تاریخ انتشار:1405/2/23
لزوم بازاندیشی در کاربست حکمرانی تاب‌آور

«سرآمد» بررسی می‌کند؛

لزوم بازاندیشی در کاربست حکمرانی تاب‌آور

واکاوی آسیب‌های ساختاری مدیریت بحران ایران در افق تهدیدات فراملی

اقتصادسرآمد، مرتضی فاخری - در میان تحلیل‌های امنیتی و راهبردی غرب آسیا، کمتر رویدادی به اندازه بازتولید تنش‌های نظامی میان ائتلاف آمریکایی-صهیونیستی با محور مقاومت، نظام مدیریت بحران ایران را به چنان آزمون بی‌سابقه‌ای کشانده است. آنچه در قاب تصاویر تلویزیونی و گزارش‌های رسمی سریعاً فراموش می‌شود، یک پرسش بنیادین است: اگر بار دیگر و شاید بدتر از قبل، ترکیبی از حملات سایبری، بمباران زیرساختی و عملیات روانی گسترده، شهرها و روستاهای ایران را دربرگیرد، مکانیسم‌های کنونی ما تا چه میزان می‌توانند تاروپود حیات جمعی را از گسستگی نجات دهند؟ کاوش در ژرفای این پرسش، ناگزیر به تشخیص نقاط کور نظام مدیریت بحران موجود و سپس بازتعریف آن بر پایه «چارچوب حکمرانی تاب‌آور» می‌انجامد. حکمرانی تاب‌آور را نه به مثابه بهبودی تدریجی، بلکه باید به عنوان یک بازآفرینی ریشه‌ای درک کرد؛ حالتی که در آن ساختارهای حاکمیتی و مدنی از سه قابلیت هم‌زمان برخوردار می‌شوند: نخست، گنجایش جذب شوک‌های غیرمنتظره، دوم، سرعت در انطباق با شرایط ناآشنا و متلاطم، و سوم، توانایی بازگشت به عملکرد مطلوب پیش از بحران - آن هم در بازه‌ای که فروپاشی روانی جامعه آغاز نشده است.
به گزارش اقتصادسرآمد، مرتضی فاخری- پژوهشگر ارشد علوم راهبردی در نوشتاری به «سرآمد» آورده است: برای فهم ضرورت چنین تحولی، باید با دقت جراحانه به کالبدشکافی ساختار فعلی مدیریت بحران ایران پرداخت. این ساختار که ریشه در قانون سال ۱۳۸۷ سازمان مدیریت بحران کشور و اسناد بالادستی دفاع غیرعامل دارد، دست‌کم از چهار بیماری مزمن رنج می‌برد که در مواجهه با تهدیدات خصمانه چندلایه مانند سناریوی جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی به عارضه‌های حاد تبدیل می‌شوند. نخستین بیماری، «تمرکززدگیِ نادرست» است. واژه متداول «تمرکزگرایی» گویای تمام ماجرا نیست؛ آنچه رخ داده، تجمیع اختیارات در نهادهایی است که نه در میدان، که در پشت دیوارهای ستادی تصمیم می‌گیرند. به بیانی فنی، ساختار فرماندهی در نظام کنونی از نوع «زنجیره‌ای سلسله‌مراتبی بلند» (Tall Hierarchical Chain)  است، در حالی که در بحران‌های زمان جنگ مؤثرترین الگو، «ساختار تخت و واگذارنده اختیار به گره‌های محلی» (Flat Decentralized Nodal Structure)  است. در همین حال، ساده‌ترین مجوز برای استقرار یک تیم امداد در منطقه ممنوعه گاه از سه سطح شهرستان، استان و تهران عبور می‌کند؛ یعنی دست‌کم شش ساعت طلایی تلف می‌شود. دوم، «کوری لحظه‌ای سامانه‌های هشدار و اطلاع‌رسانی». برخلاف باور عمومی، نقص فنی تنها مسئله نیست؛ بلکه معماری شبکه‌های هشرار در ایران به گونه‌ای است که همزمان با نخستین موج انفجار یا پارگی فیبر نوری، ذخیره‌سازهای پیام در برجک‌های مخابراتی از کار می‌افتند و فرمان هشدار به تلفن همراه هرگز به مقصد نمی‌رسد. این وضعیت در تجربه ناآرامی‌های سال‌های اخیر نیز تکرار شده؛ به این معنا که شهروندان عادی، نخستین اخبار بحران را از شبکه‌های اجتماعی خارجی دریافت می‌کنند و نه از سامانه‌های رسمی که پیش‌بینی می‌شد.
سومین عارضه مزمن، «فرسودگی زیرساخت‌های پیشگیرانه در برابر فناوری‌های نوین جنگی» است. بیمارستان‌های صحرایی، مخازن سوخت سیار، و تجهیزات تصفیه آب سیار متعلق به دهه هشتاد شمسی، هیچ‌یک برای تاب‌آوری در برابر بمب‌های EMP (پالس الکترومغناطیسی) یا جنگ افزارهای فرکانس‌روی (RF Weapons) طراحی نشده‌اند. حتی ناوگان آمبولانس‌های اورژانس کشور به طور میانگین فاقد حفاظ در برابر انفجارهای ثانویه (Secondary Blast) و امواج فشار ناشی از مهمات هوشمند است. از سوی دیگر، انبارهای راهبردی سازمان امداد و نجات در بسیاری از استان‌ها در ساختمان‌هایی مستقرند که مختصات جغرافیایی آنها در نقشه‌های باز ماهواره‌ای کاملاً قابل تشخیص است؛ این یعنی نقطه کور آشکاری در اصل «استتار عملکردی» که در اسناد دفاع غیرعامل به آن اشاره شده. چهارمین، و شاید کشنده‌ترین عارضه، «ناهمزبانی نهادهای درگیر در عملیات بحران» است. سپاه پاسداران، نیروی انتظامی، وزارت کشور، هلال‌احمر و ارتش همگی در لحظه بحران از «واژگان عملیاتی» متفاوتی استفاده می‌کنند: یکی اولویت را امنیت می‌داند، دیگری سرعت انتقال مجروح را، سومی تأمین زنجیره سوخت را. در پژوهشی میدانی که اخیراً در یکی از رزمایش‌های ترکیبی انجام شد، بیش از ۴۰ درصد فرماندهان میانی اعتراف کردند که در شش ساعت نخست بحران، فرصت «ترجمه» دستورات سایر ارگان‌ها به زبان عملیاتی خود را ندارند. حاصل آن چیزی نیست جز فلج تصمیم‌گیری در دقیقه‌های زرین نخست. با این تصویر، نظام مدیریت بحران ایران اگرچه در رخدادهای طبیعی مانند زلزله و سیل گاهی واکنش قابل قبول نشان داده، اما در برابر تهدیدات انسان‌ساختِ ترکیبی، هدفمند و سریع‌الاثر که دقیقاً سناریوی محتمل در جنگ با آمریکا و رژیم صهیونیستی است، به شدت شکننده و حتی ناکارآمد ارزیابی می‌گردد.
حال، در برابر این معمای پیچیده، چارچوب «حکمرانی تاب‌آور» دیگر یک پیشنهاد اصلاحی نرم نیست، بلکه دوگانه‌ای وجودی برای نظام تدبیر بحران در ایران ترسیم می‌کند. این چارچوب بر سه مؤلفه استوار است: جذب شوک  (Shock Absorption)، انطباق سریع  (Rapid Adaptation) ، و بازیابی مطلوب  (Optimal Recovery). اما پرسش اینجاست: چگونه می‌توان این اصول کلان را در بستری با مختصات خاص ایران اعم از تمرکز جمعیتی در کلانشهرها، ساختار نیمه‌متمرکز سیاسی، و تهدیدات برون‌مرزی مکرر، پیاده کرد؟
برای تحقق مؤلفه «جذب شوک»، باید پارادایم «تأمین از طریق تمرکز» را کنار گذاشت و به سمت مفهوم «افزونگی هوشمند» (Smart Redundancy)  حرکت کرد. افزونگی هوشمند یعنی داشتن دو یا سه لایه پشتیبان که نه به شکل کپی‌شده، بلکه با فناوری متفاوت و در مکان‌های غیرقابل پیش‌بینی جانمایی شده‌اند. در شبکه برق کشور این به معنای جایگزینی تدریجی پس‌تاخت‌های عظیم سراسری با «ریز شبکه‌های خودگردان محلی» (Local Microgrids) است. هریک از این ریزشبکه‌ها ترکیبی از پنل خورشیدی با بافر باتری‌های ضد  EMP، یک ژنراتور بیوگاز کوچک، و یک رابط هوشمند به شبکه سراسری است. هزینه آزمایشی چنین طرحی در یک شهر ۵۰ هزار نفری مرزی نشان داده که می‌تواند تا ۶۵ درصد نیازهای پایه را بدون اتصال به شبکه مرکزی تأمین کند. در حوزه آب نیز، به جای ۱۰۰ تصفیه‌خانه عظیم، باید تصفیه‌خانه‌های کانتینری غیرمتمرکز (۲۰۰۰ تا ۵۰۰۰ لیتری) طراحی شوند که با نیروی خورشیدی و فیلترهای سرامیکی ضربه‌پذیر، ظرف ۴ ساعت از هر منبع سطحی آبی آشامیدنی تولید کنند. در اقتصاد، لازم است «صندوق ذخیره ارزی فوری بحران» به صورت توکن‌های رمزنگاری شده در اختیار سازمان مدیریت بحران قرار گیرد تا بدون نیاز به مصارف مجلس و شورای پول و اعتبار، در نخستین ساعات برای خرید دارو، آرد و بنزین اضطراری هزینه شود. ضمناً پیش‌بینی «مراکز جذب شوک اجتماعی» درون بافت مسکونی نیز ضروری است: یعنی هر محله، یک ساختمان مقاوم (مثلاً مدرسه یا مسجد بازطراحی شده) داشته باشد که دیوارهای آن توان تحمل موج فشار ۵ پوند بر اینچ مربع را داراست و در زیرزمین آن ذخیره ۷۲ ساعته آب، مواد غذایی و تجهیزات پزشکی پایه نگهداری می‌شود. نمونه چنین سازه‌ای در الگوی «سرپناه چندمنظوره همسایگی» در فنلاند اجرا شده و می‌توان آن را منطبق بر آیین‌نامه ۲۸۰۰ ایران بومی‌سازی کرد.
مؤلفه دوم، «انطباق سریع با شرایط تغییر یافته» ، از نظام فعلی می‌خواهد که مفهوم «زمان تحقق فرمان» (Order Fulfillment Time) را از چند ساعت به کمتر از ۱۵ دقیقه کاهش دهد. این انطباقپذیری مستلزم سه تحول بنیادین است: قانونی، فناورانه و فرهنگی. در عرصه قانونی، پیشنهاد «تفویض اختیار شرطی جرقه‌ای» مطرح می‌شود. بر اساس این قاعده، وقتی سامانه‌های پایش (نظیر سنسورهای شتاب‌سنج نصب شده روی پل‌ها، یا آشکارسازهای میدان مغناطیسی حوالی پست‌های برق) سه شاخص متفاوت از وقوع یک خرابی عمدی را ثبت کنند، به صورت خودکار و بی‌نیاز از تأیید مقام مرکزی، ۸۰ درصد اختیارات فرمانداری به مدیر بحران منطقه منتقل شود. در این حالت، تهران فقط نقش «ناظر راهبردی» را برای ۷۲ ساعت اول بر عهده دارد و عملاً بوروکراسی به حالت خواب زمستانی درمی‌آید. در عرصه فناورانه، ایجاد «سامانه هشدار مبتنی بر هوش مصنوعی لبه‌نشان» (Edge AI Waning System) ضروری است. این سامانه با اتصال به حسگرهای پراکنده در شعاع ۳۰ کیلومتری مرزهای غربی و جنوبی، قادر خواهد بود الگوی انتشار امواج انفجار، گازهای سمی یا حتی سقوط اشیاء ریزپرنده را ۱۵ تا ۲۰ دقیقه زودتر از رسیدن به مناطق مسکونی پیش‌بینی کند. آنگاه پیامکی حاوی یک نقشه متحرک ساده و رنگ کدگذاری شده (مثلاً زرد: آماده باش، نارنجی: انتقال به طبقات پایین، قرمز: تخلیه فوری به راستای خاص) برای تمام تلفن‌های همراه بازه هدف ارسال می‌شود. در این میان، لایه فرهنگی شاید سخت‌ترین بخش باشد. مردم باید پیشاپیش در مانورهای فصلی - دست کم هر شش ماه یک بار - این کدهای رنگی و معنای آنها را تجربه کرده باشند. نکته حیاتی این است که هشدارها باید موجز، واضح و بدون اصطلاحات تخصصی باشند؛ یعنی «فاصله ترجمه عمومی» (Public Translation Gap) را به صفر برسانند. در وضع موجود، اعلامیه‌های رسمی مملو از عباراتی است که برای ۸۰ درصد مردم مبهم و استرس‌زا است.
مؤلفه سوم، یعنی «بازگشت به وضعیت عملکرد مطلوب پس از بحران» ، فراتر از بازسازی پل‌ها و ساختمان‌هاست. در ادبیات حکمرانی تاب‌آور، مفهوم «بازیابی اجتماعی-فنی» (Socio-Technical Recovery) مطرح است. این یعنی همزمان با بازسازی ابزاری زیرساخت، باید شبکه اعتماد اجتماعی، حس تعلق به مکان، و تداوم حداقلی خدمات کلیدی (آموزش، بهداشت، توزیع کالا) را نیز بازیابی کرد. دشمن در سناریوی جنگ با ایران، دقیقاً همین گسست «عادی بودن» را نشانه رفته است؛ با بمباران یک پل و قطع اینترنت و برق همزمان، می‌خواهد شهروندان این حس را پیدا کنند که «دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شود». برای مقابله با این راهبرد، چارچوب پیشنهادی بر تدوین «اسناد بازیابی ۷۲ ساعته» برای هر استان الزام می‌کند. در چنین سندی، نقش هر نهاد به تفکیک ساعت مشخص شده است: بین ساعت ۰ تا ۱۲، هلال‌احمر و سپاه مسئول انتقال مجروحان به فضاهای از پیش تعیین شده (مثل سالن‌های ورزشی مقاوم‌سازی شده) هستند. بین ساعت ۱۲ تا ۲۴، وزارت ارتباطات باید حداقل یک مسیر اینترنت اضطراری از طریق فیبر نوری خاک‌شده فراهم کند. بین ساعت ۲۴ تا ۴۸، وزارت آموزش و پرورش باید مدارس را در کانکس‌های سیار (با الگوی کلاس ۱۵ دانش‌آموزی) راه‌اندازی کند تا بچه‌ها روند آموزشی خود را از دست ندهند؛ چرا که تداوم آموزش یکی از قوی‌ترین نشانه‌های شکست دشمن در ایجاد گسست است. از ساعت ۴۸ تا ۷۲ نیز، شبکه توزیع کالاهای اساسی (نان، برنج، داروهای حیاتی) توسط اتاق اصناف و ستاد اجرایی فرمان امام با اولویت دهک‌های پایین درآمدی فعال شود. این برنامه‌های جزئی باید هر شش ماه یک بار در رزمایش‌های سرزمینی (زنده) تمرین شوند. یک تجربه موفق در این حوزه در ونزوئلا دیده شده است که با وجود تحریم‌های نفتی و تهدیدات نظامی محدود، با همین «رویه‌های از پیش ابلاغ شده محله‌ای» توانست فروپاشی خدمات را تا ۸۰ درصد کاهش دهد. البته ذکر این نکته ضروری است: بازیابی مطلوب به معنای بازگشت به وضعیت قبل از بحران نیست، بلکه به معنای «بازسازی تاب‌آورتر» است. در این رویکرد که در اسناد سازمان ملل با عنوان «Build Back Better» ثبت شده، پس از هر بحران نه آنچه خراب شده به همان شکل، بلکه با استانداردهای بالاتر و افزونگی بیشتر ساخته می‌شود. مثلاً اگر یک پست برق در حمله موشکی تخریب شود، پست جایگزین را با دیوارهای ضربه‌پذیر (ضخامت بتن مسلح ۸۰ سانتی‌متر)، سیستم خنک‌کننده پسیو و سه مسیر تغذیه مجزا بازسازی می‌کنند. متأسفانه در نظام فعلی مدیریت بحران ایران، بودجه بازسازی معمولاً به بازتولید همان آسیب‌پذیری قبلی اختصاص می‌یابد.
گذشته از سه مؤلفه اصلی، تحقق چنین چارچوبی مستلزم انجام اقدامات پشتیبان ریزبینانه‌ای است که شاید مغفول‌مانده‌ترین بخش سیاست‌گذاری کنونی به شمار می‌روند. نخست، تغییر مأموریت سازمان مدیریت بحران از «دستگاه اجرایی صف» به «ستاد هوشمند تحلیل ریسک دائمی». این سازمان باید بتواند هر سه ماه یکبار، ۱۰ تهدید برتر کشور (شامل سناریوهایی مثل حملات EMP گسترده، تخریب همزمان سه سد بزرگ، قطع کامل اینترنت بین‌الملل به مدت ۱۴ روز) را اولویت‌بندی کرده و برای هر کدام سه راهکار انطباق سریع ارائه دهد. این تحقق نمی‌یابد مگر با مشارکت دانشگاه‌های صنعتی (شریف، امیرکبیر، علم وصنعت) و نیروهای مسلح در قالب «کارگروه‌های دائمی پیش‌بینی محور». دوم، بومی‌سازی مفهوم «آموزش همگانی از طریق شبیه‌سازهای تعاملی» است: حیاط برخی مدارس و مساجد یا بوستان‌های محله‌ای مجهز به هدست‌های واقعیت مجازی ارزان‌قیمت شود تا شهروندان در ۲۰ دقیقه سناریوی پناه‌گیری در برابر انفجار، خروج از ساختمان در حال ریزش، و انجام کمک‌های اولیه توأم با حفظ جان خود را تمرین کنند. شبیه‌سازها باید فاقد هرگونه القای ترس غیرمفید باشند و با گیمیفیکیشن (امتیاز و نشان) انگیزه تکرار را افزایش دهند. رسانه ملی نیز می‌تواند جایگزین سریال‌های بی‌ربط به بحران، مستندهای کوتاه از «تاب‌آوری زنان و مردان عادی در سوانح واقعی» پخش کند. الگوی ژاپن در این زمینه نشان می‌دهد که تکرار غیراضطراری تمرینات، میزان بقا را تا ۴۰ درصد افزایش می‌دهد. سوم، اصلاح نظام آمایش سرزمینی برای توزیع غیرمتمرکز ذخایر استراتژیک. در ایران کنونی، بیش از ۷۰ درصد داروهای حیاتی و ۶۰ درصد انبارهای آرد در ۸ مرکز استان متمرکز شده‌اند. چارچوب تاب‌آور، توزیع این ذخایر در ۲۰۰ نقطه کور روستایی و شهرهای زیر ۲۰ هزار نفر را الزامی می‌کند. به این ترتیب، حتی اگر حملات ویرانگر ۷۰ درصد زیرساخت‌های یک استان را از کار بیندازد، ۳۰ درصد نقاط پراکنده باقیمانده می‌توانند نیازهای اساسی را پوشش دهند. این همان «اصل پخش‌شدگی استراتژیک» (Strategic Dispersion) است که در مقابل «تمرکز آسیب‌پذیر» (Vulnerable Concentration) قرار می‌گیرد.
در انتها باید اذعان کرد که ایران امروز پیش از آن که نیازمند موشک‌های بیشتر یا تزریق بودجه‌های بلندمدت باشد، تشنه تحولی پارادایمی در ذات مدیریت بحران خویش است. چارچوب حکمرانی تاب‌آور نه به عنوان یک نسخه وارداتی، بلکه به مثابه علاجی برای آسیب‌های ریشه‌داری پیشنهاد می‌شود که سال‌هاست در کالبد نظام فعلی رخنه کرده است. این چارچوب به شهروندان ساده می‌فهماند که تاب‌آوری وظیفه‌ای تنها حاکمیتی نیست، بلکه سرمایه‌ای جمعی و تاروپود روزمره زندگی است: آموختن این که کیف اضطراری کجا باشد، چگونه کد رنگی هشدار را تفسیر کنیم، و چطور در ۷۲ ساعت نخست بدون وحشت عمل کنیم. به نهادهای متولی نیز یادآوری می‌کند که در بحران‌های قرن بیست و یکم، سرعت انطباق از دقت بوروکراتیک ارزشمندتر است، و قدرت بازیابی جمعی، نهایی‌ترین معیار پیروزی در جنگی است که ممکن است رسماً اعلام نشود اما اثرات آن تا یک دهه در روان و زیرساخت جامعه باقی بماند. غفلت از این بازتعریف، یعنی باقی ماندن در وضعیت شکننده‌ای که دشمنان به خوبی آن را نقشه‌برداری کرده‌اند. پذیرش آن، یعنی تبدیل تهدید به فرصتی برای جهش در کیفیت حکمرانی. انتخاب با ماست؛ اما تاریخ، پاسخگوی تعلل‌های بی‌بازگشت نخواهد بود.

برچسب ها : مدیریت بحران ایران اقتصادسرآمد جنگ

اخبار روز
ضمیمه