفاظت از تنگه هرمز، مسیرهای دریایی و به‌طور کلی دریای پارس، در نقاط گوناگون آن استحکامات دفاعی، برج‌های دیده‌بانی و قلعه‌های نظامی احداث کنند. از جمله این آثار می‌توان به قلعه نادری و مجموعه استحکامات تاریخی پیرامون بندر لافت، شهر تاریخی «کولغون» همجوار شهر قشم و دیگر نواحی جزیره اشاره کرد. مجموعه شواهد باستان‌شناختی و تاریخی نشان می‌دهد که دولت‌های ایرانی، به‌ویژه در دوره‌های هخامنشی، اشکانی و ساسانی، دوران متعدد اسلامی  حضوری مؤثر و سازمان‌یافته در جزیره قشم و تنگه هرمز داشته‌اند و برای پاسداری از این آبراهه راهبردی، زیرساخت‌های دفاعی، نظامی و استقراری قابل توجهی ایجاد کرده بودند.
در بررسی تاریخ جنگ‌ها و حملات به جزیره قشم باید توجه داشت که از دوره صفویه به بعد، هم‌زمان با گسترش رقابت قدرت‌های دریایی اروپایی‌ و  کاهش توان کنترل دولت‌های مرکزی بر سواحل جنوبی ایران، این جزیره نیز همچون دیگر نقاط راهبردی منطقه در معرض حضور و مداخلات نیروهای پرتغالی، هلندی و انگلیسی قرار گرفت. از سوی دیگر، بر پایه منابع تاریخی و یافته‌های باستان‌شناختی موجود، تا پیش از ورود قدرت‌های دریایی اروپایی به خلیج فارس در آغاز سده شانزدهم میلادی، شواهد معتبری از اشغال پایدار یا تهاجم گسترده و طولانی‌مدت قدرت‌های خارجی و مهاجمان به جزیره قشم در دست نیست.
نکته مهم این است که برخلاف تصور عموم، وجود برخی آثار تاریخی مانند قلعه پرتغالی‌ها و قبرستان و پایگاه انگلیسی‌ها در باسعیدو  آنان هیچ‌گاه نتوانستند حاکمیتی قاطع بر تمامی بخش‌های جزیره و بر زیست و زندگی مردمان آن برقرار کنند.
صدای سهمناک اصابت موشک ارتش آمریکا به یک محله مسکونی، پس از حمله‌های پیشین به اسکله دوحه، اسکله بهمن و دیگر نقاط، به ما ساکنان خواب‌بریده شهر قشم یادآور شد که جنگ فعلاً دست از سر جزیره و دقیق‌تر بگوییم شهر قشم برنداشته است. با طلوع خورشید، ستون‌های دود خاکستری و سیاه بر فراز شهر بالا می‌رفتند و در آسمان به شکل چتری گسترده می‌شدند. وقتی به ساعت دیواری آن خانه ویران‌شده نگاه کردم، زمان دقیق حمله برایم روشن شد.
در محل اصابت، گودالی بزرگ و هولناک دهان باز کرده بود؛ درست در جایی که تا چند ساعت پیش باغچه خانه یک خانواده قرار داشت. ماسه‌های اطراف گودال به هر سو پاشیده شده بود و خانه‌های بلوکی و کم‌دوام محله چاه‌تنگو در هم شکسته بودند. غبار جنگ، سبزی برگ‌های درختان گاروم‌زنگی را خاکستری کرده بود. در خانه‌ای که موشک درست در میانه آن فرود آمده بود، تنها چند اتاق کوچک نیمه‌ویران باقی مانده بود؛ نه اثری از آشپزخانه بود و نه از هال و پذیرایی. گوشه یکی از اتاق‌ها، لبه پتوی کرم‌رنگی از زیر خاک بیرون زده بود؛ پتویی که آخرین خواب پدر و مادری جوان و کودک کمتر از دوساله‌شان را پوشانده بود.
مردی به همان پتو اشاره کرد و گفت: «این پتویشان است.» سپس رو به گودال موشک کرد و ادامه داد: «اینجا باغچه خانه برادرم بود.» کمی آن‌طرف‌تر، عده‌ای بر فراز صخره‌ای در گوشه محله ایستاده بودند و از خانه‌های ویران‌شده چاه‌تنگو عکس می‌گرفتند. خبرنگاران گرد برادر و برادرزاده خانواده «شهید جعفری» حلقه زده بودند. میکروفن‌ها مدام بالا و پایین می‌رفتند و تقریباً همه مسئولان شهر در همان لحظات نخست پس از حمله خود را به محل رسانده بودند و کسی نبود که کاری نکند.
چند ساعت پیش، در تاریکی شب و سحرگاه، مردم وحشت‌زده با نور تلفن‌های همراه میان آوار به دنبال عزیزانشان می‌گشتند. مردی با بغض به موتورسیکلتی که بر سقف خانه افتاده بود اشاره کرد و گفت: «نگاه کن… موتور عمویم حالا روی سقف خانه‌اش افتاده است.» یکی از خبرنگارها پرسید: «پسرعموهایت چه شدند؟» او با همان ته‌لهجه مینابی پاسخ داد: «دو تا از پسرعموهایم را بردند بیمارستان. الحمدلله زنده‌اند؛ حالشان خوب است.»
از خانه خانواده‌ای که اکنون همه آن را با نام «خانواده شهید جعفری» می‌شناختند، چیز زیادی باقی نمانده بود. بر دیوار یکی از اتاق‌های نیمه‌ویران، تقویمی هنوز سر جایش مانده بود؛ گویی زمان برای آن خانه در همان لحظه متوقف شده باشد. قاشق‌ها، کاسه‌ها و ظرف‌های رویی آشپزخانه میان خاک و آوار پراکنده بودند؛ آشپزخانه‌ای که تا همین چند روز پیش بوی نان محلی تمشی و گاریزِ برشته از آن برمی‌خاست.
تیرهای چوبی و لایه‌های پلاستیکی سقف روی هم ریخته بودند و ترکش‌ها، مانند همه حمله‌ها، بر دیوارها، درها و هر آنچه در مسیرشان بود، رد خود را بر جای گذاشته بودند.
لبه‌های ریز محل شکستگی شیشه‌های خردشده خودروهای خاک‌گرفته زیر آفتاب برق می‌زدند. درِ بسیاری از خانه‌ها هنوز باز مانده بود و از آن می‌شد وسایل زندگی را دید که به هر سو پراکنده شده بودند. وارد خانه‌های مردم شدیم. گویی خانه‌ها پیش از آنکه فرصت جمع کردن نشانه‌های زندگی را پیدا کنند، با جنگ روبه‌رو شده بودند. بوی اندکی دود در کوچه‌ها پیچیده بود، اما آن‌قدر غلیظ نبود که نفس را ببرد.
دفتر یادداشتم در دستم بود و هر چند دقیقه یک‌بار می‌خواستم جزئیات این حمله وحشتناک را بنویسم، اما این بار بیشتر ترجیح می‌دادم فقط ببینم و به حرف مردم گوش بدهم. بعضی صحنه‌ها را نمی‌توان همان لحظه نوشت؛ باید گذاشت مدتی در ذهن ته‌نشین شوند تا بعدها بتوان روایت‌شان کرد.در مجموع، وقتی حمله هوایی به محله «چاه‌تنگو» شهر قشم و نیز حملات و یورش‌های استعمارگران پرتغالی و انگلیسی و دزدان دریایی عرب معروف به «جواسم» را در ذهن مرور می‌کنم، درمی‌یابم که مردم و به‌طور کلی ساکنان جزیره قشم به لحاظ تاریخی جامعه‌ای جنگ‌ندیده ای نیستند.

«جزیره نشینان قشم»  جنگ دیده‌های جنگ زده!
ارسال دیدگاه
اخبار روز
ضمیمه