«سرآمد» تحلیل میدهد؛
«ایران» تداوم یک تمدن در برابر طوفانهای استعمار
گروه تحلیل - امید ایرانی - در میان نقشه پر تلاطم جغرافیای سیاسی جهان، که بسیاری از مرزهای آن با خط کشیهای استعماری و بر اساس منافع قدرتهای بزرگ ترسیم شده است، ایران چونان تکه سنگی استوار در میان سیلاب تاریخ میماند؛ کشوری که نه در دوره یورشهای زمینی امپراتوریهای کهن و نه در عصر چپاولهای دریایی استعمار نوین، هرگز رنگ کلونی به خود نگرفت. این امر نه از سر تصادف یا خوش اقبالی صرف، که حاصل هم کنشی پیچیده از «عاملیت درونی» و «محدودیتهای بیرونی» بوده است؛ معادلهای که در آن، عنصری به نام «اراده ملی» با بسترهای جغرافیایی و ساختارهای ژئوپلیتیک در آمیخته و دیواری نفوذ ناپذیر در برابر جاه طلبیهای فرامنطقهای پدید آورده است. پرسش از چرایی استعمار ناپذیری ایران، پرسشی است که پاسخ آن را نه در تک عاملهای اقتصادی یا نظامی، بلکه در لایههای عمیقتری از هویت، تاریخ و نظم دانش بنیان حاکم بر این سرزمین باید جستجو کرد؛ پاسخی که امروز، در آستانه خرداد ماه و در سالگرد رخدادهای سرنوشت سازی چون جنگ تحمیلی، بیش از هر زمان دیگر نیازمند باز خوانی نقادانه و نگاهی از منظر دیپلماسی نخبگانی است.
برای درک راز این ماندگاری، نخستین گام، عبور از نگاه سطحی به ژئوپولیتیک صرف و ورود به قلمروی «تمدنسازی» است. ایران، بر خلاف بسیاری از سرزمینهای شرقی که در مواجهه با موج مهاجمان، یا ساختار پیشین خود را یکسره واژگون دیدند یا در هضم فرهنگ مهاجم درمانده ماندند، همواره نیروی جذب و بازآفرینی را درونی سازی کرده است. این ویژگی منحصربهفرد، مدیون وجود گوهرهای نمادینی چون زبان فارسی است؛ زبانی که با شاهکارهای ادبی فردوسی، سعدی و حافظ، نه تنها وسیلهای برای ارتباط، که ظرفی برای حمل معناهای استقلال خواهانه و کرامت آمیز گردید. شاهنامه، این حماسه ملی، در واقع منشور هویتی ایران پس از اسلام است که با تکیه بر خاطره جمعی پادشاهان اسطورهای و پهلوانان بی همتا، مرزهای معنایی «ایران بودن» را چنان استوار ساخت که هیچ تازیانه بیگانه نتوانست آن را از اذهان بزداید. از سوی دیگر، پیوند استراتژیک میان «ایرانیت» و «تشیع» در سدههای بعد، دومین رکن این استواره را شکل داد؛ به گونهای که مذهب تشیع، با تأکید بر مفاهیمی چون عدالت خواهی، مقاومت در برابر ظلم و انتظار منجی، به نیروی محرکهای بدل شد که استقلال خواهی را از سطح یک راهبرد موقتی سیاسی به مرتبه یک اصل اخلاقی فرازمانی ارتقا بخشید. این پیوند، به ویژه در دوران صفویه و سپس در عصر قاجار که امواج استعمار از شمال و جنوب به سواحل ایران کوبیده میشد، به مثابه سپری فرهنگی عمل کرد که ماموران سیاسی و اقتصادی دولتهای بیگانه را در برابر جامعهای مقاوم و منسجم قرار میداد.
با این حال، فرو کاستن علت استعمار ناپذیری ایران تنها به عناصر فرهنگی و هویتی، تحلیل را ناقص میگذارد. بعد دوم این معادله، «محدودیتهای بیرونی» است که به همان اندازه در جلوگیری از استقرار نظام کلونیال موثر بوده است. موقعیت خاص ژئوپولیتیک ایران، به عنوان پل ارتباطی شرق و غرب و همچنین حلقه اتصال آبهای گرم جنوب به مناطق داخلی اوراسیا، باعث شد که این سرزمین نه به عنوان هدفی منفرد، بلکه به مثابه صحنهای برای رقابت قدرتهای بزرگ تعریف شود. در قرن نوزدهم و بیستم، هم جواری با دو امپراتوری تزاری روسیه و بریتانیای صاحب تاج و تخت هند، ایران را به منطقهای راهبردی برای بازی «بازی بزرگ» مبدل ساخت. این رقابت، هر چند فشارهای گزافی بر پیکره اقتصادی و سیاسی ایران وارد آورد و موجب انعقاد قراردادهای تحمیلی و واگذاری امتیازات کلانی چون تنباکو و نفت گردید، اما در عین حال، ایجاد یک کلونی کامل و یکپارچه را برای هیچ یک از طرفین ممکن نساخت؛ زیرا هر یک از دو قدرت، هر گونه سلطه انحصاری دیگری را خطری برای بقای منافع خود تلقی میکرد و با تمام توان در برابر آن میایستاد. این «موازنه ترس» که بعدها در نظریههای ژئوپلیتیک به عنوان عامل بازدارنده شناخته شد، عملاً ایران را به منطقه حائل و حوزه نفوذی دوگانه تبدیل کرد که اگر چه مضر و تحقیر آمیز بود، اما استمرار شکل دولت - ملت و استقلال صوری آن را حفظ نمود. حتی پس از فروپاشی نظم کهن و ظهور آمریکا به عنوان قدرت جدید فرااطلسی در خاورمیانه، همین منطق توازن، هر چند با بازیگرانی نوین، تکرار شد و ایران را از سرنوشت کشورهایی چون مصر یا هند که زیر چرخهای استعمار مستقیم در هم کوبیده شدند، مصون نگه داشت.
اما سومین و شاید پنهانترین لایه از پاسخ به پرسش اصلی این نوشتار، به «دیپلماسی نخبگانی» باز میگردد؛ عاملی که در کانون هم کنش عناصر درونی و بیرونی قرار گرفته و به ویژه در تجربه تاریخی جنگ تحمیلی (هشت سال دفاع مقدس) به اوج تجلی خود رسید. مقصود از دیپلماسی نخبگانی، نه صرفاً مذاکرات رسمی دیپلماتها در سفارتخانهها، بلکه شبکه پیچیدهای از تعاملات روشنفکران، روحانیون، فرماندهان نظامی، کارشناسان اقتصادی و حتی شاعران و هنرمندان با جریانهای قدرت در عرصه بینالملل است. در بحبوحه جنگ تحمیلی ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷، که از یک سو با حمایت همهجانبه ابرقدرتها از صدام و از سوی دیگر با انزوای نسبی ایران در نظام بینالملل همراه بود، این نخبگان بودند که با درک عمیق از محدودیتهای ساختاری و همچنین ظرفیتهای بومی، راهبرد «نه شرقی، نه غربی» را به عنوان یک نظریه بالغ استقلالگرایانه عملیاتی ساختند. این گروه، با تکیه بر میراث تاریخی نفی سلطه، آموخته بودند که در شرایطی که امکان رویارویی مستقیم با کل نظم سلطه وجود ندارد، باید با هوشمندی، از شکافهای موجود در بلوکهای قدرت بهره برداری کرد و زمینه شکل گیری یک «جبهه مقاومت چندلایه» را فراهم آورد.
نقش نخبگان در این دوره، فراتر از تصمیم گیریهای کلان جنگی بود؛ آنها به بازتعریف مفاهیمی چون «امنیت»، «ملیت» و «توسعه» در چارچوبی کاملاً بومی دست زدند و نشان دادند که استقلال، بدون پشتوانه دانش فنی، توان تولید داخلی و شبکه گستردهای از روابط غیر رسمی فرامرزی، معنایی تو خالی خواهد داشت. به عنوان مثال، در سالهای سخت تحریمهای تسلیحاتی، این گروههای نخبگانی غیر دولتی بودند که با تکیه بر دیاسپورای علمی و مهندسی معکوس فناوریهای نظامی، مرزهای سلطه فناورانه را جابهجا کردند و عملاً نشان دادند که اراده درونی، وقتی با دانش و شبکه همراه شود، میتواند محدودیتهای بیرونی را نه به عنوان مانعی انفعالی، بلکه به عنوان فرصتی برای خلاقیت و نوآوری تفسیر نماید. این همان نقطه پیوند «عاملیت درونی» با «محدودیتهای بیرونی» است که در قالب «دیپلماسی نخبگانی» خود را نمایان میسازد؛ دیپلماسیای که نه در متن قطعنامهها و بیانیهها، که در متن کارگاههای پنهان علمی، نشستهای غیر رسمی روشنفکران با دیپلماتهای کشورهای غیر متعهد، و حتی در اشعار انتقادی شاعرانی که مرزهای زبان را به سنگری برای دفاع از هویت بدل کردند، جاری بوده است.
در این میان، نباید از نقش تعیینکننده «گرهگاه تمدنی ایرانیت و تشیع» در تقویت این دیپلماسی نخبگانی غافل شد. این گرهگاه، به مثابه یک کلان روایت، به نخبگان اجازه میداد تا در هنگامه بحران، نه به عنوان نمایندگان گروهها یا احزاب متناقض، که به عنوان امینانی برای یک پروژه تمدنی فراتاریخی سخن بگویند و اقدام کنند. بدین سان، استقلال خواهی از یک شعار روزمره و آکنده از شور زودگذر، به یک «اصل اخلاقی» و «تکلیفی جمعی» بدل شد که حتی در سختترین لحظات ناامیدی، چون محاصره آبادان یا سقوط خرمشهر، چراغ امید را در دل جامعهای که به حق احساس تنهایی تاریخی میکرد، زنده نگه داشت. این جریان فکری، به وضوح نشان داد که استعمار ناپذیری، محصول یک نبرد صرفاً نظامی یا اقتصادی نیست، بلکه زاده توانایی یک جامعه در بازتولید پیوسته «معنای استقلال» در بسترهای جدید تاریخی است؛ کاری که بدون حضور نخبگانی متعهد و خرد جمعی پویا، ممکن نمیگردد.
با نگاهی به افق امروز، همچنان میتوان پژواک این دیپلماسی نخبگانی را در رویارویی ایران با اشکال نوین استعمار مشاهده کرد. اگر چه دوران کلونیهای کلاسیک با مرزهای مشخص به سر آمده، اما ساختارهای نئواستعماری، با ابزارهایی چون تحریمهای هوشمند، جنگ شناختی، و وابستگی فناورانه، سعی در بازتولید نظام سلطه به شکلی نامرئی دارند. در چنین فضایی، مرور تجربه تاریخی نشان میدهد که رمز بقا، نه در انزوای طلبانه، بلکه در بازتعریف استقلال بر مبنای «عاملیت هوشمندانه» و «دیپلماسی مبتنی بر نخبگان چندرشتهای» نهفته است. نخبگانی که بتوانند در هم زمانی «حافظه تاریخی» و «آینده پژوهی استراتژیک»، نه تنها از تکرار اشتباهات گذشته بپرهیزند، بلکه با ترسیم یک ابر پروژه تمدنی، بار دیگر نشان دهند که این سرزمین، چه در زمان یورش شتر سواران چنگیز و چه در عصر قراردادهای استعماری و چه در دوره تحریمهای فلج کننده، همیشه ظرفیت بازآفرینی خویش را داشته و خواهد داشت. بدین ترتیب، پرسش از چرایی استعمار ناپذیری ایران، در نهایت، به پرسشی از ظرفیت تمدنی یک ملت برای «نه» گفتن به هر گونه تحقیر و «آری» گفتن به خویشتن خویش باز میگردد؛ پاسخی که گوشهای از آن در شاهنامه فردوسی نجوا شده، بخشی دیگر در عاشورای حسینی تبلور یافته و جلوه نوینش را در ایستادگی هشت ساله مردم این سرزمین در برابر تجاوز همهجانبه به نمایش گذاشته است.
این روایت، روایت تداوم است؛ تداومی که نه از انفعال، که از کنش مستمر نسلها در حفاظت از گوهر هویت و بهرهگیری هوشمندانه از تنگناهای بیرونی زاده شده است. و امروز، در عصر به هم ریختگی نظم کهن جهانی و طلوع نظامهای چند قطبی، این میراث گرانبهای استعمار ناپذیری، میتواند به عنوان یک الگوی نظری و عملی برای دیگر ملل در حال توسعه نیز مورد تأمل قرار گیرد؛ الگویی که در مرکز آن، نه صرفاً نیروی نظامی یا ثروت طبیعی، بلکه اراده جمعی یک جامعه برای زیستن بر اساس خویشتن خویش، و شبکه نخبگانی متعهدی که این اراده را به زبان دیپلماسی، فناوری، هنر و اقتصاد ترجمه میکنند، جای دارد. در این راستا، خرداد ماه، به عنوان نماد پیروزی مقاومت در برابر اشغال نظامی و نیز نقطه عطفی در احیای غرور ملی، یادآور این حقیقت بنیادین است که ایران، هرگز مستعمره نشده و نخواهد شد؛ زیرا مستعمره، جایی است که روح آن توسط دیگری تسخیر شده باشد، و این سرزمین، از دیرباز تا کنون، مراقب جان خویش بوده است.
برای درک راز این ماندگاری، نخستین گام، عبور از نگاه سطحی به ژئوپولیتیک صرف و ورود به قلمروی «تمدنسازی» است. ایران، بر خلاف بسیاری از سرزمینهای شرقی که در مواجهه با موج مهاجمان، یا ساختار پیشین خود را یکسره واژگون دیدند یا در هضم فرهنگ مهاجم درمانده ماندند، همواره نیروی جذب و بازآفرینی را درونی سازی کرده است. این ویژگی منحصربهفرد، مدیون وجود گوهرهای نمادینی چون زبان فارسی است؛ زبانی که با شاهکارهای ادبی فردوسی، سعدی و حافظ، نه تنها وسیلهای برای ارتباط، که ظرفی برای حمل معناهای استقلال خواهانه و کرامت آمیز گردید. شاهنامه، این حماسه ملی، در واقع منشور هویتی ایران پس از اسلام است که با تکیه بر خاطره جمعی پادشاهان اسطورهای و پهلوانان بی همتا، مرزهای معنایی «ایران بودن» را چنان استوار ساخت که هیچ تازیانه بیگانه نتوانست آن را از اذهان بزداید. از سوی دیگر، پیوند استراتژیک میان «ایرانیت» و «تشیع» در سدههای بعد، دومین رکن این استواره را شکل داد؛ به گونهای که مذهب تشیع، با تأکید بر مفاهیمی چون عدالت خواهی، مقاومت در برابر ظلم و انتظار منجی، به نیروی محرکهای بدل شد که استقلال خواهی را از سطح یک راهبرد موقتی سیاسی به مرتبه یک اصل اخلاقی فرازمانی ارتقا بخشید. این پیوند، به ویژه در دوران صفویه و سپس در عصر قاجار که امواج استعمار از شمال و جنوب به سواحل ایران کوبیده میشد، به مثابه سپری فرهنگی عمل کرد که ماموران سیاسی و اقتصادی دولتهای بیگانه را در برابر جامعهای مقاوم و منسجم قرار میداد.
با این حال، فرو کاستن علت استعمار ناپذیری ایران تنها به عناصر فرهنگی و هویتی، تحلیل را ناقص میگذارد. بعد دوم این معادله، «محدودیتهای بیرونی» است که به همان اندازه در جلوگیری از استقرار نظام کلونیال موثر بوده است. موقعیت خاص ژئوپولیتیک ایران، به عنوان پل ارتباطی شرق و غرب و همچنین حلقه اتصال آبهای گرم جنوب به مناطق داخلی اوراسیا، باعث شد که این سرزمین نه به عنوان هدفی منفرد، بلکه به مثابه صحنهای برای رقابت قدرتهای بزرگ تعریف شود. در قرن نوزدهم و بیستم، هم جواری با دو امپراتوری تزاری روسیه و بریتانیای صاحب تاج و تخت هند، ایران را به منطقهای راهبردی برای بازی «بازی بزرگ» مبدل ساخت. این رقابت، هر چند فشارهای گزافی بر پیکره اقتصادی و سیاسی ایران وارد آورد و موجب انعقاد قراردادهای تحمیلی و واگذاری امتیازات کلانی چون تنباکو و نفت گردید، اما در عین حال، ایجاد یک کلونی کامل و یکپارچه را برای هیچ یک از طرفین ممکن نساخت؛ زیرا هر یک از دو قدرت، هر گونه سلطه انحصاری دیگری را خطری برای بقای منافع خود تلقی میکرد و با تمام توان در برابر آن میایستاد. این «موازنه ترس» که بعدها در نظریههای ژئوپلیتیک به عنوان عامل بازدارنده شناخته شد، عملاً ایران را به منطقه حائل و حوزه نفوذی دوگانه تبدیل کرد که اگر چه مضر و تحقیر آمیز بود، اما استمرار شکل دولت - ملت و استقلال صوری آن را حفظ نمود. حتی پس از فروپاشی نظم کهن و ظهور آمریکا به عنوان قدرت جدید فرااطلسی در خاورمیانه، همین منطق توازن، هر چند با بازیگرانی نوین، تکرار شد و ایران را از سرنوشت کشورهایی چون مصر یا هند که زیر چرخهای استعمار مستقیم در هم کوبیده شدند، مصون نگه داشت.
اما سومین و شاید پنهانترین لایه از پاسخ به پرسش اصلی این نوشتار، به «دیپلماسی نخبگانی» باز میگردد؛ عاملی که در کانون هم کنش عناصر درونی و بیرونی قرار گرفته و به ویژه در تجربه تاریخی جنگ تحمیلی (هشت سال دفاع مقدس) به اوج تجلی خود رسید. مقصود از دیپلماسی نخبگانی، نه صرفاً مذاکرات رسمی دیپلماتها در سفارتخانهها، بلکه شبکه پیچیدهای از تعاملات روشنفکران، روحانیون، فرماندهان نظامی، کارشناسان اقتصادی و حتی شاعران و هنرمندان با جریانهای قدرت در عرصه بینالملل است. در بحبوحه جنگ تحمیلی ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷، که از یک سو با حمایت همهجانبه ابرقدرتها از صدام و از سوی دیگر با انزوای نسبی ایران در نظام بینالملل همراه بود، این نخبگان بودند که با درک عمیق از محدودیتهای ساختاری و همچنین ظرفیتهای بومی، راهبرد «نه شرقی، نه غربی» را به عنوان یک نظریه بالغ استقلالگرایانه عملیاتی ساختند. این گروه، با تکیه بر میراث تاریخی نفی سلطه، آموخته بودند که در شرایطی که امکان رویارویی مستقیم با کل نظم سلطه وجود ندارد، باید با هوشمندی، از شکافهای موجود در بلوکهای قدرت بهره برداری کرد و زمینه شکل گیری یک «جبهه مقاومت چندلایه» را فراهم آورد.
نقش نخبگان در این دوره، فراتر از تصمیم گیریهای کلان جنگی بود؛ آنها به بازتعریف مفاهیمی چون «امنیت»، «ملیت» و «توسعه» در چارچوبی کاملاً بومی دست زدند و نشان دادند که استقلال، بدون پشتوانه دانش فنی، توان تولید داخلی و شبکه گستردهای از روابط غیر رسمی فرامرزی، معنایی تو خالی خواهد داشت. به عنوان مثال، در سالهای سخت تحریمهای تسلیحاتی، این گروههای نخبگانی غیر دولتی بودند که با تکیه بر دیاسپورای علمی و مهندسی معکوس فناوریهای نظامی، مرزهای سلطه فناورانه را جابهجا کردند و عملاً نشان دادند که اراده درونی، وقتی با دانش و شبکه همراه شود، میتواند محدودیتهای بیرونی را نه به عنوان مانعی انفعالی، بلکه به عنوان فرصتی برای خلاقیت و نوآوری تفسیر نماید. این همان نقطه پیوند «عاملیت درونی» با «محدودیتهای بیرونی» است که در قالب «دیپلماسی نخبگانی» خود را نمایان میسازد؛ دیپلماسیای که نه در متن قطعنامهها و بیانیهها، که در متن کارگاههای پنهان علمی، نشستهای غیر رسمی روشنفکران با دیپلماتهای کشورهای غیر متعهد، و حتی در اشعار انتقادی شاعرانی که مرزهای زبان را به سنگری برای دفاع از هویت بدل کردند، جاری بوده است.
در این میان، نباید از نقش تعیینکننده «گرهگاه تمدنی ایرانیت و تشیع» در تقویت این دیپلماسی نخبگانی غافل شد. این گرهگاه، به مثابه یک کلان روایت، به نخبگان اجازه میداد تا در هنگامه بحران، نه به عنوان نمایندگان گروهها یا احزاب متناقض، که به عنوان امینانی برای یک پروژه تمدنی فراتاریخی سخن بگویند و اقدام کنند. بدین سان، استقلال خواهی از یک شعار روزمره و آکنده از شور زودگذر، به یک «اصل اخلاقی» و «تکلیفی جمعی» بدل شد که حتی در سختترین لحظات ناامیدی، چون محاصره آبادان یا سقوط خرمشهر، چراغ امید را در دل جامعهای که به حق احساس تنهایی تاریخی میکرد، زنده نگه داشت. این جریان فکری، به وضوح نشان داد که استعمار ناپذیری، محصول یک نبرد صرفاً نظامی یا اقتصادی نیست، بلکه زاده توانایی یک جامعه در بازتولید پیوسته «معنای استقلال» در بسترهای جدید تاریخی است؛ کاری که بدون حضور نخبگانی متعهد و خرد جمعی پویا، ممکن نمیگردد.
با نگاهی به افق امروز، همچنان میتوان پژواک این دیپلماسی نخبگانی را در رویارویی ایران با اشکال نوین استعمار مشاهده کرد. اگر چه دوران کلونیهای کلاسیک با مرزهای مشخص به سر آمده، اما ساختارهای نئواستعماری، با ابزارهایی چون تحریمهای هوشمند، جنگ شناختی، و وابستگی فناورانه، سعی در بازتولید نظام سلطه به شکلی نامرئی دارند. در چنین فضایی، مرور تجربه تاریخی نشان میدهد که رمز بقا، نه در انزوای طلبانه، بلکه در بازتعریف استقلال بر مبنای «عاملیت هوشمندانه» و «دیپلماسی مبتنی بر نخبگان چندرشتهای» نهفته است. نخبگانی که بتوانند در هم زمانی «حافظه تاریخی» و «آینده پژوهی استراتژیک»، نه تنها از تکرار اشتباهات گذشته بپرهیزند، بلکه با ترسیم یک ابر پروژه تمدنی، بار دیگر نشان دهند که این سرزمین، چه در زمان یورش شتر سواران چنگیز و چه در عصر قراردادهای استعماری و چه در دوره تحریمهای فلج کننده، همیشه ظرفیت بازآفرینی خویش را داشته و خواهد داشت. بدین ترتیب، پرسش از چرایی استعمار ناپذیری ایران، در نهایت، به پرسشی از ظرفیت تمدنی یک ملت برای «نه» گفتن به هر گونه تحقیر و «آری» گفتن به خویشتن خویش باز میگردد؛ پاسخی که گوشهای از آن در شاهنامه فردوسی نجوا شده، بخشی دیگر در عاشورای حسینی تبلور یافته و جلوه نوینش را در ایستادگی هشت ساله مردم این سرزمین در برابر تجاوز همهجانبه به نمایش گذاشته است.
این روایت، روایت تداوم است؛ تداومی که نه از انفعال، که از کنش مستمر نسلها در حفاظت از گوهر هویت و بهرهگیری هوشمندانه از تنگناهای بیرونی زاده شده است. و امروز، در عصر به هم ریختگی نظم کهن جهانی و طلوع نظامهای چند قطبی، این میراث گرانبهای استعمار ناپذیری، میتواند به عنوان یک الگوی نظری و عملی برای دیگر ملل در حال توسعه نیز مورد تأمل قرار گیرد؛ الگویی که در مرکز آن، نه صرفاً نیروی نظامی یا ثروت طبیعی، بلکه اراده جمعی یک جامعه برای زیستن بر اساس خویشتن خویش، و شبکه نخبگانی متعهدی که این اراده را به زبان دیپلماسی، فناوری، هنر و اقتصاد ترجمه میکنند، جای دارد. در این راستا، خرداد ماه، به عنوان نماد پیروزی مقاومت در برابر اشغال نظامی و نیز نقطه عطفی در احیای غرور ملی، یادآور این حقیقت بنیادین است که ایران، هرگز مستعمره نشده و نخواهد شد؛ زیرا مستعمره، جایی است که روح آن توسط دیگری تسخیر شده باشد، و این سرزمین، از دیرباز تا کنون، مراقب جان خویش بوده است.
ارسال دیدگاه
عناوین این صفحه
اخبار روز
-
بازدید وزیر راه و شهرسازی از روند احیای زیرساختهای آسیب دیده بنادرغرب هرمزگان
-
آغاز عملیات اجرایی مدرسه ۶ کلاسه مجموعه ۳۴۰ واحدی طرح نهضت ملی مسکن شهر برازجان با حضور وزیر راه و شهرسازی
-
بازدید وزیر راه و شهرسازی از بندر بوشهر
-
امسال؛ تعداد غرق شدگان در دریای خزر به 19 نفر رسید
-
نقشه راه حملونقل اربعین نهایی شد
-
برگزاری مراسم گرامیداشت امامِ مجاهدِ شهید و شهدای خانواده ایشان در منطقه یک
-
زیرساختهای گردشگری در سواحل گمیشان ایجاد می شود
-
گزارش جامع عملکرد مؤسسه خیریه کارساز در سال ۱۴۰۴ منتشر شد
-
ضرورت جابه جایی شناگاه های آلوده در نوار ساحلی خزر
-
رشد 150 درصدی سود خالص حخزر
-
جیب شیوخ عرب با افزایش حق بیمه در تنگه هرمز خالی شد
-
کریدور امن هرمز به آیمو اعلام شد
-
جانبازی کارگران برای تأمین برق کشور در زیر آتش دشمن
-
حفظ حاکمیت آزمایشگاه فنی و مکانیک خاک، صیانت از سرمایه ملی و تضمین کیفیت پروژههای عمرانی کشور است
-
آزمون بزرگ حمل و نقل و لجستیک ایران در روزهای جنگ
-
«انفجار برج چابهار» آسیب به اعتماد سرمایهگذاران
-
«جنگ آب در رود سند» تهدید تازه برای هند و پاکستان
-
«عمان» از میانجی بحران تا ضامن کشتیرانی در هرمز
-
«ایران» تداوم یک تمدن در برابر طوفانهای استعمار
-
سراب راهبردی یا کریدور واقعیت؟



