تاریخ انتشار:1405/2/3
«تنگه هرمز»  میدان نبرد اراده‌ها

«سرآمد» تحلیل می‌دهد؛

«تنگه هرمز» میدان نبرد اراده‌ها

برنده محاصره هرمز کسی است که دیرتر خسته شود

اقتصادسرآمد- مرتضی فاخری - تنگه هرمز در هفته‌ای که گذشت به نقطه ثقل درگیری خاموشی بدل شد که دیگر نمی‌توان آن را صرفاً یک مناقشه مرسوم نفتی تلقی کرد. ایالات متحده با اعلام نوعی محاصره دریایی در این آبراه حیاتی، بی‌آنکه رسماً خط قرمز تازه‌ای اعلام کند، عملاً مرزهای راهبردی تقابل با ایران را جابه‌جا ساخت. این اقدام که در لفافه فشار حداکثری جدید ارائه می‌شود، بیش از آن‌که صرفاً اقتصادی به نظر آید، حکم یک پازل امنیتی تمام‌عیار را دارد. در پشت پرده این محاصره، محاسباتی پنهان است که به‌وضوح نشان می‌دهد واشنگتن نه قصد عقب‌نشینی دارد و نه آمادگی پذیرش بن‌بست کنونی را. اما این گام، برخلاف تبلیغات معمول، ریسکی فراتر از مناقشات لفظی یا تحریم‌های مالی به همراه دارد؛ ریسکی که دامنه آن مستقیماً به اقتصاد و افکار عمومی هر دو طرف می‌رسد.
به گزارش اقتصادسرآمد، مرتضی فاخری، محقق و پژوهشگر با گریزی بر  فصل جدید مناقشات منطقه خلیج فارس در نوشتاری به «سرآمد» آورده است: 
اگر این محاصره تداوم یابد، هیچ‌یک از دو طرف به‌سادگی قادر به مصون ماندن از تبعات آن نخواهند بود. آنچه در ادبیات سیاسی از آن به عنوان «درد اقتصادی متقابل و حتمی» یاد می‌شود، در اینجا به ساده‌ترین شکل ممکن قابل درک است. اقتصاد ایران در یک سو و اقتصاد آمریکا در سوی دیگر، هر دو در برابر شوک ناشی از مسدود شدن موقت یا کامل جریان نفت از تنگه هرمز، آسیب‌پذیر خواهند بود. اما تفاوت اصلی در نوع تاب‌آوری هر طرف نهفته است. رئیس‌جمهور آمریکا با اتکا به اقتصادی ۳۱ تریلیون دلاری شرط بسته که کشورش می‌تواند این «درد» را بهتر از ایران تحمل کند. از نظر ریاضیات خام، این شرط معقول به نظر می‌رسد؛ اما واقعیت‌های تاریخی و ساختاری اقتصاد ایران به‌سادگی این استدلال را به چالش می‌کشد. ایران در چهار دهه اخیر در مدرسه تحریم درس‌هایی خوانده است که آمریکایی‌ها هرگز در کلاس‌های درسی خود تجربه نکرده‌اند. شواهد میدانی نشان می‌دهد که برخلاف تصور برخی تحلیلگران غربی، هیچ نشانه قانع‌کننده‌ای از آمادگی تهران برای عقب‌نشینی از این نبرد سرنوشت‌ساز وجود ندارد.
در سوی دیگر میدان، کارشناسان نظامی به نکته ظریف دیگری اشاره می‌کنند: اجرای یک محاصره دریایی مؤثر در تنگه هرمز صرفاً با چند ناو جنگی و حملات هوایی ممکن نیست. این عملیات به نیروی نظامی سنگینی نیاز دارد که سربازان آمریکایی را در موقعیتی بی‌سابقه از زمان جنگ‌های سنتی خلیج فارس قرار می‌دهد. نقطه ضعف مهمی که تاکنون واشنگتن با تکیه بر حملات از راه دور و پهپادهای تهاجمی از آن گریزان بوده، حالا به‌شکل دلهره‌آوری خودنمایی می‌کند. پیاده شدن نیروهای آمریکایی روی کشتی‌هایی که مبدأ یا مقصدشان ایران است، آنها را در محدوده تسلط نیروهای مسلح ایران قرار می‌دهد؛ نیروهایی که سال‌ها است در جنگ‌های نامتقارن و نبردهای دریایی نزدیک، حرفه‌ای کار شده‌اند. نتیجه منطقی چنین وضعیتی افزایش چشمگیر احتمال تلفات انسانی آمریکا خواهد بود. در این لحظه، معادله به‌کلی تغییر می‌کند؛ زیرا افکار عمومی آمریکا که بارها نشان داده کمترین تحمل را نسبت به تابوت‌های برگشته از جبهه‌های دور دارد، از هم‌اکنون نشانه‌های اعتراض را بروز داده است.
برآوردهای اجتماعی حکایت از آن دارد که اکثریت قریب ‌به اتفاق آمریکایی‌ها مخالف ادامه جنگ در هر شکل کلاسیک آن هستند. دلیل این مخالفت تنها به انسان‌دوستی یا خستگی از جنگ‌های پیشین باز نمی‌گردد، بلکه به دو نتیجه ملموس و فوری این محاصره مربوط می‌شود: اول، افزایش مجدد قیمت بنزین که هنوز زخم کهنه تورم سال‌های اخیر را التیام نبخشیده است؛ دوم، تلفات نظامی سنگین که تصویر «جنگ بی‌تلفات» را برای همیشه محو می‌کند. تلفاتی که در این سناریو برخلاف جنگ‌های هوایی عراق و افغانستان، هر شب در اخبار داخلی آمریکا با نام و تصویر سربازان جوان پخش خواهد شد. این دو عامل به‌اندازه کافی سمی هستند تا هر رئیس‌جمهوری را در آستانه انتخابات به عقب‌نشینی وادارند. اما سؤال این است: آیا واشنگتن به اندازه کافی به این هشدارها توجه کرده است؟
نکته شگفت‌انگیز این است که این بازی خطرناک در بازار جهانی نفت هر روز پیچیده‌تر می‌شود. شبیه به حرکت شاخ به شاخ دو خودرو در جاده‌ای باریک که هر کسی زودتر فرمان را بچرخاند، بازنده میدان است. از یک سو، تشدید محاصره تنگه هرمز می‌تواند صادرات ۱.۸ میلیون بشکه‌ای نفت خام ایران در ایام جنگ (که تا همین اواخر روندی تصاعدی داشت) را به صفر برساند. این رقم در نگاه اول، تنها حدود دو درصد از تقاضای روزانه جهان را تشکیل می‌دهد؛ عددی که در محاسبات معمول بازار ممکن است «قابل مدیریت» به نظر آید. اما داستان به همین جا ختم نمی‌شود. در سمت مقابل، اگر ایران به تهدید خود عمل کرده و تنگه را به هر نحوی مؤثراً مسدود کند، چیزی حدود ۱۲ میلیون بشکه در روز از دسترس خارج می‌شود. در آن لحظه، دیگر «درصدها» معنا ندارند؛ «هر قطره نفت» کالایی استراتژیک می‌شود که ارزش آن با طلا سنجیده می‌شود. بازار جهانی نفت همین ماه گذشته بیشترین جهش قیمتی خود را از سال ۲۰۲۲ تجربه کرده، آن هم پیش از اجرایی شدن کامل این محاصره. در چنین شرایطی، آمریکایی‌هایی که به هر نوسان قیمت سوخت حساس شده‌اند، دیگر توان روانی و اقتصادی برای تحمل یک شوک جدید را ندارند. هزینه‌های عمومی زندگی که پس از همه‌گیری کرونا و جنگ اوکراین هرگز به ثبات نسبی نرسیده بود، حالا دوباره روی لبه تیغ قرار می‌گیرد.
در این میان داده‌ای وجود دارد که اغلب در تحلیل‌های سریع رسانه‌ای گم می‌شود: حجم نفت خام شناور ایران در هفته گذشته به حدود ۱۹۰ میلیون بشکه رسیده است. این ذخایر که بر روی نفتکش‌های مستقر در آب‌های منطقه یا دور از دید فوری نیروی دریایی آمریکا پراکنده شده‌اند، نقشی حیاتی در معادله زمان دارند. بله، نیروی دریایی آمریکا توانایی توقیف بخشی از این نفت را دارد؛ اما متوقف کردن تمام ۱۹۰ میلیون بشکه، آن هم در پهنه وسیعی از آب‌های خلیج فارس، دریای عمان و حتی فراتر از آن، مأموریتی تقریباً غیرممکن است. در عمل، این حجم از ذخیره شناور به ایران «کریدور زمانی» می‌دهد؛ فرصتی که در آن اقتصاد ایران بدون شوک فوری ناشی از قطع صادرات تازه، می‌تواند مقاومت کند. همین عامل ساده، معادله رئیس‌جمهور آمریکا را به هم می‌زند. او شرط بسته بود که اقتصاد ۳۱ تریلیون دلاری‌اش زودتر از ایران به بن‌بست می‌خورد، اما این محاسبه اگر «زمان» را نادیده بگیرد، نقصی بزرگ دارد. اقدامات کنونی آمریکا در کوتاه‌مدت قادر به ایجاد اختلال شوک‌آور در اقتصاد ایران نیست و این یعنی ساعت به نفع تهران در حال تیک زدن است.
در اینجا باید به یک پارادوکس تاریخی نیز اشاره کرد. رئیس‌جمهور آمریکا در ماه‌های اخیر بارها تأکید کرده بود که نیروی دریایی این کشور نفتکش‌ها را از طریق تنگه هرمز اسکورت خواهد کرد. اما در عمل، چنین اسکورتی هرگز به شکل معناداری اجرا نشد. چرا؟ پاسخ در سه کلمه خلاصه می‌شود: تهدیدات مسیریابی. آبراه باریک هرمز با پیچ‌وخم‌های جغرافیایی و عرض کم، بهشت شناورهای تندروی تهاجمی و مین‌های ارزان‌قیمت است. مقابله با این تهدیدات نه فقط نیازمند قدرت هوایی، که مستلزم حضور فیزیکی قایق‌ها و نیروهای سطحی در فاصله بسیار نزدیک از سواحل ایران است. همین فاصله کم، آسیب‌پذیری را به حداکثر می‌رساند. نیروی دریایی آمریکا در محاسبات خود به این نتیجه رسیده بود که اسکورت کلاسیک در چنین محیطی ریسک تلفات سنگین دارد. اما حالا محاصره اعلام شده از سوی ترامپ، از نظر عملکردی چیزی جز همان طرح اسکورت نیست، با این تفاوت که هدف آن دیگر محافظت از نفتکش‌های دوست نیست، بلکه بازرسی و توقیف کشتی‌های مرتبط با ایران است. این تغییر هدف، ریسک را نه کمتر که بیشتر کرده است. چرا که اکنون سربازان آمریکایی باید مستقیماً سوار کشتی‌هایی شوند که احتمالاً مقاومت مسلحانه در برابر آنها وجود دارد.
شاید جدی‌ترین نگرانی از این محاصره، توانایی آن در گسترش جنگ فراتر از محدوده فعلی باشد. ایران پیش از این نشان داده است که حملات به زیرساخت‌های حیاتی انرژی متحدان آمریکا در منطقه، پاسخ متقارنی در برابر ضربات نظامی نیست، بلکه بخشی از یک دکترین نامتقارن و بازدارنده است. انفجار تأسیسات نفتی عربستان سعودی در دل صحرا، یا حملات به زیرساخت‌های انرژی قطر، نمونه‌هایی از این رویکرد است که در کارنامه عملیاتی ایران ثبت شده است. حال اگر محاصره هرمز تشدید شود، سناریوی ترسناک‌تری قابل تصور است: انسداد کشتی‌رانی در دریای سرخ و حمله جدی به خط لوله انتقال نفت عربستان از مسیر خشکی. خط لوله‌ای که یکی از معدود مسیرهای جایگزین برای دور زدن تنگه هرمز محسوب می‌شود. هدف قرار دادن این خط لوله، عملاً حلقه آخر زنجیره صادرات نفت عربستان را قطع می‌کند. منطق پشت این سناریوها از استراتژی مشخصی نشأت می‌گیرد: «تعمیم محاصره شدن برای همه ذی‌نفعان». ایران به‌وضوح محاسبه کرده است که اگر قرار باشد از بازار نفت حذف شود، هیچ بازیگری نباید در امنیت کامل به فروش نفت ادامه دهد. این رویکرد اگرچه تهاجمی و پرهزینه است، اما از منظر تئوری بازی‌ها، راهی منطقی برای متوقف کردن اجماع بین‌المللی علیه یک کشور محسوب می‌شود.
در این میان شاید تلخ‌ترین طنز تاریخی این باشد که آمریکا سال‌ها است با استفاده از قدرت نظامی و مالی خود، تلاش کرده «هزینه حمله به ایران» را برای هر رئیس‌جمهوری آینده به‌قدری بالا ببرد که غیرممکن شود. اما حالا، محاصره دریاییِ اعلام‌نشده اما اجراشده، دقیقاً همان هزینه‌ها را به‌بار می‌آورد که قرار بود از آنها اجتناب شود. افزایش قیمت نفت و بنزین در بازار داخلی آمریکا، بازگشت تابوت‌های سربازان به پایگاه دلاور، خشم متحدان عربی از ناتوانی واشنگتن در تأمین امنیت خطوط لوله و کشتی‌رانی، و در نهایت، تقویت جبهه‌ای از کشورهای واردکننده نفت که از شوک قیمتی به ستوه آمده‌اند همه اینها دستاوردهای محتمل یک محاصره‌ای است که با هدف «فشار حداکثری» کلید خورد.
آمریکا در این بازی، اتکای سنگینی به قدرت محاسباتی و شاخص‌های اقتصادی دارد. اما در تاریخ مناقشات خلیج فارس، آنچه بیش از همه غافلگیرکننده بوده، نه قدرت موشکی یا هسته‌ای، بلکه توانایی طرف مقابل در تحمل «درد» و تبدیل بن‌بست به فرصت بوده است. ایران شاید کشوری با تولید ناخالص داخلی کمتر و فناوری محدودتر باشد، اما در آزمون‌های سخت‌افزاری و نرم‌افزاری تحریم، از جمله معدود کشورهایی است که الگوی «بقا در برابر محاصره» را نهادینه کرده است. اقتصاد غیررسمی، شبکه گسترده قاچاق معکوس کالا، سیستم بانکی جایگزین، و مهمتر از همه، تاب‌آوری اجتماعیِ حاصل از سال‌ها کمبود و ریاضت، زرادخانه پنهان ایران در این نبرد اراده‌ها هستند. از سوی دیگر، آمریکا با وجود قدرت اول جهان بودن، با یک پارادوکس روانی-اجتماعی مواجه است: مردمی که بالاترین سطح رفاه را تجربه کرده‌اند، کمترین ظرفیت را برای افت ناگهانی آن رفاه دارند. افزایش نیم‌دلاری قیمت هر گالن بنزین در آمریکا می‌تواند اعتراضات خیابانی گسترده‌ای به راه بیندازد، در حالی که در ایران، نوسانات شدیدتر ارز و بنزین در دهه گذشته هرگز منجر به فروپاشی سیاسی نشده است.
بنابراین سؤال اصلی به جایگاه برتری نظامی یا اقتصادی برنمی‌گردد. سؤال این است: آیا آمریکا واقعاً آماده است تا در یک «جنگ فرسایشی اراده‌ها» در تنگه هرمز شرکت کند؟ جنگی که برنده آن نه کسی است که موشک بیشتری دارد، نه آن که ناوهای هواپیمابر بیشتری اعزام کرده است. برنده کسی خواهد بود که بتواند ماه‌ها و شاید سال‌ها درد اقتصادیِ نهفته در هر روز محاصره را تحمل کند؛ کسی که افکار عمومی‌اش پشت سر او باقی بماند؛ کسی که متحدان منطقه‌ای‌اش از او ناامید نشوند؛ و کسی که در نهایت، زودتر از حریف، دست از ماجراجویی بردارد.
در این نگاه، محاصره اخیر دیگر صرفاً یک اقدام نظامی یا اقتصادی نیست؛ بلکه آزمونی است برای نظریه‌های رایج درباره قدرت در قرن بیست‌ویکم. نظریه‌هایی که برتری مطلق را در شاخص‌هایی مثل تولید ناخالص داخلی یا بودجه پنتاگون می‌بینند، در اینجا با واقعیت سرسختی از جنس «تاب‌آوری تاریخی» مواجه می‌شوند. ایران با تمام مشکلات ساختاری و فشارهای درونی خود، در یک حوزه خاص کم نظیر است: زیستن در وضعیت محاصره. برای ایرانی‌ها، زندگی در شرایط تحریم و تهدید نه یک استثنا، که قاعده بوده است. این قاعده‌مند شدن تحریم، شاید مهم‌ترین سرمایه نمادین و روانی ایران در میزانی باشد که آمریکا آن را دست کم گرفته است.
و در سوی میدان، افکار عمومی آمریکا که در انتخابات پیش رو نقشی تعیین‌کننده دارد، آرام آرام درک می‌کند که «جنگ با ایران» ممکن است شکل تازه‌ای داشته باشد: نه بمباران‌های هوایی تمیز و از راه دور، بلکه تلفات روزانه، افزایش قیمت بنزین، و تصاویری از سربازان اسیر یا کشته‌شده در آب‌های گل‌آلود خلیج فارس. این تصویر، تابوی بزرگ سیاست خارجی آمریکا پس از ویتنام و سومالی است. هر رئیس‌جمهوری که این تابو را بشکند، هزینه سنگینی در تاریخ سیاسی خود خواهد پرداخت.
سخن آخر آنکه، باید پذیرفت که بازی در تنگه هرمز دیگر شبیه به یک پازل دو‌بعدی نیست. هر حرکت جدید، واکنشی زنجیره‌ای ایجاد می‌کند که ممکن است به سرعتی فراتر از توان کنترل پیش برود. محاصره، صرفاً یک ابزار فشار اقتصادی نیست؛ آتشی است که اگر مهار نشود، هم به دستِ حریق‌زن می‌چسبد و هم به خانه همسایه. آنچه در هفته‌های آینده شاهد خواهیم بود، شاید تعیین‌کننده فصل جدیدی از مناقشات خلیج فارس باشد؛ فصلی که در آن «برنده» مفهومی نسبی دارد و «بازنده» کسی است که زودتر فرمان را بچرخاند. اما این فرمان، این بار فقط روی میز اقتصاد یا نظام نیست؛ روی میز «اراده ملی» دو ملت قرار دارد. و هیچ کس نمی‌تواند با قاطعیت پیش‌بینی کند که کدام یک زودتر خسته خواهد شد.

برچسب ها : تنگه هرمز اقتصادسرآمد محاصره دریایی

اخبار روز
ضمیمه