تاریخ انتشار:1405/3/2
«سرآمد»تحلیل میدهد؛
پایان اعتبار توافقها
چرا هیچ توافقی در برابر جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران دوام نمیآورد؟
اقتصادسرآمد- مرتضی فاخری - برای درک عمق تحولات کنونی در خاورمیانه، شاید گویاترین کلیدواژه، «بیاعتباری توافقها» باشد. تا همین چند سال پیش، امضای یک توافقنامه در جایی مثل وین (مرکز دیپلماسی جهان) ارزش و قدرت بالایی داشت و کشورها به آن احترام میگذاشتند. به طوری که آن توافق میتوانست یک منطقه جنگی یا متشنج مثل خاورمیانه را برای چند سال آرام و قابلپیشبینی کند. اما امروز دیگر آن قفلها کار نمیکنند. گویی همهی آنکاتبی که روزی پای منشورها و قطعنامهها را امضا میکردند، قلم را بر زمین نهاده و به سلاح پناه بردهاند. توافق هستهای برجام، شاید آخرین بازمانده از آن دوران کوتاه اعتماد بود؛ توافقی که نه تنها نتوانست بالهای خود را تا ابدیت بگشاید، بلکه ظرف کمتر از چند سال، بدل به سوژهای تلخ برای تحلیلگرانی شد که از مرگ تدریجی دیپلماسی سخن میگویند. امروز با جهانی روبهرو هستیم که عمر هیچ توافق بینالمللی فراتر از دو یا سه سال نیست. این گزاره، دیگر یک پیشبینی بدبینانه از سوی چپگرایان ایدهآلیست یا راستگرایان انزواطلب نیست، بلکه واقعیتی است که درگیری خونین اوکراین، لفاظیهای آتشین بر سر تایوان، و مهمتر از همه، برخورد نظامی مستقیم آمریکا و رژیم صهیونیستی با ایران، آن را به اثبات رسانده است.
به گزارش اقتصادسرآمد، مرتضی فاخری پژوهشگر ارشد علوم راهبردی در نوشتاری به «سرآمد» آورده است: دلیل این فروپاشی اعتماد را باید در جابجایی گسلهای ژئوپولیتیک جستجو کرد. آن نظم پیشین که بر پایه هژمونی نسبی آمریکا و بازی با قواعدی از پیش نوشته شده (مانند منع گسترش سلاحهای هستهای، حاکمیت مرزهای پسااستعماری، و احترام ظاهری به دیوان لاهه) استوار بود، اکنون دیگر وجود خارجی ندارد. گویی صفحهی شطرنج جهانی یکباره عوض شده و مهرهها در خانههایی نو قرار گرفتهاند. خاورمیانه به مثابه مرکز ثقل این بیثباتی، صحنهی آزمونی سخت برای این مدعاست. جنگی که این روزها با محوریت تقابل ایران و اسرائیل و با مشارکت مستقیم نظامی ایالات متحده جریان دارد، نه یک درگیری مرزی، که تقابل دو جهانبینی سیاسی است: از یک سو، ارادهی ایران برای حفظ محور مقاومت و بازدارندگی فرامرزی، و از سوی دیگر، عزم واشنگتن و تلآویو برای برچیدن یکبارهی ساختار امنیتی منطقه، حتی اگر این برچیدن، به معنای پارهکردن تمام قواعد نوشته و نانوشتهی حقوق بینالملل باشد.
اگر بخواهیم صریح سخن بگوییم، آمریکا دیگر آن کشوری نیست که در دههی نود میلادی، برای حمله به عراق، لشکری از قطعنامههای شورای امنیت را فراهم آورد. امروزه، واشنگتن با ائتلافی از رژیم صهیونیستی و برخی متحدان عربی، بدون کوچکترین التزامی به فصل هفتم منشور ملل متحد، عملاً بازدارندگی نظامی ایران را هدف گرفته است. حملات سایبری به تأسیسات هستهای نطنز، ترور فرماندهان ارشد نظامی در خاک یک کشور ثالث، و بمباران مناطقی در سوریه و عراق که حضوری آشکار از مستشاران ایرانی در آنها وجود دارد، همگی در وضعیتی رخ میدهند که هیچ نهادی قادر به محاکمه یا حتی توقفشان نیست. این یعنی از هم پاشیدگی بنیادین مفهوم «تعهدات بینالمللی»؛ مفهومی که روزی سنگ بنای دیپلماسی مدرن بود.
زیر پاگذاشتن اصول حقوق بینالملل توسط آمریکا، اما یک پدیدهی یکشبه نبوده است. از خروج یکجانبه از برجام در سال ۲۰۱۸ تا به رسمیت نشناختن صلاحیت دیوان کیفری بینالمللی برای تحقیق دربارهی جنایات نیروهایش در افغانستان، و از نقض حاکمیت ملی عراق تا حمایت همهجانبه از بمباران غزه که منجر به کشتار دهها هزار غیرنظامی شد، واشنگتن نشان داده که قواعد بینالمللی را صرفاً تا جایی میپذیرد که با منافع تاکتیکی یا هژمونیکش همخوانی داشته باشد. اما آنچه بحران کنونی در خاورمیانه را نسبت به گذشته متمایز میکند، برخورد مستقیم و بیواسطه است. دیگر خبری از جنگهای نیابتی پنهان یا عملیات سایهوار نیست؛ امروز، ناوهای هواپیمابر آمریکا در شرق مدیترانه و دریای سرخ مستقر شدهاند تا از حملات اسرائیل به عمق خاک ایران پشتیبانی لجستیکی و اطلاعاتی کنند. در مقابل، ایران نیز بازدارندگی خود را از مرزهایش فراتر برده و با شلیک دهها موشک بالستیک به اهدافی در قلب سرزمینهای اشغالی، معادلهی «هیچ جنگی بدون هزینه» را برای تلآویو به چالش کشیده است. در این میانه، توافقهای بینالمللی جایی ندارند، زیرا هیچ واسطهی بیطرفی باقی نمانده است.
این وضعیت، ما را به یاد دوران رقابتهای استعماری میاندازد. قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم آکنده از نشستها و عهدنامههایی بود که به محض تغییر موازنهی قوا، پاره میشدند. معاهدهی ورسای، پیمان لوزان، حتی توافق سایکس-پیکو؛ همه در نهایت قربانی جاهطلبیهای قدرتمندترها شدند. امروز نیز ظاهراً به همان نقطه بازگشتهایم؛ با این تفاوت که ابزارهای تخریب و کشتار به مراتب سریعتر و کشندهتر شدهاند. اگر در قرن بیستم، نقض یک توافق به معنای آغاز یک جنگ منطقهای بود، امروز نقض یک توافق خود بدل به بخش عادی دیپلماسی شده است. تحلیلگران ناتو و شورای روابط خارجی اروپا، کمکم این واژه را به کار میبرند: «عصر پساـتوافقی». یعنی وضعیتی که در آن، دولتها دیگر برای کسب مشروعیت به دنبال امضای یک سند نیستند، بلکه به دنبال موازنهی قدرت از طریق ائتلافهای نظامی سیال و عملیاتهای ترکیبی (هیبریدی) هستند.
ادعای اینکه آمریکا نظمی بر پایه هنجارها بنا کرده بود، برای خود آمریکاییها نیز بسیار سنگین تمام شده است. در واشنگتن، دو روایت متفاوت وجود دارد: روایت رسمی که همچنان از «نظم مبتنی بر قوانین» (Rules-Based Order) دم میزند، و روایت واقعی که در پنتاگون و سیا جریان دارد و میگوید «دیگر قواعدی در کار نیست، تنها منافع و تهدیدها باقی ماندهاند». این دوگانگی، سیاست خارجی آمریکا را در خاورمیانه دچار فلج تصمیمگیری کرده است: از یک سو، باید از اسرائیل در برابر آنچه «تهدید هستهای ایران» میخوانند، محافظت کند، و از سوی دیگر، نمیتواند بپذیرد که با حمایت همهجانبه از جنگی فرسایشی، چهرهی یک قلدر بینالمللی را به خود گرفته است. نتیجه، وضعیتی است که نظریهپردازانی مانند جان میرشایمر آن را «بازگشت غمانگیز به واقعگرایی تهاجمی» مینامند؛ یعنی دولتی که روزی خود سنگ بنای سازمان ملل را گذاشت، اکنون آشکارترین نقضکنندهی منشور آن است.
در خاورمیانه، این بیاعتباری توافقها، پیامدهای عینی و ملموسی برای مردم عادی دارد. توافق آتشبس در غزه که با میانجیگری مصر و قطر حاصل شد، دوام نیاورد. تعهد آمریکا به جلوگیری از گسترش جنگ به لبنان، نادیده گرفته شد. مکانیسمهای نظارت بر برنامه هستهای ایران که ذیل برجام تعبیه شده بودند، یکی پس از دیگری خاموش شدند. در چنین فضایی، کوچکترین محاسبهی اشتباه میتواند منطقه را به ورطهی جنگی تمامعیار بکشاند، بدون آنکه هیچ زنگ خطری از کاخ سفید یا اقامتگاه نخستوزیری تلآویو به صدا درآید. ایرانیها باور دارند که اگر امروز در برابر فشارها کوتاه بیایند، فردا با مطالباتی بزرگتر روبهرو خواهند شد، زیرا اساساً هیچ ضمانتی برای اجرای تعهدات طرف مقابل وجود ندارد. اسرائیلیها نیز بر این گمانند که با تخریب زیرساختهای نظامی ایران و متحدانش، میتوانند «امنیت ابدی» را برای شهروندان خود به ارمغان آورند، غافل از اینکه در غیاب توافقهای بینالمللی معتبر، هیچ امنیتی جز دیوارهای بلند و سامانههای ضدموشک وجود نخواهد داشت، و در نهایت همین دیوارها نیز سقوط خواهند کرد.
این بحران اعتماد، تنها محدود به خاورمیانه نیست. از شرق اروپا تا دریای چین جنوبی، نمونههای مشابه دیده میشود. روسیه با نقض مکرر آتشبسها در اوکراین و الحاق یکجانبهی سرزمینها، نشان داد که برای قطعنامههای مجمع عمومی ارزشی قائل نیست. چین نیز در دریای چین جنوبی، بدون توجه به رأی دیوان داوری لاهه، به ساخت پایگاههای نظامی ادامه میدهد. اما آنچه بحران خاورمیانه را شاخص میکند، شدت درگیری مستقیم دو طرف مجهز به سلاحهای دوربرد و شبکههای پیچیدهی نیابتی است. ایران و اسرائیل هر دو به سلاحهای هایپرسونیک، ماهوارههای جاسوسی، و ارتشهای سایبری مجهز شدهاند. در این میدان، هرگونه محاسبهی اشتباه، میتواند به سرعت به درگیریای کشیده شود که از تنگهی هرمز تا کرانههای مدیترانه را دربرگیرد. در چنین شرایطی، نقش نهادهای بینالمللی مانند شورای امنیت به سخره گرفته میشود. قطعنامههایی که با وتوی آمریکا یا روسیه روبهرو میشوند، پیش از تولد میمیرند و بیانیههای دبیرکل سازمان ملل همچون کاغذپارههایی در برابر طوفان توپها و موشکها هستند.
بنابراین، اگر روزی ناظران سیاسی از «جهان پسادوقطبی» یا «پایان تاریخ» سخن میگفتند، اکنون ناچار به وامگرفتن واژهای کهنه از کتابهای تاریخ شدهاند: «عصر امپراتوریهای نوین». امپراتوریهایی که دیگر نه به دنبال تاجگذاری رسمی و الحاق سرزمینی، که به دنبال ایجاد حوزههای نفوذ سیال و تجزیهناپذیر از طریق جنگهای دائمی هستند. آمریکا نه قصد اشغال ایران را دارد و نه میتواند چنین کند، اما با ضربه زدن به متحدان ایران در سوریه، عراق و یمن، عملاً حلقههای محاصره را تنگتر میکند. ایران نیز با پاسخ موشکی به اسرائیل نشان داد که خاک خود را خط قرمزی میداند که حتی ابرقدرتها نمیتوانند از آن عبور کنند، مگر به بهای جنگی تمامعیار. اما سوال این است: چه کسی از این بازی سود میبرد؟ قطعاً نه مردم عادی که قربانی مستقیم تحریمها، حملات هوایی و عدم قطعیت مزمن هستند. سود اصلی به صنایع تسلیحاتی، لابیهای امنیتی، و دولتهایی میرسد که با ادامهی وضعیت «نه جنگ، نه صلح»، میتوانند بودجههای نظامی خود را سالانه افزایش دهند و افکار عمومی را در فضایی از تهدید دائمی نگه دارند.
پس باید پذیرفت که بازگشت به دوران رقابتهای استعماری، ادعایی اغراقآمیز نیست، بلکه تشخیصی دقیق از واقعیت کنونی است. تفاوت عمده با قرن نوزدهم در این است که استعمار نوین دیگر لزوماً به معنای تصرف زمین نیست، بلکه به معنای تعیین حوزهی نفوذ از طریق ابزارهای مالی، فنآوری، اطلاعاتی و نظامی است. در این میان، کسانی که بیشترین آسیب را میبینند، کشورهایی هستند که در همسایگی این تقابلها قرار دارند: لبنان، سوریه، عراق، یمن، و حتی کشورهای حاشیهی خلیج فارس که ناچار به پیوستن به یکی از ائتلافها هستند. توافقهای بینالمللی در این فضا حکم دیوارهای کوتاهی را دارند که سیلآسا از پشت و روی آنها نادیده گرفته میشوند. و تا زمانی که ارادهی سیاسی واقعی برای بازتعریف نظم جهانی و ایجاد سازوکارهای ضمانت اجرایی قوی وجود نداشته باشد، توافقها همچنان نوشتههایی بر روی شنهای روان صحرای سینا خواهند ماند؛ با اولین وزش توفان ژئوپولیتیک، محو خواهند شد و جز خاطرهای تلخ از دیپلماسی شکستخورده، چیزی از خود به جای نمیگذارند.
برای خاورمیانه، این درس تلخ اما شفاف است: عمر توافقهای بینالمللی در بهترین حالت، به اندازهی نفسهای یک تاکتیک کوتاهمدت است، نه استراتژی پایدار. و هنگامی که دو طرف مناقشه مستقیم وارد یک تقابل نظامی آشکار شوند، دیگر هیچ سند امضا شدهای بر کاغذ آمبره، توانایی بازگرداندن آرامش را نخواهد داشت. آنچه باقی میماند، محاسبهی سرد هزینه فایده، بازدارندگی از طریق قدرت تخریب، و شاید، شاید روزی -پس از فرسایشی عمیق- بازگشت دوباره به میز مذاکرهای که دیگر هیچکس حاضربه تضمین آن نیست. این همان معمای بیاعتباری توافقهای بینالمللی در عصر کنونی است: هرچه بیشتر نیازمند آنها هستیم، کمتر به آنها احترام میگذاریم. و هرچه کمتر احترام بگذاریم، فاصلهی ما تا جنگ تمامعیار کوتاهتر میشود.
به گزارش اقتصادسرآمد، مرتضی فاخری پژوهشگر ارشد علوم راهبردی در نوشتاری به «سرآمد» آورده است: دلیل این فروپاشی اعتماد را باید در جابجایی گسلهای ژئوپولیتیک جستجو کرد. آن نظم پیشین که بر پایه هژمونی نسبی آمریکا و بازی با قواعدی از پیش نوشته شده (مانند منع گسترش سلاحهای هستهای، حاکمیت مرزهای پسااستعماری، و احترام ظاهری به دیوان لاهه) استوار بود، اکنون دیگر وجود خارجی ندارد. گویی صفحهی شطرنج جهانی یکباره عوض شده و مهرهها در خانههایی نو قرار گرفتهاند. خاورمیانه به مثابه مرکز ثقل این بیثباتی، صحنهی آزمونی سخت برای این مدعاست. جنگی که این روزها با محوریت تقابل ایران و اسرائیل و با مشارکت مستقیم نظامی ایالات متحده جریان دارد، نه یک درگیری مرزی، که تقابل دو جهانبینی سیاسی است: از یک سو، ارادهی ایران برای حفظ محور مقاومت و بازدارندگی فرامرزی، و از سوی دیگر، عزم واشنگتن و تلآویو برای برچیدن یکبارهی ساختار امنیتی منطقه، حتی اگر این برچیدن، به معنای پارهکردن تمام قواعد نوشته و نانوشتهی حقوق بینالملل باشد.
اگر بخواهیم صریح سخن بگوییم، آمریکا دیگر آن کشوری نیست که در دههی نود میلادی، برای حمله به عراق، لشکری از قطعنامههای شورای امنیت را فراهم آورد. امروزه، واشنگتن با ائتلافی از رژیم صهیونیستی و برخی متحدان عربی، بدون کوچکترین التزامی به فصل هفتم منشور ملل متحد، عملاً بازدارندگی نظامی ایران را هدف گرفته است. حملات سایبری به تأسیسات هستهای نطنز، ترور فرماندهان ارشد نظامی در خاک یک کشور ثالث، و بمباران مناطقی در سوریه و عراق که حضوری آشکار از مستشاران ایرانی در آنها وجود دارد، همگی در وضعیتی رخ میدهند که هیچ نهادی قادر به محاکمه یا حتی توقفشان نیست. این یعنی از هم پاشیدگی بنیادین مفهوم «تعهدات بینالمللی»؛ مفهومی که روزی سنگ بنای دیپلماسی مدرن بود.
زیر پاگذاشتن اصول حقوق بینالملل توسط آمریکا، اما یک پدیدهی یکشبه نبوده است. از خروج یکجانبه از برجام در سال ۲۰۱۸ تا به رسمیت نشناختن صلاحیت دیوان کیفری بینالمللی برای تحقیق دربارهی جنایات نیروهایش در افغانستان، و از نقض حاکمیت ملی عراق تا حمایت همهجانبه از بمباران غزه که منجر به کشتار دهها هزار غیرنظامی شد، واشنگتن نشان داده که قواعد بینالمللی را صرفاً تا جایی میپذیرد که با منافع تاکتیکی یا هژمونیکش همخوانی داشته باشد. اما آنچه بحران کنونی در خاورمیانه را نسبت به گذشته متمایز میکند، برخورد مستقیم و بیواسطه است. دیگر خبری از جنگهای نیابتی پنهان یا عملیات سایهوار نیست؛ امروز، ناوهای هواپیمابر آمریکا در شرق مدیترانه و دریای سرخ مستقر شدهاند تا از حملات اسرائیل به عمق خاک ایران پشتیبانی لجستیکی و اطلاعاتی کنند. در مقابل، ایران نیز بازدارندگی خود را از مرزهایش فراتر برده و با شلیک دهها موشک بالستیک به اهدافی در قلب سرزمینهای اشغالی، معادلهی «هیچ جنگی بدون هزینه» را برای تلآویو به چالش کشیده است. در این میانه، توافقهای بینالمللی جایی ندارند، زیرا هیچ واسطهی بیطرفی باقی نمانده است.
این وضعیت، ما را به یاد دوران رقابتهای استعماری میاندازد. قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم آکنده از نشستها و عهدنامههایی بود که به محض تغییر موازنهی قوا، پاره میشدند. معاهدهی ورسای، پیمان لوزان، حتی توافق سایکس-پیکو؛ همه در نهایت قربانی جاهطلبیهای قدرتمندترها شدند. امروز نیز ظاهراً به همان نقطه بازگشتهایم؛ با این تفاوت که ابزارهای تخریب و کشتار به مراتب سریعتر و کشندهتر شدهاند. اگر در قرن بیستم، نقض یک توافق به معنای آغاز یک جنگ منطقهای بود، امروز نقض یک توافق خود بدل به بخش عادی دیپلماسی شده است. تحلیلگران ناتو و شورای روابط خارجی اروپا، کمکم این واژه را به کار میبرند: «عصر پساـتوافقی». یعنی وضعیتی که در آن، دولتها دیگر برای کسب مشروعیت به دنبال امضای یک سند نیستند، بلکه به دنبال موازنهی قدرت از طریق ائتلافهای نظامی سیال و عملیاتهای ترکیبی (هیبریدی) هستند.
ادعای اینکه آمریکا نظمی بر پایه هنجارها بنا کرده بود، برای خود آمریکاییها نیز بسیار سنگین تمام شده است. در واشنگتن، دو روایت متفاوت وجود دارد: روایت رسمی که همچنان از «نظم مبتنی بر قوانین» (Rules-Based Order) دم میزند، و روایت واقعی که در پنتاگون و سیا جریان دارد و میگوید «دیگر قواعدی در کار نیست، تنها منافع و تهدیدها باقی ماندهاند». این دوگانگی، سیاست خارجی آمریکا را در خاورمیانه دچار فلج تصمیمگیری کرده است: از یک سو، باید از اسرائیل در برابر آنچه «تهدید هستهای ایران» میخوانند، محافظت کند، و از سوی دیگر، نمیتواند بپذیرد که با حمایت همهجانبه از جنگی فرسایشی، چهرهی یک قلدر بینالمللی را به خود گرفته است. نتیجه، وضعیتی است که نظریهپردازانی مانند جان میرشایمر آن را «بازگشت غمانگیز به واقعگرایی تهاجمی» مینامند؛ یعنی دولتی که روزی خود سنگ بنای سازمان ملل را گذاشت، اکنون آشکارترین نقضکنندهی منشور آن است.
در خاورمیانه، این بیاعتباری توافقها، پیامدهای عینی و ملموسی برای مردم عادی دارد. توافق آتشبس در غزه که با میانجیگری مصر و قطر حاصل شد، دوام نیاورد. تعهد آمریکا به جلوگیری از گسترش جنگ به لبنان، نادیده گرفته شد. مکانیسمهای نظارت بر برنامه هستهای ایران که ذیل برجام تعبیه شده بودند، یکی پس از دیگری خاموش شدند. در چنین فضایی، کوچکترین محاسبهی اشتباه میتواند منطقه را به ورطهی جنگی تمامعیار بکشاند، بدون آنکه هیچ زنگ خطری از کاخ سفید یا اقامتگاه نخستوزیری تلآویو به صدا درآید. ایرانیها باور دارند که اگر امروز در برابر فشارها کوتاه بیایند، فردا با مطالباتی بزرگتر روبهرو خواهند شد، زیرا اساساً هیچ ضمانتی برای اجرای تعهدات طرف مقابل وجود ندارد. اسرائیلیها نیز بر این گمانند که با تخریب زیرساختهای نظامی ایران و متحدانش، میتوانند «امنیت ابدی» را برای شهروندان خود به ارمغان آورند، غافل از اینکه در غیاب توافقهای بینالمللی معتبر، هیچ امنیتی جز دیوارهای بلند و سامانههای ضدموشک وجود نخواهد داشت، و در نهایت همین دیوارها نیز سقوط خواهند کرد.
این بحران اعتماد، تنها محدود به خاورمیانه نیست. از شرق اروپا تا دریای چین جنوبی، نمونههای مشابه دیده میشود. روسیه با نقض مکرر آتشبسها در اوکراین و الحاق یکجانبهی سرزمینها، نشان داد که برای قطعنامههای مجمع عمومی ارزشی قائل نیست. چین نیز در دریای چین جنوبی، بدون توجه به رأی دیوان داوری لاهه، به ساخت پایگاههای نظامی ادامه میدهد. اما آنچه بحران خاورمیانه را شاخص میکند، شدت درگیری مستقیم دو طرف مجهز به سلاحهای دوربرد و شبکههای پیچیدهی نیابتی است. ایران و اسرائیل هر دو به سلاحهای هایپرسونیک، ماهوارههای جاسوسی، و ارتشهای سایبری مجهز شدهاند. در این میدان، هرگونه محاسبهی اشتباه، میتواند به سرعت به درگیریای کشیده شود که از تنگهی هرمز تا کرانههای مدیترانه را دربرگیرد. در چنین شرایطی، نقش نهادهای بینالمللی مانند شورای امنیت به سخره گرفته میشود. قطعنامههایی که با وتوی آمریکا یا روسیه روبهرو میشوند، پیش از تولد میمیرند و بیانیههای دبیرکل سازمان ملل همچون کاغذپارههایی در برابر طوفان توپها و موشکها هستند.
بنابراین، اگر روزی ناظران سیاسی از «جهان پسادوقطبی» یا «پایان تاریخ» سخن میگفتند، اکنون ناچار به وامگرفتن واژهای کهنه از کتابهای تاریخ شدهاند: «عصر امپراتوریهای نوین». امپراتوریهایی که دیگر نه به دنبال تاجگذاری رسمی و الحاق سرزمینی، که به دنبال ایجاد حوزههای نفوذ سیال و تجزیهناپذیر از طریق جنگهای دائمی هستند. آمریکا نه قصد اشغال ایران را دارد و نه میتواند چنین کند، اما با ضربه زدن به متحدان ایران در سوریه، عراق و یمن، عملاً حلقههای محاصره را تنگتر میکند. ایران نیز با پاسخ موشکی به اسرائیل نشان داد که خاک خود را خط قرمزی میداند که حتی ابرقدرتها نمیتوانند از آن عبور کنند، مگر به بهای جنگی تمامعیار. اما سوال این است: چه کسی از این بازی سود میبرد؟ قطعاً نه مردم عادی که قربانی مستقیم تحریمها، حملات هوایی و عدم قطعیت مزمن هستند. سود اصلی به صنایع تسلیحاتی، لابیهای امنیتی، و دولتهایی میرسد که با ادامهی وضعیت «نه جنگ، نه صلح»، میتوانند بودجههای نظامی خود را سالانه افزایش دهند و افکار عمومی را در فضایی از تهدید دائمی نگه دارند.
پس باید پذیرفت که بازگشت به دوران رقابتهای استعماری، ادعایی اغراقآمیز نیست، بلکه تشخیصی دقیق از واقعیت کنونی است. تفاوت عمده با قرن نوزدهم در این است که استعمار نوین دیگر لزوماً به معنای تصرف زمین نیست، بلکه به معنای تعیین حوزهی نفوذ از طریق ابزارهای مالی، فنآوری، اطلاعاتی و نظامی است. در این میان، کسانی که بیشترین آسیب را میبینند، کشورهایی هستند که در همسایگی این تقابلها قرار دارند: لبنان، سوریه، عراق، یمن، و حتی کشورهای حاشیهی خلیج فارس که ناچار به پیوستن به یکی از ائتلافها هستند. توافقهای بینالمللی در این فضا حکم دیوارهای کوتاهی را دارند که سیلآسا از پشت و روی آنها نادیده گرفته میشوند. و تا زمانی که ارادهی سیاسی واقعی برای بازتعریف نظم جهانی و ایجاد سازوکارهای ضمانت اجرایی قوی وجود نداشته باشد، توافقها همچنان نوشتههایی بر روی شنهای روان صحرای سینا خواهند ماند؛ با اولین وزش توفان ژئوپولیتیک، محو خواهند شد و جز خاطرهای تلخ از دیپلماسی شکستخورده، چیزی از خود به جای نمیگذارند.
برای خاورمیانه، این درس تلخ اما شفاف است: عمر توافقهای بینالمللی در بهترین حالت، به اندازهی نفسهای یک تاکتیک کوتاهمدت است، نه استراتژی پایدار. و هنگامی که دو طرف مناقشه مستقیم وارد یک تقابل نظامی آشکار شوند، دیگر هیچ سند امضا شدهای بر کاغذ آمبره، توانایی بازگرداندن آرامش را نخواهد داشت. آنچه باقی میماند، محاسبهی سرد هزینه فایده، بازدارندگی از طریق قدرت تخریب، و شاید، شاید روزی -پس از فرسایشی عمیق- بازگشت دوباره به میز مذاکرهای که دیگر هیچکس حاضربه تضمین آن نیست. این همان معمای بیاعتباری توافقهای بینالمللی در عصر کنونی است: هرچه بیشتر نیازمند آنها هستیم، کمتر به آنها احترام میگذاریم. و هرچه کمتر احترام بگذاریم، فاصلهی ما تا جنگ تمامعیار کوتاهتر میشود.
برچسب ها : جنگ آمریکا و اسرائیل اقتصادسرآمد ایران
اخبار روز
-
«نظم شکسته» جهانی در انتظار
-
بیمه خطرات جنگ و افزایش سرسام آور حق بیمه کشتیها
-
عفیفیپور سرپرست معاونت امور دریایی شد
-
۳۷ سال بلوغ، ۳۷ سال آبادانی
-
بخشی از بار بنادر شمالی به راهآهن رشت منتقل میشود
-
دیدار و گفتوگوی رئیس سازمان شیلات ایران با مدیرانکل شیلات استانهای ساحلی و تابعه
-
بررسی کارنامه ۱۴۰۴ و نقشه راه تولید در سال ۱۴۰۵
-
از سرگیری فعالیت قطارهای گردشگری
-
جنگ به بناها زخم زد اما پیوند ملت با ایران را عمیقتر کرد
-
اتصال عملیاتی بنادر انزلی و کاسپین به شبکه ریلی کشور با استقرار گمرک اختصاصی
-
نگاهی متفاوت به تاریخ شفاهی در ارتش
-
ابرپروژه راهآهن چابهار - زاهدان در آخرین ایستگاه
-
نقش رسانهها در روایت عمومی تأمین انرژی و پایداری در بحران
-
رشد ورود نقدینگی و شاخص بورس احیای بازارسرمایه است؟
-
«قاعده بازی» یا همه یا هیچکس
-
پایان اعتبار توافقها
-
لزوم توسعه هوشمندانه بنادر ایران
-
افول گردشگری، انسداد تجارت و بحران در شریانهای حیاتی اقتصاد
-
مرمت ۱۴۹ بنای آسیبدیده جنگ با اولویت ملی آغاز میشود
-
مکانیابی مراکز لجستیک مرزی بازرگان، جلفا و پارک لجستیک مبارکه تصویب شد
