«سرآمد» تحلیل میدهد؛
سرگردانی واشنگتن میان جنگ و مذاکره!
ابهام راهبردی امریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران
گروه تحلیل - امید ایرانی - سیاست خارجی ایالات متحده در قبال جمهوری اسلامی ایران در ماههای اخیر به صحنهای از نوسانات شتابآلود و پیامهای متناقض بدل شده است؛ صحنهای که در آن، واشنگتن بهطور همزمان از آمادگی برای مذاکره، افزایش فشار برای رسیدن به توافق و فراهمکردن مقدمات عملیات نظامی گستردهتر سخن میگوید. این رفتار دوگانه، که در قالب اعلام توافقهای قریبالوقوع، بازگشت دوباره به حمله و طرح گزینههای تازه نظامی بروز یافته، نشاندهنده آن است که دولت آمریکا درباره هدف نهایی خود در تقابل با ایران، مسیر دستیابی به آن و حتی شرایط پایان جنگ، برنامهای روشن و مورد توافق در اختیار ندارد. آنچه در این میان بر پیچیدگی مسئله میافزاید، نه فقط نوسان مواضع، که وجود اختلافاتی عمیق در درون ساختار تصمیمگیری کاخ سفید است؛ جایی که گروهی تشدید حملات را دنبال میکنند و گروهی دیگر تهدید نظامی را صرفاً ابزاری برای بازگرداندن ایران به پای میز مذاکره میدانند و خود رئیسجمهور نیز همچنان میان این گزینهها سرگردان است.
این سرگردانی راهبردی را نمیتوان بخشی از یک روش حسابشده برای افزایش فشار در مذاکرات تلقی کرد. گزارشهای منتشرشده نشان میدهد که در درون دولت آمریکا درباره هدف نهایی تقابل با ایران و بهترین مسیر دستیابی به آن اختلافی بنیادین وجود دارد. برخی مقامات بهدنبال تشدید جنگ هستند، برخی حملات را وسیلهای برای گرفتن امتیاز در مذاکرات میدانند و ترامپ میکوشد بدون انتخاب قطعی، همه گزینهها را همزمان بر روی میز نگه دارد. این آشفتگی در سطوح بالای تصمیمگیری، ریشه در فقدان یک «نظریه پیروزی» منسجم دارد و بر این نکته تأکید دارد که ایالات متحده بدون یک نقشه راه مشخص وارد این منازعه شده است.
مرور وقایع ماههای اخیر، تصویری شگفتانگیز از این نوسانهای پیدرپی ترسیم میکند. ترامپ در ماه مه اعلام کرد تنها یک ساعت با صدور فرمان حمله دوباره به ایران فاصله داشته، اما پس از دریافت پیشنهاد تازه تهران، عملیات را به تعویق انداخت. چند هفته بعد نیز از امضای قریبالوقوع توافق صلح سخن گفت؛ در حالی که مقامات ایرانی تأکید داشتند هنوز تصمیم نهایی گرفته نشده است. سرانجام دو طرف در ۱۷ ژوئن تفاهمی موقت برای توقف درگیریها و بازگشایی تنگه هرمز امضا کردند، اما این تفاهم نیز پایدار نماند. در اواخر ژوئن، پس از دور تازه حملات متقابل، آمریکا از توقف درگیری و ازسرگیری مذاکرات خبر داد. کمتر از دو هفته بعد، ترامپ اعلام کرد توافق موقت پایان یافته و حملات آمریکا دوباره آغاز شد؛ با این حال، حتی پس از این موضع نیز گزارشهایی منتشر شد که نشان میداد راه بازگشت به مذاکرات کاملاً بسته نشده است. این رفتوبرگشتها نشان میدهد که مذاکره و عملیات نظامی در یک برنامه مرحلهبندیشده قرار نگرفتهاند و واشنگتن گاهی حمله را برای رسیدن به توافق متوقف میکند، گاهی در میانه گفتوگوها تهدید به نابودی گسترده میکند و گاهی پس از اعلام پایان تفاهم، دوباره نشانههایی از تمایل به مذاکره بروز میدهد.
ریشه این بیثباتی راهبردی را باید در ماهیت خود توافق موقت ۱۷ ژوئن جستوجو کرد. آنچه در ظاهر یک پیروزی دیپلماتیک برای کاخ سفید به نظر میرسید، در واقع آغازی بود بر یک منازعه تفسیری که هیچگاه بهدرستی حل نشد. تحلیلگران بر این باورند که مهمترین دلیل فروپاشی این تفاهم، اختلاف بنیادین دو طرف بر سر تفسیر بندهای مربوط به کنترل تنگه هرمز بوده است. ایران بر این باور بود که بر اساس بند پنجم این تفاهمنامه، مدیریت تنگه هرمز باید بر اساس سازوکارهای ایران و با همکاری عمان انجام شود، در حالی که آمریکا به دنبال ایجاد یک کریدور جایگزین در بخش جنوبی تنگه بود تا کنترل تهران را تضعیف کند. این اختلاف تفسیری چنان عمیق بود که از همان روزهای نخست اجرای تفاهم، ایران بهطور مستمر به سمت آبراه جنوبی تنگه پهپاد و موشک پرتاب میکرد و آمریکا نیز در مقابل، بارها تأسیسات نظامی ایران در اطراف تنگه را هدف حملات خود قرار داد. در نهایت، هیچیک از دو طرف حاضر به عقبنشینی نشدند و هر دو تلاش کردند از طریق ابزارهای نظامی، برتری خود را در این منازعه به اثبات برسانند.
این بنبست تفسیری، ریشه در یک واقعیت تلخ راهبردی دارد: آمریکا و ایران درباره آنچه باید در تنگه هرمز رخ دهد، نه تنها توافق ندارند، بلکه درک آنها از خود توافق نیز کاملاً متفاوت است. آمریکا اصرار دارد که تنگه هرمز باید کاملاً آزاد و بدون هرگونه کنترل یا عوارض ایران باشد، در حالی که ایران مدیریت این آبراه استراتژیک را حقی انکارناپذیر برای خود میداند و بر دریافت عوارض از کشتیهای عبوری تأکید دارد. این اختلاف، که در قلب منازعه کنونی جای گرفته، بهخودیخود نشاندهنده ناتوانی واشنگتن در طراحی یک راهبرد منسجم است؛ چرا که آمریکا پیش از امضای هرگونه توافقی، باید از وضوح و قابلیت اجرای مفاد آن اطمینان حاصل میکرد، اما به نظر میرسد عطش دستیابی به یک دستاورد دیپلماتیک سطحی، مانع از چنین دقتی شده است.
در کنار این آشفتگی راهبردی در عرصه سیاست خارجی، ابعاد داخلی این بحران نیز بهخوبی نشاندهنده عمق سرگردانی کاخ سفید است. بر اساس نظرسنجی مؤسسه «ایپسوس»، تنها ۲۹ درصد از شهروندان آمریکایی عملکرد ترامپ در مدیریت مناقشه با ایران را تأیید میکنند و اکثریت قریببهاتفاق آنان نسبت به تأثیر این جنگ بر کاهش قیمت انرژی یا مهار برنامه هستهای ایران بدبین هستند. نظرسنجی دیگری که توسط «اکونومیست» و «یوگاو» انجام شده، نشان میدهد که تنها ۳۱ درصد از بزرگسالان آمریکایی رویکرد ترامپ در قبال ایران را میپسندند و ۵۹ درصد با آن مخالف هستند. این ارقام، که در آستانه انتخابات میاندورهای حساسی قرار دارند، فشار فزایندهای را بر کاخ سفید وارد میآورد تا هرچه سریعتر به این منازعه پایان دهد؛ اما دقیقاً در همین نقطه است که نبود یک راهبرد روشن، خود را به شکل یک پارادوکس تمامعیار نشان میدهد: از یک سو، ادامه جنگ با افزایش تلفات و هزینههای اقتصادی همراه است و از سوی دیگر، توقف آن بدون دستیابی به یک پیروزی قاطع، بهمنزله پذیرش شکست راهبردی تلقی خواهد شد.
در چنین شرایطی، رفتار ترامپ بیش از هر چیز یادآور یک قمارباز است که هر بار با مشاهده نتیجه نامطلوب یک اقدام، سریعاً به سمت گزینه دیگر متمایل میشود، بدون آنکه از شکست رویکرد پیشین عبرتی گرفته باشد. نمونه بارز این رفتار، ماجرای اعلام و سپس لغو دریافت عوارض ۲۰ درصدی از کشتیهای عبوری از تنگه هرمز در فاصله کمتر از ۲۴ ساعت است. تحلیلگران اروپایی و آمریکایی این تغییر موضع ناگهانی را نشانهای آشکار از آن دانستهاند که ترامپ برای پایان دادن به مناقشه با ایران، «مسیر و گزینههای روشنی در اختیار ندارد و بهتدریج دچار سردرگمی شده است». این سرعت در تغییر موضع، که در طول یک شبانهروز رخ داد، نه تنها اعتبار واشنگتن را نزد متحدان و دشمنان به خطر انداخته، بلکه نشان داده است که کاخ سفید در فضایی از واکنشهای آنی و بیبرنامه گرفتار شده است.
کارشناسان ارشد سیاست خارجی آمریکا نیز بر این بنبست راهبردی صحه گذاشتهاند. «ریچارد هاس»، دیپلمات کهنهکار آمریکایی که در دوران جرج بوش و در روزهای آغازین جنگ عراق در شورای امنیت ملی خدمت کرده، وضعیت کنونی را «نوعی بنبست راهبردی» توصیف کرده و هشدار داده است که هرچه آمریکا حملات خود را تشدید کند، ایران نیز با شدت بیشتری به تأسیسات انرژی و زیرساختهای نفتی کشورهای حوزه خلیج فارس حمله خواهد کرد. هاس بر این باور است که ترامپ ابتدا امید داشت با بمباران، رژیم ایران را سرنگون کند و سپس به این نتیجه رسید که میتواند ایران را به تسلیم وادار سازد، اما هیچیک از این دو راهبرد به نتیجه نرسید. این تحلیل، که از سوی بسیاری از صاحبنظران دیگر نیز تأیید شده، نشان میدهد که ایالات متحده در دام یک توهم راهبردی گرفتار آمده است: توهمی که بر اساس آن، تکرار یک الگوی شکستخورده میتواند نتایجی متفاوت به بار آورد.
روزنامه «نیویورک تایمز» نیز در تحلیلی عمیق، این سرگردانی را به چالش کشیده و پرسشی اساسی مطرح کرده است: «آیا ترامپ برای ایران برنامه سیای دارد؟» این پرسش زمانی معنا پیدا میکند که بدانیم بمبارانهای گسترده و توافق موقت هر دو شکست خوردهاند و دولت آمریکا ظاهراً قصد دارد بار دیگر به همان ترکیب قبلی از تحریمهای نفتی و حملات هوایی بازگردد. تحلیلگران این نشریه بر این نکته تأکید دارند که دولت ترامپ هنوز پاسخی برای این پرسش اساسی نیافته است که چرا این بار ترکیب جنگ اقتصادی و بمباران باید نتیجهای متفاوت از قبل به همراه داشته باشد.یکی از جنبههای کمتر مورد توجه اما بسیار مهم این سرگردانی، تأثیر آن بر ادراک ایران از نیات آمریکاست. نوسانهای پیدرپی واشنگتن میان جنگ و صلح، این پیام را به تهران مخابره میکند که ایالات متحده نه عزم راسخ برای جنگ تمامعیار دارد و نه ارادهای استوار برای دستیابی به یک توافق پایدار. این وضعیت، که برخی تحلیلگران از آن به عنوان «جنگ فرسایشی اجباری» یاد کردهاند، دو طرف را در وضعیتی قرار داده که هر یک تصور میکند طرف مقابل در صورت ادامه فشار، نهایتاً عقبنشینی خواهد کرد. اما این محاسبه، که مبتنی بر یک سوءبرداشت راهبردی دوجانبه است، نه تنها به پایان مناقشه کمکی نمیکند، بلکه آن را به سمت یک دور باطل هدایت مینماید که در آن هر گونه تشدید تنش، صرفاً به معنای افزایش هزینهها برای هر دو طرف است، بدون آنکه چشماندازی روشن برای خروج از این بحران ترسیم شود.
نکته تأملبرانگیز دیگر، تأثیر این سرگردانی بر جایگاه جهانی آمریکاست. در شرایطی که واشنگتن خود را آماده میکند تا منابع خود را برای مواجهه با چالشهای بزرگتر در منطقه هند و اقیانوس آرام متمرکز کند، گرفتار شدن در باتلاقی از نوسانهای راهبردی در خاورمیانه، نه تنها این اولویتبندی را با اختلال مواجه ساخته، بلکه پیامدهای آن فراتر از یک مناقشه دوجانبه، کل نظم منطقهای را تحت تأثیر قرار داده است. تحلیلگران «والاستریت ژورنال» نیز بر این نکته تأکید دارند که ترامپ در دام یک «بازی شطرنج پیچیده» با ایران گرفتار شده و راهبرد او در حال ورود به یک «بنبست» است.
در پایان، آنچه از این مناقشه طولانی و پرنوسان برجای میماند، تصویری است از یک ابرقدرت سرگردان که میان اهرمهای مختلف فشار، یعنی دیپلماسی و جنگ، نه تنها تعادل برقرار نکرده، بلکه اساساً از داشتن یک نقشه راه روشن و مورد وفاق در درون خود ناتوان مانده است. چرخه معیوب اعلام توافق، نقض آن، بازگشت به جنگ و سپس تلاش مجدد برای مذاکره، حکایتی است از فقدان انسجام راهبردی که هر بار با هزینههای سنگینتری برای اقتصاد جهانی، ثبات منطقه و اعتبار بینالمللی آمریکا همراه بوده است. این وضعیت، که «الیوت آبرامز» از مشاوران اسبق امنیت ملی آمریکا آن را «بازگشت به نقطه صفر» توصیف کرده، نشان میدهد که ایالات متحده در دام یک سؤال بیپاسخ گرفتار شده است: «کدام یک از دو طرف از استقامت بیشتری برخوردار است؟ ایران که نمیتواند نفت صادر کند، یا آمریکا و متحدانش که نمیتوانند نفت خلیج فارس را دریافت کنند؟» تا زمانی که واشنگتن نتواند پاسخی قانعکننده به این پرسش بدهد و از یک «برنامه ثالث» واقعگرایانه برای خروج از این بنبست رونمایی کند، این سرگردانی راهبردی نه تنها ادامه خواهد یافت، بلکه هر روز بر هزینههای انسانی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی آن افزوده خواهد شد.
گروه تحلیل - امید ایرانی - سیاست خارجی ایالات متحده در قبال جمهوری اسلامی ایران در ماههای اخیر به صحنهای از نوسانات شتابآلود و پیامهای متناقض بدل شده است؛ صحنهای که در آن، واشنگتن بهطور همزمان از آمادگی برای مذاکره، افزایش فشار برای رسیدن به توافق و فراهمکردن مقدمات عملیات نظامی گستردهتر سخن میگوید. این رفتار دوگانه، که در قالب اعلام توافقهای قریبالوقوع، بازگشت دوباره به حمله و طرح گزینههای تازه نظامی بروز یافته، نشاندهنده آن است که دولت آمریکا درباره هدف نهایی خود در تقابل با ایران، مسیر دستیابی به آن و حتی شرایط پایان جنگ، برنامهای روشن و مورد توافق در اختیار ندارد. آنچه در این میان بر پیچیدگی مسئله میافزاید، نه فقط نوسان مواضع، که وجود اختلافاتی عمیق در درون ساختار تصمیمگیری کاخ سفید است؛ جایی که گروهی تشدید حملات را دنبال میکنند و گروهی دیگر تهدید نظامی را صرفاً ابزاری برای بازگرداندن ایران به پای میز مذاکره میدانند و خود رئیسجمهور نیز همچنان میان این گزینهها سرگردان است.
این سرگردانی راهبردی را نمیتوان بخشی از یک روش حسابشده برای افزایش فشار در مذاکرات تلقی کرد. گزارشهای منتشرشده نشان میدهد که در درون دولت آمریکا درباره هدف نهایی تقابل با ایران و بهترین مسیر دستیابی به آن اختلافی بنیادین وجود دارد. برخی مقامات بهدنبال تشدید جنگ هستند، برخی حملات را وسیلهای برای گرفتن امتیاز در مذاکرات میدانند و ترامپ میکوشد بدون انتخاب قطعی، همه گزینهها را همزمان بر روی میز نگه دارد. این آشفتگی در سطوح بالای تصمیمگیری، ریشه در فقدان یک «نظریه پیروزی» منسجم دارد و بر این نکته تأکید دارد که ایالات متحده بدون یک نقشه راه مشخص وارد این منازعه شده است.
مرور وقایع ماههای اخیر، تصویری شگفتانگیز از این نوسانهای پیدرپی ترسیم میکند. ترامپ در ماه مه اعلام کرد تنها یک ساعت با صدور فرمان حمله دوباره به ایران فاصله داشته، اما پس از دریافت پیشنهاد تازه تهران، عملیات را به تعویق انداخت. چند هفته بعد نیز از امضای قریبالوقوع توافق صلح سخن گفت؛ در حالی که مقامات ایرانی تأکید داشتند هنوز تصمیم نهایی گرفته نشده است. سرانجام دو طرف در ۱۷ ژوئن تفاهمی موقت برای توقف درگیریها و بازگشایی تنگه هرمز امضا کردند، اما این تفاهم نیز پایدار نماند. در اواخر ژوئن، پس از دور تازه حملات متقابل، آمریکا از توقف درگیری و ازسرگیری مذاکرات خبر داد. کمتر از دو هفته بعد، ترامپ اعلام کرد توافق موقت پایان یافته و حملات آمریکا دوباره آغاز شد؛ با این حال، حتی پس از این موضع نیز گزارشهایی منتشر شد که نشان میداد راه بازگشت به مذاکرات کاملاً بسته نشده است. این رفتوبرگشتها نشان میدهد که مذاکره و عملیات نظامی در یک برنامه مرحلهبندیشده قرار نگرفتهاند و واشنگتن گاهی حمله را برای رسیدن به توافق متوقف میکند، گاهی در میانه گفتوگوها تهدید به نابودی گسترده میکند و گاهی پس از اعلام پایان تفاهم، دوباره نشانههایی از تمایل به مذاکره بروز میدهد.
ریشه این بیثباتی راهبردی را باید در ماهیت خود توافق موقت ۱۷ ژوئن جستوجو کرد. آنچه در ظاهر یک پیروزی دیپلماتیک برای کاخ سفید به نظر میرسید، در واقع آغازی بود بر یک منازعه تفسیری که هیچگاه بهدرستی حل نشد. تحلیلگران بر این باورند که مهمترین دلیل فروپاشی این تفاهم، اختلاف بنیادین دو طرف بر سر تفسیر بندهای مربوط به کنترل تنگه هرمز بوده است. ایران بر این باور بود که بر اساس بند پنجم این تفاهمنامه، مدیریت تنگه هرمز باید بر اساس سازوکارهای ایران و با همکاری عمان انجام شود، در حالی که آمریکا به دنبال ایجاد یک کریدور جایگزین در بخش جنوبی تنگه بود تا کنترل تهران را تضعیف کند. این اختلاف تفسیری چنان عمیق بود که از همان روزهای نخست اجرای تفاهم، ایران بهطور مستمر به سمت آبراه جنوبی تنگه پهپاد و موشک پرتاب میکرد و آمریکا نیز در مقابل، بارها تأسیسات نظامی ایران در اطراف تنگه را هدف حملات خود قرار داد. در نهایت، هیچیک از دو طرف حاضر به عقبنشینی نشدند و هر دو تلاش کردند از طریق ابزارهای نظامی، برتری خود را در این منازعه به اثبات برسانند.
این بنبست تفسیری، ریشه در یک واقعیت تلخ راهبردی دارد: آمریکا و ایران درباره آنچه باید در تنگه هرمز رخ دهد، نه تنها توافق ندارند، بلکه درک آنها از خود توافق نیز کاملاً متفاوت است. آمریکا اصرار دارد که تنگه هرمز باید کاملاً آزاد و بدون هرگونه کنترل یا عوارض ایران باشد، در حالی که ایران مدیریت این آبراه استراتژیک را حقی انکارناپذیر برای خود میداند و بر دریافت عوارض از کشتیهای عبوری تأکید دارد. این اختلاف، که در قلب منازعه کنونی جای گرفته، بهخودیخود نشاندهنده ناتوانی واشنگتن در طراحی یک راهبرد منسجم است؛ چرا که آمریکا پیش از امضای هرگونه توافقی، باید از وضوح و قابلیت اجرای مفاد آن اطمینان حاصل میکرد، اما به نظر میرسد عطش دستیابی به یک دستاورد دیپلماتیک سطحی، مانع از چنین دقتی شده است.
در کنار این آشفتگی راهبردی در عرصه سیاست خارجی، ابعاد داخلی این بحران نیز بهخوبی نشاندهنده عمق سرگردانی کاخ سفید است. بر اساس نظرسنجی مؤسسه «ایپسوس»، تنها ۲۹ درصد از شهروندان آمریکایی عملکرد ترامپ در مدیریت مناقشه با ایران را تأیید میکنند و اکثریت قریببهاتفاق آنان نسبت به تأثیر این جنگ بر کاهش قیمت انرژی یا مهار برنامه هستهای ایران بدبین هستند. نظرسنجی دیگری که توسط «اکونومیست» و «یوگاو» انجام شده، نشان میدهد که تنها ۳۱ درصد از بزرگسالان آمریکایی رویکرد ترامپ در قبال ایران را میپسندند و ۵۹ درصد با آن مخالف هستند. این ارقام، که در آستانه انتخابات میاندورهای حساسی قرار دارند، فشار فزایندهای را بر کاخ سفید وارد میآورد تا هرچه سریعتر به این منازعه پایان دهد؛ اما دقیقاً در همین نقطه است که نبود یک راهبرد روشن، خود را به شکل یک پارادوکس تمامعیار نشان میدهد: از یک سو، ادامه جنگ با افزایش تلفات و هزینههای اقتصادی همراه است و از سوی دیگر، توقف آن بدون دستیابی به یک پیروزی قاطع، بهمنزله پذیرش شکست راهبردی تلقی خواهد شد.
در چنین شرایطی، رفتار ترامپ بیش از هر چیز یادآور یک قمارباز است که هر بار با مشاهده نتیجه نامطلوب یک اقدام، سریعاً به سمت گزینه دیگر متمایل میشود، بدون آنکه از شکست رویکرد پیشین عبرتی گرفته باشد. نمونه بارز این رفتار، ماجرای اعلام و سپس لغو دریافت عوارض ۲۰ درصدی از کشتیهای عبوری از تنگه هرمز در فاصله کمتر از ۲۴ ساعت است. تحلیلگران اروپایی و آمریکایی این تغییر موضع ناگهانی را نشانهای آشکار از آن دانستهاند که ترامپ برای پایان دادن به مناقشه با ایران، «مسیر و گزینههای روشنی در اختیار ندارد و بهتدریج دچار سردرگمی شده است». این سرعت در تغییر موضع، که در طول یک شبانهروز رخ داد، نه تنها اعتبار واشنگتن را نزد متحدان و دشمنان به خطر انداخته، بلکه نشان داده است که کاخ سفید در فضایی از واکنشهای آنی و بیبرنامه گرفتار شده است.
کارشناسان ارشد سیاست خارجی آمریکا نیز بر این بنبست راهبردی صحه گذاشتهاند. «ریچارد هاس»، دیپلمات کهنهکار آمریکایی که در دوران جرج بوش و در روزهای آغازین جنگ عراق در شورای امنیت ملی خدمت کرده، وضعیت کنونی را «نوعی بنبست راهبردی» توصیف کرده و هشدار داده است که هرچه آمریکا حملات خود را تشدید کند، ایران نیز با شدت بیشتری به تأسیسات انرژی و زیرساختهای نفتی کشورهای حوزه خلیج فارس حمله خواهد کرد. هاس بر این باور است که ترامپ ابتدا امید داشت با بمباران، رژیم ایران را سرنگون کند و سپس به این نتیجه رسید که میتواند ایران را به تسلیم وادار سازد، اما هیچیک از این دو راهبرد به نتیجه نرسید. این تحلیل، که از سوی بسیاری از صاحبنظران دیگر نیز تأیید شده، نشان میدهد که ایالات متحده در دام یک توهم راهبردی گرفتار آمده است: توهمی که بر اساس آن، تکرار یک الگوی شکستخورده میتواند نتایجی متفاوت به بار آورد.
روزنامه «نیویورک تایمز» نیز در تحلیلی عمیق، این سرگردانی را به چالش کشیده و پرسشی اساسی مطرح کرده است: «آیا ترامپ برای ایران برنامه سیای دارد؟» این پرسش زمانی معنا پیدا میکند که بدانیم بمبارانهای گسترده و توافق موقت هر دو شکست خوردهاند و دولت آمریکا ظاهراً قصد دارد بار دیگر به همان ترکیب قبلی از تحریمهای نفتی و حملات هوایی بازگردد. تحلیلگران این نشریه بر این نکته تأکید دارند که دولت ترامپ هنوز پاسخی برای این پرسش اساسی نیافته است که چرا این بار ترکیب جنگ اقتصادی و بمباران باید نتیجهای متفاوت از قبل به همراه داشته باشد.یکی از جنبههای کمتر مورد توجه اما بسیار مهم این سرگردانی، تأثیر آن بر ادراک ایران از نیات آمریکاست. نوسانهای پیدرپی واشنگتن میان جنگ و صلح، این پیام را به تهران مخابره میکند که ایالات متحده نه عزم راسخ برای جنگ تمامعیار دارد و نه ارادهای استوار برای دستیابی به یک توافق پایدار. این وضعیت، که برخی تحلیلگران از آن به عنوان «جنگ فرسایشی اجباری» یاد کردهاند، دو طرف را در وضعیتی قرار داده که هر یک تصور میکند طرف مقابل در صورت ادامه فشار، نهایتاً عقبنشینی خواهد کرد. اما این محاسبه، که مبتنی بر یک سوءبرداشت راهبردی دوجانبه است، نه تنها به پایان مناقشه کمکی نمیکند، بلکه آن را به سمت یک دور باطل هدایت مینماید که در آن هر گونه تشدید تنش، صرفاً به معنای افزایش هزینهها برای هر دو طرف است، بدون آنکه چشماندازی روشن برای خروج از این بحران ترسیم شود.
نکته تأملبرانگیز دیگر، تأثیر این سرگردانی بر جایگاه جهانی آمریکاست. در شرایطی که واشنگتن خود را آماده میکند تا منابع خود را برای مواجهه با چالشهای بزرگتر در منطقه هند و اقیانوس آرام متمرکز کند، گرفتار شدن در باتلاقی از نوسانهای راهبردی در خاورمیانه، نه تنها این اولویتبندی را با اختلال مواجه ساخته، بلکه پیامدهای آن فراتر از یک مناقشه دوجانبه، کل نظم منطقهای را تحت تأثیر قرار داده است. تحلیلگران «والاستریت ژورنال» نیز بر این نکته تأکید دارند که ترامپ در دام یک «بازی شطرنج پیچیده» با ایران گرفتار شده و راهبرد او در حال ورود به یک «بنبست» است.
در پایان، آنچه از این مناقشه طولانی و پرنوسان برجای میماند، تصویری است از یک ابرقدرت سرگردان که میان اهرمهای مختلف فشار، یعنی دیپلماسی و جنگ، نه تنها تعادل برقرار نکرده، بلکه اساساً از داشتن یک نقشه راه روشن و مورد وفاق در درون خود ناتوان مانده است. چرخه معیوب اعلام توافق، نقض آن، بازگشت به جنگ و سپس تلاش مجدد برای مذاکره، حکایتی است از فقدان انسجام راهبردی که هر بار با هزینههای سنگینتری برای اقتصاد جهانی، ثبات منطقه و اعتبار بینالمللی آمریکا همراه بوده است. این وضعیت، که «الیوت آبرامز» از مشاوران اسبق امنیت ملی آمریکا آن را «بازگشت به نقطه صفر» توصیف کرده، نشان میدهد که ایالات متحده در دام یک سؤال بیپاسخ گرفتار شده است: «کدام یک از دو طرف از استقامت بیشتری برخوردار است؟ ایران که نمیتواند نفت صادر کند، یا آمریکا و متحدانش که نمیتوانند نفت خلیج فارس را دریافت کنند؟» تا زمانی که واشنگتن نتواند پاسخی قانعکننده به این پرسش بدهد و از یک «برنامه ثالث» واقعگرایانه برای خروج از این بنبست رونمایی کند، این سرگردانی راهبردی نه تنها ادامه خواهد یافت، بلکه هر روز بر هزینههای انسانی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی آن افزوده خواهد شد.
ارسال دیدگاه
عناوین این صفحه
اخبار روز
-
واریز ۲۶ میلیارد تومان تا پایان یکچهارم نهای
-
تصویب 1.7 میلیارد دلار اعتبار برای توسعه صنعت شیلات در سالجاری
-
تجارت دریایی خزر با کمبود کشتی و نبود خطوط منظم کشتیرانی روبهرو است
-
شهر فرودگاهی به موتور رشد اقتصادی و توسعه منطقهای تبدیل میشود
-
مرتضی دهقان معاون وزیر و مدیرعامل شرکت فرودگاهها و ناوبری هوایی ایران شد
-
بازگشایی مسیر جایگزین محور رودان با تلاش شبانهروزی راهداران
-
آزادراه اردکان-مهریز برای نخستینبار یزد را وارد شبکه آزادراهی کشور میکند
-
تکمیل شبکه آزادراهی؛ پاسخ وزارت راه و شهرسازی به «جنگ کریدورها»
-
نشست خبری مدیرعامل سازمان منطقه آزاد انزلی در قاب دوربین سرآمد
-
حمله به پلها خللی در پشتیبانی از تنگه هرمز ایجاد نمیکند
-
افقهای نوین ژئواکونومیک ایران
-
یک هفته سرنوشتساز برای سواحل ایران
-
در ستایش امیدِپساجنگ
-
۱۲ سال انتظار برای جهش مَکُران
-
شکستن استخوانهای دریا
-
عملیات تخلیه و بارگیری کالا در بندر چابهار ادامه دارد
-
توسعه نخستین ربات پرندهای که شنا میکند
-
قدردانی نماینده ولیفقیه در خوزستان از اقدامات ستاد اربعین سازمان منطقه آزاد اروند در مرز شلمچه
-
اطلاعیه راهآهن جمهوری اسلامی ایران در پی حمله جنایتکارانه دشمن صهیونیستی- آمریکایی
-
مرکز توانمندسازی سالمندان در منطقه یک به بهره برداری می رسد



