«جنگ روانی یا جنگ معیشت» خط قرمز جامعه کجاست؟
گروه راهبردی - مرتضی فاخری - هر جامعهای در مواجهه با تهدیدات فراملی، نه با انبوهی از سازههای دفاعی که با شبکهای از کنشهای ذهنی و واکنشهای عاطفی به مقاومت برمیخیزد؛ آنچه در میدان نبرد نامرئی جنگهای امروز، سرنوشت یک ملت را رقم میزند، نه صرفاً توان موشکی یا عمق راهبردی، که «آستانهی تحمل جمعی» بهمثابهی شاخصی سیال و چندلایه است. این آستانه تحمل در کشور ما، مرز باریک میان فروپاشی روانی و انسجام اجتماعی را ترسیم کرده است و در دو تجربهی تلخ و نزدیک به هم، یعنی جنگ دوازدهروزه و چهلروزهی اخیر با محوریت آمریکا و اسرائیل، خود را در اشکالی متفاوت به نمایش گذاشته است. در سناریوی نخست، سرعت خیرهکنندهی تحولات و حجم آتشبار رسانهای، تابآوری جامعه را با آزمونی بیسابقه روبهرو ساخت؛ جایی که هر ساعت، معادلات پیشین را درهم میریخت و مردم را در تنگنای «کنش یا انفعال» قرار میداد. اما در بازهی چهلروزه، الگوی جنگ بهسوی فرسایش حرکت نموده و آستانهی تحمل، دیگر نه با شوکهای لحظهای، که با دلهرهی تدریجی معیشت، ناامنی مزمن و گسست از آیندهی روشن، مورد سنجش قرار گرفته است. در چنین بستری، نقش حکومت از نظارهگری صرف فراتر میرود و به معماری اعتماد، شفافیت در اطلاعرسانی و تقسیم عادلانهی هزینههای جنگ بدل میشود؛ چراکه همراهی مردم با حاکمیت، نه از مسیر شعار، که از مجرای ادراک همزمانیِ رنجها و امیدها شکل میگیرد. پرسش اساسی آنجاست که در کدام سوی این دو جنگ، پیوند میان ارادهی جمعی و تدبیر حکومتی استحکام بیشتری می یابد و چگونه میتوان از این واپسنگری تاریخی، مدلی برای مدیریت بحرانهای آینده استخراج نمود؟ این مقاله، با واکاوی نشانگان رفتاری جامعه و عملکرد نهادهای مسؤول، در پی یافتن پاسخی برای این دغدغهی راهبردی است.
جنگ تمامعیار یا جنگ فرسایشی؟ (واکاوی «۱۲ روز» و «۴۰ روز»)
تمایز بنیادین میان دو گونهی جنگ تمامعیار و جنگ فرسایشی، نه در حجم آتش یا شمار تلفات، که در منطق زمانی و ساختار ادراکی آن نهفته است؛ جنگی که در دوازده روز به اوج خود رسید و فروکش کرد، با جنگی که چهل روز نفس جامعه را در کشاکش تدریجی تهدیدها به شماره انداخت، از حیث تأثیر بر روان جمعی، تفاوتی ماهوی دارد. در سناریوی دوازدهروزه، مخاطب جنگ، ناگهان با چنان تراکمی از رویدادها مواجه شد که ذهن، فرصت پردازش مرحلهبهمرحله را از دست داد؛ هشدارهای پیاپی، تصاویر لحظهای، پیشبینیهای غیرقطعی و تغییرات سریع در خطهای قرمز، همگی چنان بههمفشرده شده بودند که آستانهی تحمل، نه در اثر فرسودگی، که در نتیجهی انفجار اطلاعاتی و اضطراب بیوقفه ترک خورده بود. در این الگو، مردم بیش از آنکه دشمن بیرونی را احساس کنند، با هراس از ناشناختهها و گسست پیوند میان علت و معلول دستوپنجه نرم می کردند؛ جنگی که تمامعیار خوانده شد، درواقع تمامعیار از منظر وسعت اثرگذاری روانی است، نه لزوماً از حیث گسترهی جغرافیایی یا نظامی. اما در سوی دیگر، جنگ چهلروزه، روایتی دیگر از تابآوری را به صحنه آورد؛ اینجا سرعت، جای خود را به تداوم داد و شوک نخستین، به کسالت مزمن بدل شد. در چنین بستر زمانی، آنچه تاروپود تحمل جمعی را سست میکند، تکحادثهای هولناک نیست، بلکه انباشت بیصدا و خزندهی ناامنیهای کوچک است: اختلال تدریجی در معیشت، تعطیلی مکرر کسبوکارها، ابهام در افق بازگشت به زندگی عادی و تحلیل رفتن سرمایهی روانی خانوادهها. این الگو از جنگ، آزمون دشوارتری برای همراهی حکومت و مردم فراهم میآورد؛ چراکه در بلندمدت، دیگر نمیتوان با وعدههای شتابزده یا نمایش اقتدار مقطعی، شکاف اعتماد را پر کرد و جامعه، با نگاه دقیقتر و پرسشگرانهتر، کارآمدی نظام تصمیمگیری را زیر ذرهبین میبرد. تفاوت راهبردی این دو سناریو، در نسبت آنها با مفهوم زمان خلاصه میشود: جنگ دوازدهروزه، از سنخ آسیب شوکوار بود که واکنشهای عاطفی و آنی را برانگیخت، درحالیکه جنگ چهلروزه، از جنس آسیب ساختاری بهشمار میآید که ریشههای باورها، انتظارات و مناسبات اجتماعی را نشانه گرفته است. از منظر راهبردهای دفاعی، هر یک از این دو الگو، تقاضایی متفاوت از حاکمیت دارند: در وضعیت نخست، سرعت اطلاعرسانی و قدرت مدیریت بحران آنی، ارکان اصلی همراهیسازی با مردم بهحساب میآیند، اما در وضعیت دوم، شفافیت روایی، توزیع عادلانهی هزینهها و خلق چشماندازی ملموس برای آینده، تعیینکنندهترین عامل در حفظ انسجام ملی خواهد بود. بنابراین، واکاوی این دو تجربه، نه صرفاً یک تمرین تاریخی، که ضرورتی پیشگیرانه برای ترسیم نقشهی تابآوری جامعه در مواجهه با هرگونه تهدید زمانمند آینده است.
از انفعال تا همراهی؛ نقش حکومت در مدیریت بحران جمعی
در دل بحران های امنیتی پیچیده ای چون دو جنگ اخیر، آنچه سرنوشت نهایی مقاومت جمعی را رقم می زند، نه صرفاً توان موشکی یا عمق راهبردی جغرافیا، که کیفیت تعامل نهادهای حاکمیتی با بافت زنده ی اجتماعی جامعه است؛ حکومتی که در اوج التهاب، از موضع انفعالی نظاره گر صرف خارج نشود و با گام هایی هوشمندانه، خود را در کنار دغدغه های روزمره ی مردم تعریف کند، می تواند آستانه ی تحمل را به نیرویی پایدار برای عبور از دوران سخت بدل سازد. در جنگ دوازده روزه، حکومت با چالشی دوگانه مواجه بود: از سویی، فشار زمان، هرگونه تصمیم گیری تدریجی را ناممکن می ساخت و از سوی دیگر، خلأ اطلاعاتی شفاف، بستر را برای رشد شایعه ها و تفسیرهای هراس افکن فراهم می آورد. در چنین فضایی، هرگونه عقب نشینی حکومت از ایفای نقش فعال در اطلاع رسانی به هنگام، نه به عنوان تدبیر، که به مثابه ی انفعال راهبردی تعبیر می شد و هزینه ی آن، نه در میدان نبرد، که در ذهن جمعی جامعه پرداخت می گردید؛ مردمی که خود را در گردابی از ابهام رها می دیدند، به سرعت از همبستگی آغازین فاصله می گرفتند و هرگونه وعده ی رسمی را با دیده ی تردید می نگریستند. اما در سوی دیگر، جنگ چهل روزه، الگویی دیگر از مدیریت بحران را به نمایش گذاشت؛ جایی که طولانی شدن زمان، به حکومت فرصت بازاندیشی در روش های ارتباطی و معیشتی داد و نهادهای حاکمیتی، ناگزیر از عبور از شعارزدگی صرف و ورود به عرصه ی اقدامات عینی و ملموس شدند. در این بازه، همراهی با مردم، دیگر در بیانیه های پرشور یا وعده های کلی خلاصه نمی شود، بلکه در گشودن روزنه هایی برای مشارکت مدنی، پشتیبانی هدفمند از کسب و کارهای آسیب دیده و ایجاد کانال های دو سویه ی ارتباطی معنا می یابد. تأثیر این دو رویکرد بر اعتماد عمومی، تفاوتی قابل تأمل داشته است: در سناریوی نخست، رویکرد حکومت، هرچند از سرِ تدبیر بود، اما کاستیهایی در هماهنگی و شفافیت داشت که به فاصلهای میان حاکمیت و مردم انجامید و ترمیم آن، نیازمند بازهی زمانی نسبتاً طولانیتری خواهد بود. در سناریوی دوم، اما حرکت تدریجی از انفعال به همراهی فعال، هرچند با کندی و نقصهایی همراه بود، زمینه را برای ترسیم تصویری از نظامی مسؤول و پاسخگو فراهم آورد که در بحران، از مردم فاصله نمیگیرد و هزینههای روانی و معیشتی را با آنها تقسیم مینماید. درس راهبردی این دو تجربه، در این نکته خلاصه میشود که مدیریت بحران جمعی، افزون بر توانایی نظامی و زیرساختهای فیزیکی، به «نحوهی حضور حکومت در کنار مردم» نیز گره خورده است؛ حضوری که اگر با کاستی در همراهی همراه باشد، آستانهی تحمل را شکنندهتر میکند و اگر با همدلی و اقدام عملی توأم گردد، تابآوری ملی را به سرمایهای راهبردی برای آیندهی کشور بدل میسازد.
خط قرمز جامعه؛ کجا تابآوری جمعی ترک میخورد؟
مرزهای پنهان تاب آوری در هر جامعه ای، همچون رگه هایی نامرئی بر پیکره ی حیات جمعی، سرانجام در نقطه ای ترک بر می دارند و آن نقطه، همان خط قرمزی است که عبور از آن، تعادل روانی و اجتماعی را بر هم می زند؛ پرسش اینجاست که در دو تجربه ی جنگی دوازده روزه و چهل روزه، این خطوط قرمز در کدام نقطه ترک خوردند و چه شاخص هایی، نقش هشدار دهنده ی پیش از فروپاشی تحمل همگانی را ایفا کردند؟ در سناریوی نخست، شاخص های روانی، نقشی برجسته تر از سایر مؤلفه ها ایفا نمودند؛ تراکم بی سابقه ی اخبار ضد و نقیض، گسست میان انتظار و واقعیت، و ناتوانی در پیش بینی افق پایان بحران، به سرعت خط قرمز روانی جامعه را نشانه رفت. در این بازه، مردم بیش از آنکه از کمبود کالا یا افزایش قیمت هراس داشته باشند، از نابسامانی معنایی و خلأ روایت موثق دچار فرسودگی شدند؛ به گونه ای که آستانه ی تحمل، پیش از آنکه در میدان معیشت ترک بخورد، در عرصه ی ادراک و اعتماد شکسته شد. اما در جنگ چهل روزه، خط قرمز جامعه، ماهیتی دیگر یافت؛ اینجا شاخص های اقتصادی، آرام اما پیوسته، به مرزهای هشدار نزدیک شدند. کاهش قدرت خرید، تعطیلی کسب و کارهای خرد، افزایش تدریجی بیکاری و نااطمینانی مزمن در برنامه ریزی معیشتی، همگی به مثابه ی عواملی خزنده، تار و پود صبر جمعی را سست کردند؛ خط قرمزی که در جنگ کوتاه، مجال خودنمایی نیافت، در بازه ی چهل روزه به اصلی ترین عامل تهدید کننده ی انسجام ملی بدل شد. در کنار این دو، شاخص های امنیتی نیز هرچند با سرعتی متفاوت، در هر دو سناریو نقش آفرین بودند؛ اما آنچه این دو تجربه را از هم متمایز می سازد، ترتیب تأثیرگذاری این شاخص هاست: در جنگ دوازده روزه، خط قرمز روانی زودتر از خط قرمز اقتصادی به نمایش درآمد، حال آنکه در جنگ چهل روزه، تدریج زمانی، به شاخص های اقتصادی فرصت خودنمایی داد و مرزهای تحمل، نخست در سفره ی مردم و سپس در ذهن آنها ترسیم گردید. از این منظر، خط قرمز جامعه، نه یک نقطه ی ثابت، که سطحی شناور و وابسته به بافت زمانی و ترکیب تهدیدهاست؛ گاهی یک شوک خبری ناگهانی، تاب آوری را از مسیر روانی می شکند و گاهی انباشت دلهره های معیشتی، آن را از مسیر اقتصادی فرو می ریزد. درس نهایی این واکاوی، در ضرورت پایش همزمان هر سه گروه از شاخص ها و طراحی ساز و کارهایی برای پیش بینی نقاط بحرانی پیش از وقوع شکاف، نهفته است؛ چراکه جامعه، خط قرمزهایش را نه در بیانیه ها، که در بستر زیسته ی روزمره ی خود تجربه می کند و هرگونه غفلت از این نشانه های هشدار، هزینه ای گزاف در ترازوی انسجام ملی به همراه خواهد داشت.
توصیه های راهبردی و سیاستگذاری
برآیند واکاوی دو تجربه ی جنگی اخیر، ما را به این قاعده ی راهبردی رهنمون می سازد که مدیریت تاب آوری جمعی، نیازمند گذار از رویکردهای واکنشی به الگوهای پیشگیرانه و نظام مند است. نخستین توصیه، طراحی سامانه ی پایش هشدار سریع برای سه شاخص کلیدی روانی، اقتصادی و امنیتی است؛ سامانه ای که بتواند با رصد مستمر داده های معیشتی، نوسانات خلقی جامعه و تغییرات محسوس در رفتارهای جمعی، نقاط نزدیک به گسیختگی را پیش از وقوع شناسایی کرده و هشدارهای به هنگام را در اختیار نهادهای تصمیم گیر قرار دهد. دومین راهبرد، ایجاد ساز و کارهای مشارکتی برای تقسیم هزینه های روانی و معیشتی بحران هاست؛ این ساز و کار می تواند در قالب صندوق های حمایت از کسب و کارهای خرد، شبکه های همیاری محلی و کانال های رسمی بازخوردگیری از دغدغه های مردم، به کاهش احساس تنهایی و رها شدگی در مواجهه با تهدیدات بینجامد. سومین سیاست، شفاف سازی روایت رسمی و مدیریت اطلاعات در بحران هاست؛ تجربه ی دو جنگ نشان داد که خلأ روایی و چندگانگی روایت ها، زودتر از هر عامل دیگری، خط قرمز روانی جامعه را نشانه می رود؛ از این رو، ایجاد قرارگاه اطلاع رسانی بحران با مسئولیت پذیری مستقیم، انتشار به هنگام داده های قابل راستی آزمایی، و پرهیز از وعده های شتاب زده، از ارکان اصلی حفظ سرمایه ی اعتماد به شمار می رود. چهارمین توصیه، سرمایه گذاری هدفمند بر سواد رسانه ای و تاب آوری روانی جامعه در زمان صلح است؛ چراکه جامعه ای که از پیش، ابزارهای مواجهه با شوک های خبری و مدیریت اضطراب جمعی را آموخته باشد، در هنگام بحران، دیرتر از مسیر تعادل خارج می شود و هزینه ی روانی کمتری متحمل می گردد. در پایان، بازطراحی ساختار حکمرانی بحران به گونه ای که امکان انعطاف پذیری و تغییر مسیر سریع را متناسب با طولانی یا کوتاه شدن زمان تهدید، فراهم آورد، ضرورتی انکارناپذیر است؛ ساختاری که بتواند از یک سو، پاسخگوی شوک های ناگهانی جنگ های کوتاه باشد و از سوی دیگر، برای مدیریت فرسایشی جنگ های بلند مدت، برنامه های پایداری در حوزه های معیشت، امنیت روانی و انسجام اجتماعی تدوین نماید.
جنگ تمامعیار یا جنگ فرسایشی؟ (واکاوی «۱۲ روز» و «۴۰ روز»)
تمایز بنیادین میان دو گونهی جنگ تمامعیار و جنگ فرسایشی، نه در حجم آتش یا شمار تلفات، که در منطق زمانی و ساختار ادراکی آن نهفته است؛ جنگی که در دوازده روز به اوج خود رسید و فروکش کرد، با جنگی که چهل روز نفس جامعه را در کشاکش تدریجی تهدیدها به شماره انداخت، از حیث تأثیر بر روان جمعی، تفاوتی ماهوی دارد. در سناریوی دوازدهروزه، مخاطب جنگ، ناگهان با چنان تراکمی از رویدادها مواجه شد که ذهن، فرصت پردازش مرحلهبهمرحله را از دست داد؛ هشدارهای پیاپی، تصاویر لحظهای، پیشبینیهای غیرقطعی و تغییرات سریع در خطهای قرمز، همگی چنان بههمفشرده شده بودند که آستانهی تحمل، نه در اثر فرسودگی، که در نتیجهی انفجار اطلاعاتی و اضطراب بیوقفه ترک خورده بود. در این الگو، مردم بیش از آنکه دشمن بیرونی را احساس کنند، با هراس از ناشناختهها و گسست پیوند میان علت و معلول دستوپنجه نرم می کردند؛ جنگی که تمامعیار خوانده شد، درواقع تمامعیار از منظر وسعت اثرگذاری روانی است، نه لزوماً از حیث گسترهی جغرافیایی یا نظامی. اما در سوی دیگر، جنگ چهلروزه، روایتی دیگر از تابآوری را به صحنه آورد؛ اینجا سرعت، جای خود را به تداوم داد و شوک نخستین، به کسالت مزمن بدل شد. در چنین بستر زمانی، آنچه تاروپود تحمل جمعی را سست میکند، تکحادثهای هولناک نیست، بلکه انباشت بیصدا و خزندهی ناامنیهای کوچک است: اختلال تدریجی در معیشت، تعطیلی مکرر کسبوکارها، ابهام در افق بازگشت به زندگی عادی و تحلیل رفتن سرمایهی روانی خانوادهها. این الگو از جنگ، آزمون دشوارتری برای همراهی حکومت و مردم فراهم میآورد؛ چراکه در بلندمدت، دیگر نمیتوان با وعدههای شتابزده یا نمایش اقتدار مقطعی، شکاف اعتماد را پر کرد و جامعه، با نگاه دقیقتر و پرسشگرانهتر، کارآمدی نظام تصمیمگیری را زیر ذرهبین میبرد. تفاوت راهبردی این دو سناریو، در نسبت آنها با مفهوم زمان خلاصه میشود: جنگ دوازدهروزه، از سنخ آسیب شوکوار بود که واکنشهای عاطفی و آنی را برانگیخت، درحالیکه جنگ چهلروزه، از جنس آسیب ساختاری بهشمار میآید که ریشههای باورها، انتظارات و مناسبات اجتماعی را نشانه گرفته است. از منظر راهبردهای دفاعی، هر یک از این دو الگو، تقاضایی متفاوت از حاکمیت دارند: در وضعیت نخست، سرعت اطلاعرسانی و قدرت مدیریت بحران آنی، ارکان اصلی همراهیسازی با مردم بهحساب میآیند، اما در وضعیت دوم، شفافیت روایی، توزیع عادلانهی هزینهها و خلق چشماندازی ملموس برای آینده، تعیینکنندهترین عامل در حفظ انسجام ملی خواهد بود. بنابراین، واکاوی این دو تجربه، نه صرفاً یک تمرین تاریخی، که ضرورتی پیشگیرانه برای ترسیم نقشهی تابآوری جامعه در مواجهه با هرگونه تهدید زمانمند آینده است.
از انفعال تا همراهی؛ نقش حکومت در مدیریت بحران جمعی
در دل بحران های امنیتی پیچیده ای چون دو جنگ اخیر، آنچه سرنوشت نهایی مقاومت جمعی را رقم می زند، نه صرفاً توان موشکی یا عمق راهبردی جغرافیا، که کیفیت تعامل نهادهای حاکمیتی با بافت زنده ی اجتماعی جامعه است؛ حکومتی که در اوج التهاب، از موضع انفعالی نظاره گر صرف خارج نشود و با گام هایی هوشمندانه، خود را در کنار دغدغه های روزمره ی مردم تعریف کند، می تواند آستانه ی تحمل را به نیرویی پایدار برای عبور از دوران سخت بدل سازد. در جنگ دوازده روزه، حکومت با چالشی دوگانه مواجه بود: از سویی، فشار زمان، هرگونه تصمیم گیری تدریجی را ناممکن می ساخت و از سوی دیگر، خلأ اطلاعاتی شفاف، بستر را برای رشد شایعه ها و تفسیرهای هراس افکن فراهم می آورد. در چنین فضایی، هرگونه عقب نشینی حکومت از ایفای نقش فعال در اطلاع رسانی به هنگام، نه به عنوان تدبیر، که به مثابه ی انفعال راهبردی تعبیر می شد و هزینه ی آن، نه در میدان نبرد، که در ذهن جمعی جامعه پرداخت می گردید؛ مردمی که خود را در گردابی از ابهام رها می دیدند، به سرعت از همبستگی آغازین فاصله می گرفتند و هرگونه وعده ی رسمی را با دیده ی تردید می نگریستند. اما در سوی دیگر، جنگ چهل روزه، الگویی دیگر از مدیریت بحران را به نمایش گذاشت؛ جایی که طولانی شدن زمان، به حکومت فرصت بازاندیشی در روش های ارتباطی و معیشتی داد و نهادهای حاکمیتی، ناگزیر از عبور از شعارزدگی صرف و ورود به عرصه ی اقدامات عینی و ملموس شدند. در این بازه، همراهی با مردم، دیگر در بیانیه های پرشور یا وعده های کلی خلاصه نمی شود، بلکه در گشودن روزنه هایی برای مشارکت مدنی، پشتیبانی هدفمند از کسب و کارهای آسیب دیده و ایجاد کانال های دو سویه ی ارتباطی معنا می یابد. تأثیر این دو رویکرد بر اعتماد عمومی، تفاوتی قابل تأمل داشته است: در سناریوی نخست، رویکرد حکومت، هرچند از سرِ تدبیر بود، اما کاستیهایی در هماهنگی و شفافیت داشت که به فاصلهای میان حاکمیت و مردم انجامید و ترمیم آن، نیازمند بازهی زمانی نسبتاً طولانیتری خواهد بود. در سناریوی دوم، اما حرکت تدریجی از انفعال به همراهی فعال، هرچند با کندی و نقصهایی همراه بود، زمینه را برای ترسیم تصویری از نظامی مسؤول و پاسخگو فراهم آورد که در بحران، از مردم فاصله نمیگیرد و هزینههای روانی و معیشتی را با آنها تقسیم مینماید. درس راهبردی این دو تجربه، در این نکته خلاصه میشود که مدیریت بحران جمعی، افزون بر توانایی نظامی و زیرساختهای فیزیکی، به «نحوهی حضور حکومت در کنار مردم» نیز گره خورده است؛ حضوری که اگر با کاستی در همراهی همراه باشد، آستانهی تحمل را شکنندهتر میکند و اگر با همدلی و اقدام عملی توأم گردد، تابآوری ملی را به سرمایهای راهبردی برای آیندهی کشور بدل میسازد.
خط قرمز جامعه؛ کجا تابآوری جمعی ترک میخورد؟
مرزهای پنهان تاب آوری در هر جامعه ای، همچون رگه هایی نامرئی بر پیکره ی حیات جمعی، سرانجام در نقطه ای ترک بر می دارند و آن نقطه، همان خط قرمزی است که عبور از آن، تعادل روانی و اجتماعی را بر هم می زند؛ پرسش اینجاست که در دو تجربه ی جنگی دوازده روزه و چهل روزه، این خطوط قرمز در کدام نقطه ترک خوردند و چه شاخص هایی، نقش هشدار دهنده ی پیش از فروپاشی تحمل همگانی را ایفا کردند؟ در سناریوی نخست، شاخص های روانی، نقشی برجسته تر از سایر مؤلفه ها ایفا نمودند؛ تراکم بی سابقه ی اخبار ضد و نقیض، گسست میان انتظار و واقعیت، و ناتوانی در پیش بینی افق پایان بحران، به سرعت خط قرمز روانی جامعه را نشانه رفت. در این بازه، مردم بیش از آنکه از کمبود کالا یا افزایش قیمت هراس داشته باشند، از نابسامانی معنایی و خلأ روایت موثق دچار فرسودگی شدند؛ به گونه ای که آستانه ی تحمل، پیش از آنکه در میدان معیشت ترک بخورد، در عرصه ی ادراک و اعتماد شکسته شد. اما در جنگ چهل روزه، خط قرمز جامعه، ماهیتی دیگر یافت؛ اینجا شاخص های اقتصادی، آرام اما پیوسته، به مرزهای هشدار نزدیک شدند. کاهش قدرت خرید، تعطیلی کسب و کارهای خرد، افزایش تدریجی بیکاری و نااطمینانی مزمن در برنامه ریزی معیشتی، همگی به مثابه ی عواملی خزنده، تار و پود صبر جمعی را سست کردند؛ خط قرمزی که در جنگ کوتاه، مجال خودنمایی نیافت، در بازه ی چهل روزه به اصلی ترین عامل تهدید کننده ی انسجام ملی بدل شد. در کنار این دو، شاخص های امنیتی نیز هرچند با سرعتی متفاوت، در هر دو سناریو نقش آفرین بودند؛ اما آنچه این دو تجربه را از هم متمایز می سازد، ترتیب تأثیرگذاری این شاخص هاست: در جنگ دوازده روزه، خط قرمز روانی زودتر از خط قرمز اقتصادی به نمایش درآمد، حال آنکه در جنگ چهل روزه، تدریج زمانی، به شاخص های اقتصادی فرصت خودنمایی داد و مرزهای تحمل، نخست در سفره ی مردم و سپس در ذهن آنها ترسیم گردید. از این منظر، خط قرمز جامعه، نه یک نقطه ی ثابت، که سطحی شناور و وابسته به بافت زمانی و ترکیب تهدیدهاست؛ گاهی یک شوک خبری ناگهانی، تاب آوری را از مسیر روانی می شکند و گاهی انباشت دلهره های معیشتی، آن را از مسیر اقتصادی فرو می ریزد. درس نهایی این واکاوی، در ضرورت پایش همزمان هر سه گروه از شاخص ها و طراحی ساز و کارهایی برای پیش بینی نقاط بحرانی پیش از وقوع شکاف، نهفته است؛ چراکه جامعه، خط قرمزهایش را نه در بیانیه ها، که در بستر زیسته ی روزمره ی خود تجربه می کند و هرگونه غفلت از این نشانه های هشدار، هزینه ای گزاف در ترازوی انسجام ملی به همراه خواهد داشت.
توصیه های راهبردی و سیاستگذاری
برآیند واکاوی دو تجربه ی جنگی اخیر، ما را به این قاعده ی راهبردی رهنمون می سازد که مدیریت تاب آوری جمعی، نیازمند گذار از رویکردهای واکنشی به الگوهای پیشگیرانه و نظام مند است. نخستین توصیه، طراحی سامانه ی پایش هشدار سریع برای سه شاخص کلیدی روانی، اقتصادی و امنیتی است؛ سامانه ای که بتواند با رصد مستمر داده های معیشتی، نوسانات خلقی جامعه و تغییرات محسوس در رفتارهای جمعی، نقاط نزدیک به گسیختگی را پیش از وقوع شناسایی کرده و هشدارهای به هنگام را در اختیار نهادهای تصمیم گیر قرار دهد. دومین راهبرد، ایجاد ساز و کارهای مشارکتی برای تقسیم هزینه های روانی و معیشتی بحران هاست؛ این ساز و کار می تواند در قالب صندوق های حمایت از کسب و کارهای خرد، شبکه های همیاری محلی و کانال های رسمی بازخوردگیری از دغدغه های مردم، به کاهش احساس تنهایی و رها شدگی در مواجهه با تهدیدات بینجامد. سومین سیاست، شفاف سازی روایت رسمی و مدیریت اطلاعات در بحران هاست؛ تجربه ی دو جنگ نشان داد که خلأ روایی و چندگانگی روایت ها، زودتر از هر عامل دیگری، خط قرمز روانی جامعه را نشانه می رود؛ از این رو، ایجاد قرارگاه اطلاع رسانی بحران با مسئولیت پذیری مستقیم، انتشار به هنگام داده های قابل راستی آزمایی، و پرهیز از وعده های شتاب زده، از ارکان اصلی حفظ سرمایه ی اعتماد به شمار می رود. چهارمین توصیه، سرمایه گذاری هدفمند بر سواد رسانه ای و تاب آوری روانی جامعه در زمان صلح است؛ چراکه جامعه ای که از پیش، ابزارهای مواجهه با شوک های خبری و مدیریت اضطراب جمعی را آموخته باشد، در هنگام بحران، دیرتر از مسیر تعادل خارج می شود و هزینه ی روانی کمتری متحمل می گردد. در پایان، بازطراحی ساختار حکمرانی بحران به گونه ای که امکان انعطاف پذیری و تغییر مسیر سریع را متناسب با طولانی یا کوتاه شدن زمان تهدید، فراهم آورد، ضرورتی انکارناپذیر است؛ ساختاری که بتواند از یک سو، پاسخگوی شوک های ناگهانی جنگ های کوتاه باشد و از سوی دیگر، برای مدیریت فرسایشی جنگ های بلند مدت، برنامه های پایداری در حوزه های معیشت، امنیت روانی و انسجام اجتماعی تدوین نماید.
ارسال دیدگاه
عناوین این صفحه
اخبار روز
-
«احیای کریدور حجاز» طلوع نظم نوین مواصلاتی در غرب آسیا
-
صیادان جاسک در انتظار جبران خسارت لنج های صیادی
-
بررسی گزینههای تأمین گاز ایران از روسیه تا ترکمنستان و آذربایجان
-
سلسله حملات ایران علیه پایگاههای آمریکایی در سواحل خلیج فارس
-
« جنوبِ هزار تکه» از مَکُران تا اروند
-
«جنگ روانی یا جنگ معیشت» خط قرمز جامعه کجاست؟
-
تالاب "حله" در ساحل خیلج فارس احیا شد
-
توضیحات سایپا درباره پیشفروشهای جدید و روند ایفای تعهدات
-
صورتجلسه عملیاتی راهگذر سهجانبه ایران، افغانستان و تاجیکستان امضا شد
-
لایحه اصلاح قانون مالیاتهای مستقیم، عدالت مالیاتی را محقق میکند
-
تاکید بر تقویت حمایت از فعالان گردشگری و صنایعدستی در نشست مشترک وزیر میراثفرهنگی و مدیرعامل سازمان تامین اجتماعی
-
تخلیه و ترخیص فوری 53 دستگاه خودرو برای صیانت از حقوق مالکان
-
اتمام ذخیره سازی در مزارع پرورش میگوی گلستان
-
مشارکت ۵.۵ میلیون کاربر در جام «همراه من»
-
چرخش هوشمندانه در مدیریت منابع؛ از بازیافت آب مترو تا سبز شدن بوستانها
-
برنامهریزی پروازهای زیارتی "هما" در ایام اربعین و ماه صفر
-
تشکیل ستاد اربعین ۱۴۰۵ و آمادگی کامل شبکه ریلی برای خدمترسانی به زائران امام حسین(ع)
-
آموزش تخصصی باید به توانمندسازی عملیاتی شعب بانک سرمایه منجر شود
-
خدمات ویژه بانک سرمایه برای پذیرندگان پایانههای فروش با طرح «سرمایه پایدار»
-
امکان بستن آنلاین سپردههای بانک سپه از طریق همراه بانک و اینترنت



